جدیدترین اخبار و قوانین حقوقی (علی فتحی مدرس دانشگاه ;وکیل پایه یک دادگستری)

حقوقی ----------- از تمام بازدیدکنندگان عزیز و گرانقدر التماس دعا دارم

ماهیت حقوقی عقود تلفنی و تلکسی و اینترنت
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
 

 

هوالقادر

 

یا ثارالله :

 

 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین  و الارواح التی حلت به فنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار وجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.

 

ماهیت حقوقی عقود تلفنی و تلکسی و اینترنت


نویسنده: یوسفعلی نظام لو - کارآموز وکالت

 


    امروزه بیشتر معاملات رایج بین مردم و تجار، با معاملات تلفنی و یا با استفاده از دستگاههای فاکس و اینترنت می باشد، که مورد اخیر بیشتر بین کارخانجات و عرضه کنندگان محصولات آن رایج است و با رواج تلفن های همراه، این نوع معاملات گسترش بیشتری یافته است.
    در جهان امروز اصل سرعت بر روابط بین مردم حاکمیت دارد و حقوق نیز از این امر مستثنی نیست. در زندگی روزمره ما این موارد بیشتر به چشم می خورد. لیکن ما با بی توجهی از کنار آنها می گذریم. مورد حق العمل کاری و خرید افراد با تلفن از فروشگاههای معتبر و صدها مورد دیگر، از این عقود می باشند. حتی در کشورهای پیشرفته این نوع معاملات با کامپیوتر و یا از طریق اینترنت صورت می گیرد بدون اینکه افراد همدیگر را ببینند و یا باهم به مذاکره بپردازند.
    در این قسمت به اساس تشکیل دهنده این نوع عقد، ماهیت حقوقی عقود تلفنی و تلکسی و ایجاب و قبولی که درآن واقع می شود و ... اشاره خواهیم کرد.
    الف: تعریف
    همانگونه که می دانیم عقد با تلفن و یا با تلکس و یا عقدی که به صورت مکاتبه ای صورت می گیرد به عقد غایبین )Contract par correspond( نیز شهرت دارد و آن عبارت است از عقدی که طرفین آن بتوانند باهم راجع به آن مذاکره و مکالمه کنند خواه به وسیله تلفن باشد خواه بدون آن.
    عقدی که تلگرافا انجام می شود عقد غایبین است.
    علمای حقوق محل وقوع عقد را در این صورت مجلس اعلان قبول می دانستند و عقیده داشتند که قبل از اعلان قبول، ایجاب کننده حق رجوع دارد: بنابراین بحث عقد غایبین آنطور که معروف است ابداع حقوقدانان آلمانی نباید باشد. ابداع آنان در مسئله لزوم ایجاب قبل از اعلان قبول است که آن را هم ضرورت زمان پیش آورده است. وگرنه دلیل قاطعی بر لزوم آن قبل از تالیف “تاثیر اراده درحقوق مدنی” به نظر نرسید.
    ب: ایجاب و قبول
    عقد تلفنی و یا عقد یا تلکس، از نظر زمان و مکان وقوع تعهد و از نظر زمان و مکان اجرای تعهد باید مورد توجه قرار گیرد و ایجاب و قبولی که در این نوع عقد وجود دارد دارای اهمیت فوق العاده ای می باشد. پس ابتدا به شرح ایجاب و قبول مطرح شده در این نوع عقد می پردازیم، چون برای تمییز تعهدات ناشی از عقد حاضرین با تعهدات ناشی از عقد غایبین به آن نیاز داریم.
    به نظر عده ای از حقوقدانان باتوجه به تعریف عقد که بیان می دارد: “دو یا چند نفر در مقابل دو یا چند نفر تعهد به امری نمایند و مورد قبول همه آنها باشد.” ایجاب، اظهار نخستین تعهد است؛ یعنی برای ایجاد تعهد، ایجاب نامیده می شود و بعد از ایجاب موجب، طرف دیگری که ایجاب را می پذیرد، عمل او هم قبول نامیده می شود.
    در عقد غایبین یا به عبارتی دیگر عقد با تلفن و تلفکس و عموما عقود مکاتبه ای، سکوت قبول کننده نمی تواند کاشف از قصد او باشد؛ زیرا مستفاد از (مواد 191 تا 194) قانون مدنی، کاشف که دلالت بر قصد نماید به صورت “لفظ، عمل، اشارت یا کتابت” خواهد بود، نه به صورت ترک این اعمال. درنتیجه، قبول کننده باید قصد انشاء کند تا معلوم گردد که تطابق و توافقی بین قصد طرفین در نوع و مورد معامله وجود دارد یا نه.
    پس مادامی که در قوانین صریحا از سکوت )silece( به رضا )acquies cence( تعبیر نشده است، مثل مورد ماده (39) قانون تجارت مصوب 13/2/1311 که سکوت بر اعلام رضایت به بقای شرکت تضامنی از طرف قائم مقام یکی از شرکاء را که فوت شده، در ظرف مدت یک ماه از تاریخ فوت آن شریک ضامن، درحکم اعلام رضایت به شمار آورده است، نمی توان سکوت طرف معامله را در مورد انعقاد عقد غایبین تعبیر به رضا نمود.
    برای تحقق عقد بایستی ابتدا یک یا چند نفر تعهدی بر امری نماید که مورد قبول یک یا چند نفر دیگر باشد. با درنظر گرفتن اینکه تعریف مذکور فقط شامل عقود عهدی است و عقود تملیکی را شامل نمی شود، بدین جهت در مورد عقود تملیکی نیز ماده (338) قانون مدنی مقرر می دارد: “بیع عبارت است از تملیک عین به عوض معلوم”. پس ابتدا باید تملیک عینی باشد تا عوض معلوم مشخص گردد.
    ولی تقدم ایجاب و تاخر قبول، از شرایط اساسی انعقاد این نوع عقود به شمار نمی رود تا عدم رعایت آن موجب تزلزل و یا بطلان عقد گردد و اگر بنا به مقتضیاتی برای انعقاد عقدی ابتدا اعلام قبولی شود، آن عقد نیز صحیح است. بیشتر مصادیق معاملات تلفنی و فاکس در تجارت بین المللی است. )commercial international( مثلا تاجری در ایران از تاجری در خارج از ایران نسبت به کالایی درخواست )offer( می کند. حال آیا درخواست )offer( و یا خواستن کاتولوگ به وسیله فاکس یا تلفن از سوی تاجر ایرانی به منزله قبولی است ؟ و ارسال )offer( و کاتولوگ قیمت کالا از سوی تاجر خارجی به وسیله فاکس به منزله ایجاب است؟ در اینجا پاسخ منفی است؛ زیرا بین طرفین قصد انشای عقد نشده است، بلکه مکاتبات طرفین به منزله پیشنهاد است و پیشنهاد عقد قرارداد یا طرح انجام معامله مادامی که مورد موافقت طرفین قرار نگرفته فاقد قصد انشاء است.
    ولی اگر تاجر ایرانی پس از کسب مجوزهای لازم از مقامات ذی ربط و گشایش اعتبار اسنادی دربانک طرف معامله خود، مراتب را از طریق آن بانک به بانک کارگزار خارجی اطلاع داد و بانک کارگزار خارجی وصول اطلاعیه گشایش اعتبار اسنادی را به تاجر خارجی اعلام نمود، در آن وقت طرفین قصد خود را برای معامله انشاء کرده اند. مسئله مهمی که در عقود تلفنی و عقد با تلکس به طور کلی در عقود مکاتبه ای باید رعایت شود مسئله توالی عرفی ایجاب و قبول است، که در قسمت ذیل به توضیح آن می پردازیم.
    ج: توالی عرفی ایجاب و قبول
    در قوانین ما که توالی عرفی ایجاب و قبول پذیرفته شده است، از جمله ماده (1065) ق.م بیان می دارد که توالی عرفی ایجاب و قبول شرط صحت عقد است . (در فصل شرایط صحت نکاح) با توجه به اینکه عقود تلفنی و مکاتبه ای به ایجاب و قبول صورت می گیرد بدین جهت روشن شدن (توالی) ایجاب و قبول ضروری است. باید گفت منظور از توالی ایجاب و قبول آن است که فاصله زمانی بین ایجاب چنان متناسب و با طبع عقد موافق باشد که صورت عقد از بین نرود.
    1- در معامله به تعاطی (معاملات داد و ستد)، اساسا بین ایجاب و قبول فاصله زمانی وجود ندارد و معامله به قبض و اقباض صورت می پذیرد.
    2- در معاملات تلفنی ممکن است قبول کننده از ایجاب کننده بخواهد برای اعلام نظر درباره معامله، فرجه ای به او بدهد که عرفا ممکن است حدود بیست و چهار ساعت باشد.
    3- در معاملات کتبی معمولا فاصله زمانی بین ایجاب و قبول متناسب با وصول نامه و دریافت پاسخ آن است.
    4- در معاملات تلگرافی، عرف تجاری، وجود فاصله زمانی بین مخابره تلگراف و دریافت آن را می پذیرد.
    5- در تجارت بین المللی مثلا وقتی که تاجر ایرانی از تاجر خارجی درخواست )offer( می نماید و تاجر خارجی اقدام به ارسال )offer( و کاتالوگ )cagtalogue( موردنظر را ضمن اعلام قیمت کالا می نماید، معمولا متذکر می شود که چنانچه تا ظرف مثلا دو ماه سفارش کالا داده شود قیمت اعلامی معتبر خواهد بود. و بعد از مهلت تعیین شده نسبت به قیمت اعلامی تعهد ندارد. در این مورد عرف بین المللی تجارتی وجود دو ماه فاصله بین ایجاب و قبول را پذیرفته است.
    فاصله بین ایجاب و قبول نباید زیاد باشد، ولی تشخیص این میزان بسته به عرف و عادت است که با در نظر گرفتن نوع معامله و سایر کیفیات مربوط به آن، فاصله را تشخیص می دهد. مثلا بدیهی است در مورد عقدی که به مکاتبه صورت می پذیرد فاصله بین ایجاب و قبول باید متناسب با آن عقد باشد.
    بر توالی عرفی ایجاب و قبول آثاری مترتب است که ذکر می شود
    1- اگر ایجاب کننده قبل از اعلام قبول کننده، از ایجاب خود رجوع کند، اثر ایجاب به علت رجوع ایجاب کننده از بین می رود و عقد منعقد نمی شود. در بحث توالی گفتیم که توالی به اعتبار چیزی که به وسیله آن ایجاب وقبول اعلام می شود مختلف می باشد چنانچه هرگاه به وسیله مکاتبه به عمل آید فا صله بین آن دو ممکن است در بعضی مواقع از چند ماه تجاوز کند؛ زیرا عرف فاصله مزبور را محل توالی نمی داند و ربط بین این دو را محقق می داند. حال اگر در فاصله بین ایجاب و قبول از آنکه مخاطب قبولی خود را اعلام کند، موجب از ایجاب خود برگردد عقد منعقد نشده و قبولی که بعدا اعلام می گردد بدون ایجاب است و تاثیری ندارد. حتی اگر ایجاب کننده قبل از اعلام قبولی فوت کند آثار ایجاب مرتفع می شود.
    2- ایجاب کننده قبل از اعلام قبولی محجور می شود. در این صورت باز آثار ایجاب مرتفع می شود مگر اینکه برای محجور نماینده و یا قائم مقام تعیین شود.
    اما هدف از بحث مربوط به آثار مترتب بر توالی عرفی ایجاب و قبول چیست؟
    مهمترین اثر توالی عرفی در تشخیص زمان و مکان انعقاد عقد است؛ زیرا:
    الف - این تشخیص از حیث طرح دعاوی در دادگاه صلاحیت دارد در مواردی که دعوی قابل طرح در دادگاه عمل انعقاد عقد است.
    ب - از حیث احتساب نماآت متصله به مورد معامله.
    1- قاعده ای در فقه وجود دارد مبنی بر اینکه تعهد از زمان ایجاب پدید می اید، لکن کمال آن تعهد )assumption( و بارور شدن آن از نظر حقوقی بسته به الحاق قبول به آن است. دلیل این مطلب آن است که قبول تابع ایجاب است. ماده (968) قانون مدنی در این مورد بیان می دارد: “تعهدات ناشی از عقود تابع محل وقوع عقد است مگر اینکه متبایعین از اتباع خارجه بوه و آنرا صریحا بیان کرده باشند”. حال اگر یک نفر در ایران و یک نفر در سوریه باهم عقدی منعقد کنند، محل عقد کجاست؟ در این مورد از سوی حقوقدانان نظراتی ابراز شده است:
    الف - بعضی ازحقوقدانان عقیده دارند محل انعقاد عقد، محلی است که در آنجا انشاء عقد می شود؛ یعنی ایجاب در آنجا گفته می شود.
    ب - بعضی از حقوقدانان دیگر نیز عقیده دارند، محل انعقاد عقد، محلی است که درآنجا قبولی واقع شده است؛ یعنی عقد در محل قبول بسته می شود، و زمان انعقاد آن تاریخ اعلام قطعی قبول است.
    2- در تعهدات ناشی از عقد غایبین باید اضافه شود که:
    الف - طرفین به طور مشافهه (تلفنی و یا غیرتلفنی) عقد را واقع نمی سازند، بلکه در این بین نامه یا تلگراف دخالت می کند.
    ب - به طور کلی در عقد تلفنی و مکاتبه ای، طرفین دریک مکان نیستند؛ بدین ترتیب بین ایجاب و قبول فاصله زمانی و بین متعاقدین فاصله مکانی به وجود می آید.
    د: نظریات
    با عنایت به آنچه که در این تحقیق بیان شد؛ نظریات ذیل را در مورد عقود تلفنی و تلکسی مورد مطالعه قرار می دهیم:
    1- نظریه اعلام قبول
    طرفداران این نظریه می گویند عقد به محض صدور قبول پدید می آید و سپس در همین زمان، تعهد به وجود می آید، ولو آنکه قبول، روی صفحه کاغذ نیامده باشد. مطابق این نظریه، مکان وقوع عقد همان مکان اعلام قبول خواهد بود.
    2- نظریه ارسال قبول
    به موجب این نظریه، عقد از زمانی واقع می شود که قبول کننده، قبول را به مرحله ای برساند که نتواند از آن عدول کند. مثلا اگر قبول را با تلگراف می فرستد در صورتی عقد و تعهد محقق می شود که متن تلگراف را به باجه پست یا تلگراف تحویل داده باشد و اگر آن را با نامه می فرستد نامه را به صندوق پست انداخته باشد.
    علت پیدایش این نظر آن است که ممکن است قبول کننده پیش از تسلیم تلگراف به باجه، از آن عدول کند. مکان وقوع عقد در این نظریه، مکان تسلیم نامه یا تلگراف به باجه و یا صندوق پست است.
    3- نظریه دریافت قبول (وصول)
    به موجب این نظریه، عقد و تعهد وقتی واقع می شود که ایجاب کننده، قبول کتبی را دریافت کند؛ چون در این صورت قبول کننده نمی تواند نامه قبولی را استرداد نماید. مضافا بر اینکه اطلاع ایجاب کننده از مضمون قبل، شرط وقوع عقد نیست. در این نظریه، مکان وقوع عقد که همان مکان وقوع تعهد است مکان دریافت قبول است.
    4- نظریه علم به قبول
    به موجب این نظریه، پس از علم ایجاب کننده به مضمون قبول، عقد و (تعهد) پدید می آید. اما در مورد این چهار نظریه، حقوقدانان اتفاق نظر ندارند. با جمع بندی مطالب فوق می توان به این نتیجه رسید که نظریه اول که همان اعلان قبول است معتبرتر است؛ چرا که این مورد در عقود تلفنی بیشتر ثمربخش است تا نظرات دیگر. مضافا بر اینکه جمله استنادی طرفداران نظریه سوم (وصول) این است که قبول کننده نمی تواند نامه قبولی را استرداد کند. بنابراین، باید گفت پس از اعلام قبولی، عقد منعقد می شود و نیازی نیست که نامه قبولی یا فاکس به دست موجب برسد. شاید این مطلب را به این لحاظ گفته اند تا شاید در صورت طرح دعاوی بین متعقدین، دلیل و مدارکی محکم در صورت عدول قبول کننده در دست موجب وجود داشته باشد؛ ولی باید خاطرنشان کرد که طبیعت و روح عقود تلفنی و تلکسی و مکاتبه ای مبتنی بر اصل سرعت و اعتماد بین طرفین است. که نظریه سوم (وصول) و دیگر دو نظریه، با این اصل منافات دارد، چون معاملات تلفنی و تلکس و کلا مکاتبه ای و مخابره ای بر اصل اعتماد متکی است و هیچ وقت دو فرد ناشناس که تا به حال هیچ نوع معامله ای با هم انجام نداده اند از این نوع معاملات انجام نمی دهند، مگر در مواردی که هر دو طرف دارای شخصیت حقوقی باشند.
    در توضیح ماده (379) قانون مدنی که می فرماید، هریک از متبایعین بعد از عقد فی المجلس و مادام که متفرق نشده اند اختیار فسخ معامله را ندارند، باید نکته مهمی را یادآوری کنیم و آن این است که در عقد مکاتبه، خیار مجلس وجود ندارد و در عقدی که با تلفن انجام می شود راه نیافتن خیار مجلس قوی تر است. 
    
منبع:http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1266667

مبحث دوم :

مطابقت ایجاب و قبول  :

1-   ماده ی 194 ق.م  ← نوع عقد

2-   ماده ی 200 ق.م موضوع عقد   الف ) عدم نفوذ ← ماده ی 200 ق.م    ب) عدم توافق و تراضی : بطلان   

مطابقت ایجاب و قبول ، یعنی قبول کننده همان چیزی را بخواهد که دیگری اراده کرده است نه اینکه قبول کننده فقط اینطور باشد ایجاب کننده نیز باید چیزی را انشاء کند که مورد توافق طرفین باشد یعنی باید دارای قصد مشترک باشند و هر دو یک چیز خواسته باشند . اگر شخصی پیشنهاد فروش مغازه اش را بدهد طرف دیگر بگوید باشد قبول کرده ام که اجاره کنم اینجا قبول و انشا ظاهراً وجود دارد ، امّا این دو منطبق بر همدیگر نیستند چون یکی فروش را اراده کرده و دیگری اجاره را و نمی توانیم اینجا بگوئیم قدر متقین وجود دارد و یک چیز قدر متقین است بین این دو و آن استفاده از مِلک است یا با بیع یا با اجاره . پس این قدر متقین را بگیریم ؟ خیر اصلاً عقدی در این صورت بوجود نمی آید تا ما قدر متقین آن را بگیریم چون ایجاب و قبول مطابقت ندارند. این نوع عدم تطابق می گویند ناشی از اشتباه در نوع عقد است هستند این را ماده 194 ق.م طرح می کند. می گوید که طرفین باید توافق داشته باشند به گونه ای که هر یک همان عقدی را بخواهد که دیگری می خواهد و انشاء کرده و قصد داشته است والّا باطل است. «والّا» یعنی اینکه هرگاه کسی یکی از طرف عقدی را بخواهد که دیگری نخواسته است. ماده194عدم تطابق در نوع عقد را بیان کرده و می گوید باطل است اما یک طور دیگر نیز عدم تطابق ممکن است. فروشنده موضوعی را بیان می کند که خریدار موضوع دیگری را می خواهد بخرد در عقد با هم تفاوت ندارند بلکه در موضوع با هم تفاوت دارند.در پارچه فروشی چند پارچه دیده شده ، فروشنده می گوید این را فروختم متری دو هزار تومان مقصودش پارچه مخمل است ؛ خریدار نیز می گوید باشد خریدم اما مقصودش مثلاً پارچه فاستونی است. در آنجا اگر در موضوع عقد هم اشتراک نداشته باشد عقد باطل است. نوع عقد یعنی اینکه طرف عقد مثلاً عقد اجاره را قصد کرده و دیگری عقد بیع و فروش را یا مثلاً یکی هبه را قصد کرده و دیگری فروش را؛  یا مثلاً دوستان به شما می گوید خودکار را می خواهی و بعد شما سریعاً می گوئید بله بله می خواهم او نیز می گوید بیا دو هزار تومان. آن می گوید من می خواهم بفروشم شما خیال می کنید که می گوید می خواهی برداری برای خودت ببخشم شما نیز می گویید بله بله. اما اینجا عقدی واقع نشده است. در موضوع عقد نیز مثال زده شد. اما در عدم تطابق در موضوع عقد ما ماده ای به صراحت ماده 194 ق.م نداریم. ولی ماده 200 ق.م را داریم که می گوید که اشتباه درباره موضوع معامله موجب عدم نفوذ است. در این که اشتباه اثرش چیست؟ بعدها بحث می شود. در بحث سلامت اراده ها گفته می شود که دو عیب مهم برای اراده ها است یکی اشتباه و دیگری اکراه. بحث می کنیم که ماده 200 آیا این که گفته عدم نفوذ واقعاً مقصودش عدم نفوذ بوده یا چیز دیگری یا بطلان را هم شامل می شود؟ در اینجا این را نمی خواهیم بگوئیم و می خواهیم بگوییم که حتی اگر پذیرفتیم که ماده 200 ق.م نظرش فقط به عدم نفوذ است یعنی می خواهد بگوید که عقد در صوت اشتباه نسبت به موضوع  ، غیرنافذ می شود. می گوید وقتی که در مورد موضوع معامله توافق نیست آیا می شود عقدی بدون توافق باشد؟ قبلاً گفتیم عقد ماه عسل توافق اراده ها است و باید هر دو اراده یک چیز خواسته باشند حال فرض کنیم که یک چیز را نخواسته اند یک بار نوع عقدشان فرق می کرده و یک بار هم موضوع معامله شان فرق می کرده و این یعنی عدم تطابق ؛ پس در این موارد عقد باطل است .ماده ی 200 می گوید که « اشتباه وقتی موجب عدم نفوذ معامله است ، که مربوط به خود موضوع معامله باشد » این غیرنافذ بودن اینگونه موارد را در بر نمی گیرد چون این طور موارد اصلاً عقدی بوجود نیامده تا بگوئیم که غیرنافذ است و می شود آن را درست کرد. ایشان می آید از ماده 339 ق.م نیز استفاده می کند و می گوید که ماده 339 نگاه کنید می گوید پس از توافق بایع و مشتری در بیع و قیمت آن عقد بیع واقع می شود یعنی اگر این توافق نباشد عقد بیع نیست. در واقع خود ماده نگفته که نیست آن ماده گفته است این « نیست» را از مفهوم مخالف به دست می آوریم [ مفهوم مخالف یک اصطلاح اصولی است که در علم اصول خوانده می شود که در چه مواردی درست و در چه مواردی غلط است  چون مفهوم مخالف در همه جا صحیح نیست ] . و می گوید که توافق نسبت به قیمت و بیع لازم است که عقد بوجودآید گرچه ماده دیگری نگفته و اینجا هم در خصوص بیع است ولی توافق نسبت به بیع فقط در عقد بیع نیست که اثرش این است در سایر عقود هم توافق نسبت به موضوع معامله لازم است . این هم استدلال قانونی مولّف برای اینکه عدم تطابق در موضوع معامله هم باعث بطلان می شود . سوال این است که وقتی گفتیم در موضوع باید دو اراده تطابق داشته باشند خوب دو موضوع ویژگی های خیلی زیادی می توانند داشته باشند اینها در چه چیزهایی باید با هم تطابق داشته باشند؟ مثلاً صندلی های که روی آن نشسته ایم فرض می کنیم یکی صندلی را می خواهد بفروشد و دیگری نیز می خواهد بخرد در چه چیز اراده ها باید با هم مسترک باشند؟ خوب این صندلی ها می تواند چوبی یا فلزی یا پلاستیکی باشد این یکی و دیگر این صندلی ها می تواند دسته داشته باشد یا نداشته باشد یا زیردستی داشته باشد و یا می توانند نداشته باشد و امثال و ویژگی های دیگر. این که شما می گویید اراده ها تطابق داشته باشد در چه چیز باید باشد؟ حالا اگر در دسته داشتنش هیچ چیز قصد نکرده بودند ، آیا این باطل است؟ یعنی آیا اینجا عدم تطابق است؟ آیا مثلاً اگر آمدیم در اینکه صندلی ها را کی بیاورند تطابق اراده ها نبود ، آیا باطل است؟ یا در اینکه به کدام شخص تحویل دهند اراده هایشان یکی نبود آیا باطل است؟ در چه باید تطابق باشد تا بگوییم تطابق هست؟ می گویند که در موضوع معامله یا در هر معامله اعم از موضوع  ، یک ارکان اصلی و یک ارکان فرعی داریم . آن که نیاز است در تطابق اراده ها باید باشد تا عقد بوجود آید ، ارکان اصلی معامله است یعنی خود مبیع و خود ثمن و طرفین عقد ؛ اینها باید اراده ها در موردشان تطابق داشته باشد یعنی مشترک باشد  (تطابق در ارکان اصلی معامله ) . والّا یک سری چیزها است که ارتباط با موضوع معامله و با خود معامله پیدا می کند اما جنبه فرعی دارد .در این موارد اگر تطابق هم نبود اراده ها چیزی را انشاء نکردند به صورت موافقت همدیگر، عقد درست است اگر با توافق توانستند حل کنند که هیچ و اگر نتوانستند عرف ، معیار قرار می گیرد که چطور باید عمل شود . پس در خود مبیع ، اوصافی که اوصاف اصلی مبیع است، اینها باید تطابق داشته باشد . مثلاً اگر صندلی خریدیم این نیمکت که نمی توانیم جایش تحویل دهیم اگر صندلی آموزشی خریدیم نمی توانیم صندلی آشپزخانه تحویل بدهیم یعنی یک سری اوصاف ، اوصاف اصلی موضوع معامله است و باید در اینها تطابق باشد ، در ثمن نیز همین طور است. مثلاً اگر کسی گفت من به ارز می فروشم و او به ریال مقصودش باشد که اینجا تطابق نیست.  بنابراین در ارکان اصلی باید تطابق باشد ولی در ارکان فرعی نیاز نیست. مثلاً در مورد اینکه کِی تصمیم شود موضوع معامله؟ این اگر اراده ها هم مشترک نباشد هنگام انشاء عقد و نگویند نه اینکه بگویند و خلاف باشد یعنی یک همچنین اراده ای مُنطبق بر یکدیگری را اعلام نکنند ، انشاء نکنند . در این موارد عرف جایگزین اراده ها می شود یا در مورد محل تصمیم هم همینگونه خواهد بود . محلّ تصمیم بخصوص در بنادر کشتیرانی خیلی مِصداق دارد. کسی کالایی را می خرد از یک کشتی و حال کجا باید تسلیم شود؟ روی کشتی ، روی راه آهن، روی کامیون یا داخل اسکله همه اینها قراردادهای متفاوتی دارد که در دوره ی فوق لیسانس حقوق خصوصی آنها را خواهید خواند. بعضی از اینها قابل تعئین است و یک سری هم اگر تعئین نشود باعث بُطلان قرارداد نمی شود و به عرف رایج در آن معامله مراجعه می کنند. در واقع در اینجا عرف نمی آید چیزی را اضافه کند به اراده ها ، عرف کشف می کند از اراده ها و تفسیرکننده اراده ها است. اگر اراده ها  انطباق شان در اینجا احراز نشد ، عُرف می آید به عنوان کاشف اراد ها می گوید که این اراده ها عرف را می خواسته اند و عرف نیز این را می گوید و اینطور عمل می کنند.پس تا به حال تطابق اراده ها دو قسمت شد یکی اینکه اراده هایی باید باشد و  وجود اراده ها که ایجاب و قبول بحث آن بود و بعد بحث دیگر اینکه باید این اراده ها منطبق بر هم باشند .حال اگر اینها بودند و منطبق هم بودند عقد کی و کجا بوجود می آید؟ این مسئله آثار متعدّدی دارد که در چند شماره بعد مولف به اینها اشاره می کند و همان جا می گوید که آثار آن مسئله چیست ، اشاره خواهد شد.  فرق می کند که عقد کجا به وجود آمده باشد و کی به وجود آمده باشد. به عنوان مثال اینکه مثلاً اگر عقد در بوشهر مُنعقد شده باشد یا در تهران ، از نظر صلاحیّت دادگاهها فرق می کند مثلاً اگر در بوشهر عقد مُنعقد شده باشد یا تهران ، از نظر صلاحیّت دادگاه ها فرق می کند. اگر در بوشهر منعقد شده باشد تا برسد تهران ممکن است یک ماه فاصله شود یا دو هفته فاصله شود. این از نظر زمانی هم آثار دارد و فرق می کند که ما بگوئیم دو هفته پیش در بوشهر مُنعقد شده یا دو هفته ی بعد در تهران منعقد شده است و اینها  با هم متفاوتند. در جاهایی که اشخاص در یک مجلس عقد نشسته اند و حضوری و شفاهی عقد را منعقد می کنند مشکل خاصی نیست. همان جا و همان زمان عقد منعقد می شود ، به محض اینکه قبول در مجلس عقد واقع شد ، محل و زمان عقد همان جا می شود. ولی در دو جای دیگر بحث پیش می آید یکی در عقود مکاتبه ای ، یعنی توسط نامه یا نوشته و یکی در عقدهای تلفنی و تلگرافی از راه دور یا از طریق اینترنت. که در عقد مکاتبه ای هر دو جنبه اش زیر سوال می رود و مورد سوال است هم زمان و هم مکان. مثلاً یک ماه پیش ایجاب گفته شده ، از تهران فرستاده شده به بوشهر ، یک ماه بعد رسیده قبول اعلام می شود  یک ماه بعد از قبول، اعلام قبول می رسد تهران یعنی دو ماه بعد، عقد در این فاصله دو ماهه کی باید منعقد شود و کجا واقع شده است؟ در تلفنی و تلگرافی و اینترنتی زمانش ممکن است همان زمان باشد مثلاً اگر کسی از این سیستم های مِسِنجر استفاده کند یا از طریق چت کردن استفاده می کند ، در همان زمان می تواند دریافت کند و رد بکند. زمان آن را می شود حل کرد و بگوئیم در آن زمان در آن دقیقه و در آن ساعت ، ولی مکانش چی؟ یکی در تهران و دیگری در بوشهر است و . . . عقد کجا واقع شده است ؟ این مسئله محل اختلاف شده و اختلاف نظر در مورد آن زیاد است. عمده چیزی که مبنای اختلاف شده در این مسئله این بوده است که ما قبلاً یک مسئله ای را گفتیم که عقد با اراده ها بوجود می آید بعد گفتیم اختلاف است که اراده ظاهری منظور است یا اراده باطنی ؟مسئله این بود که صِرف نیّت و قصد به وجود می آورد یا باید ابراز شود و اظهار شود. همان مسئله در اینجا نقش بازی می کند ( یعنی زمان و مکان عقد ). ایجابی که به بوشهر فرستاده شده و قبول کننده در بوشهر دارد قبولش را اعلام می کند . اراده باطنی اش در بوشهر دارد واقع می شود اما از طرف دیگر قبولی را که می نویسد این در تهران به دست ایجاب کننده می رسد. کسی که در تهران است از نیّت باطنی بوشهری خبر ندارد. وقتی خبردار می شود که آن عامل اظهار به دستش برسد ( از نظر کابرد صحیح اصطلاحات حقوقی ، استفاده از « اظهارنامه » صحیح تر به نظر می رسد ) . آن وسیله اظهار است که اراده بوشهری را به تهران اعلام می کند. ما این را اجمالاً می دانیم که تا موقعی که قبول مُلحق به ایجاب نشده باشد ، عقدی بوجود نمی آید. این را می دانیم ، اما اِلحاق قبول و ایجاب در کجاست؟ بستگی دارد که نظریه ی باطنی را پذیرفته باشیم یا نظریه ی ظاهری را پذیرفته باشیم ؟ اگر باطنی باشد در بوشهر مُلحق شده برای اینکه ایجاب تهران ، ایجاب گوینده اش به بوشهر رسید به قبول کننده.قبول کننده آنجا ایجاب را دریافت کرد و آنجا اراده اش را مُلحق کرد به این ایجاب تا قبل از اینکه به آن برسد الحاق نکرده است ، اما آنجا الحاق کرده است. اما اگر صِرفاً اراده ظاهری باشد یعنی آن چیزی که ابراز شده ، اراده محسوب شود ، آنوقت تازه اینجا چند تا نظر است.

چهار نظریه :

1-   نظریه اعلام قبول : مقصود از اعلام قبول  ، این است که همان جائی که ( مثال تهران و بوشهر )  در تهران مهرماه ایجاب می شود اولین ارتباط ، ارتباط ایجاب با طرف مقابل است‌ به بوشهر در آبان فرض کنیم که می رسد . مهم نیست اول مهرماه و آخر آبان باشد ولی بالاخره فاصله باید باشد و این گونه نیز هست. چهار نقطه قابل تصور است در برگشت این ارتباط یکی در خود بوشهر بدون ارسال نامه ،‌همان جا اراده اش را به یک نحوی اعلام کند ولو شفاهی پیش دیگران اعلام کند ؛ فرض دوم این است که نه بنویسد و به پُست کند و به این ارسال می گوئیم ، در فرض اول اعلام قبول است یعنی همین که اراده باطنی اش را انشاء کرد و خواست همان ایجاب را اینجا خواست مگر ما نگفتیم اراده باطنی ، کافی است.

2-   نظریه ارسال قبول : اما در دومی می گوید آنچه را که خواست روی ورقه آورد و ارسال کرد. اثرش چیست ؟

بعضی ها که این نظریه ارسال قبول را گفته اند خواسته اند بگویند که طرف مقابل نیّت باطنی او را که نمی تواند متوجّه بشود پس اولاً باید ابراز و اظهار شود ثانیاً‌ اگر صرفاً‌ در دست خودش باشد هر آن [ هر زمان که بخواهد ] ممکن است انکارش کند و برگردد. وقتی می توانیم بگوئیم که قبول کننده ، واقعاً‌ پذیرفته و قصد برگشت هم ندارد و آن یادداشت قبولش را پس نمی گیرد ، که این را به پسَت برود بدهد و می توانیم در اینجا بگوئیم که واقعاً‌ قبول کرده است.

3-   نظریّه وصول قبول : نظر سوم می گوید خیر تا ارسال هم کافی نیست باید بیاید و برسد به اقامتگاه گوینده ایجاب ( ایجاب کننده ) چون می گوید ممکن است که بتواند برگردد و قبول کننده  برود از پُست پس بگیرد. اولاً پس باز هم می توان از اراده اش برگردد.  ثانیاً  اصلاً گوینده قبول باید بتواند پس بگیرد چون اراده ای که حاکم بر قبول و آن را به وجود آورده فقط اراده گوینده قبول است .

4-   نظریّه اطلاع از قبول :  نظر چهارم می گوید وصول نیز کافی نیست. اطلاع از قبول لازم است چون تا موقعی که آن مطلب به اطلاع گوینده ایجاب نرسیده باشد هنوز اراده قبول کننده به اراده گوینده ایجاد الحاق پیدا نکرده است و تماس پیدا نکرده است . به خصوص بنابر اراده ظاهری .

لذا چهار نظریه اینجا ایجاد شده که بگویند در چه زمانی عقد واقع شده است؟ وصول قبول یعنی اینکه بعد از اینکه پُست کرد به اقامتگاه گوینده ایجاب برسد دلیلش هم این است که تا قبل از آن گوینده قبول می تواند اولاً از پُست پس بگیرد پس امکان اینکه اراده واقعی او قطعی نباشد است ثانیاً‌ می گویند که اصلاً‌ این حق را باید برای او قائل شد چون اراده خودش قبول ایجاد کرده و هنوز هم به گوینده ایجاب نرسیده ، ‌بتواند پس بگیرد. ( وصول ، یعنی رسیدن ) . اما این رسیدن همیشه ملزم به اطلاع نیست نامه را پُستچی می آورد بعد مثلاً ‌آن مأمور شرکت و تحویلدار شرکت می گیرد و یادش می رود تحویل بدهد و سه روز بعد تحویل می دهد یا می ماند در کارهای مدیر خود شرکت و او به دلیل مشغله هایش نمی تواند جواب آن را ببیند و سه روز دیگر جواب را می بیند یعنی اطلاع پیدا نمی کند جنسش فروخته شده و سه روز بعد می فهمد و ادله مختلف دیگر . یعنی بین وصول و قبول ممکن است فاصله بیفتد و چیز عجیبی هم نیست. پس چهار نظریه ممکن است و مطرح نیز شده است دو نظریه اش بیشتر از همه محل بحث است یکی قبول و دیگری اطلاع از قبول . در حقوق ما آن که بیشتر قابل پذیرش است نظریه اعلام قبول است زیرا همانطور که قبلاً گفته شد ما در حقوقمان اراده باطنی مِلاک است اما ماده 191 که می گوید « مقرون باشد » یعنی جنبه اثباتی اش را در نظر می گیرد و عقد واقع می شود به قصد انشاء به شرط اینکه مقرون باشد به چیزی که دلالت برآن بکند و جنبه اثباتی اش را می گوید. این تناسب نظریه اعلام قبول یعنی آنجایی که این دست واقعی در آن حال رخ دادن است و این نظریه به حقوق ما تناسب بیشتری دارد. هم ماده 191 و هم ماده 196 این را بیان می کند به اضافه اینکه ایشان به ماده 339 نیز استناد می کند. می گوید ماده 339 که قبلاً‌ یکبار دیکر به آن استناد کردیم در بحث توافق اراده ها ،‌توافق در مورد اینکه مبیع و ثمن را باید توافق در بین آنها داشته باشیم ، آنجا استناد کردیم. حالا از بُعد دیگر ماده 339 را استناد می کند که می گوید « پس از توافق درباره مبیع دشمن عقد بیع به ایجاب و قبول واقع می شود » . اینجا گفته است که قبول را باید به دست گوینده ایجاب برسانند امّا اینطور نگفته است. در واقع آن قسمت از مفهوم مخالف ماده 339 استفاده می کرد که در کتاب نگفته بود. اینجا هم که به 339 استناد می کند ، نمی گوید به چه چیز؟ ولی در واقع به اطلاق ماده 339 استناد می کند .  ما در اینجا هیچ قیدی نداریم ، وقتی قبول کرد حکم کند یا برسد یا مَطلع شود ، می گوید اینها نیست. همین که قبول کند واقع می شود. نتیجه اینکه ما نظریه اعلام قبول را می پذیریم. دلیل دیگرشان این است که می گویند آنهایی که نظریه اطلاع از قبول را می گویند اصلاً‌ دلیل قانع کننده ای ندارند و بالاخره هر کس که مدعی چیزی است بالاخره باشد یک دلیلی برای خودش داشته باشد ما از طرف خودمان دلیل داریم اما ثانیاً‌ آنها از طرف خودشان دلیل قانع کننده ندارند.  این هم استدلال دوم مولف است که نظریه اعلام قبول اثر می کند . دلیل دومش فقدان دلیل برای نظریه طرف مقابل است. اینکه نظریه طرف مقابل دلیل کافی و قانع کننده ندارد. استدلال سوّمش این است که می گوید ما در بحث توافق اراده ها گفتیم که اراده ها که دوطرفه واقع می کنند ، یک موجود را بوجود می آورند هرگاه عرفاً این دو اراده با هم تلاقی کردند آن موجود بوجود می آید.  آیا هیچ جا در آنجا داشتیم که این اراده ها بطرف دیگر اعلام و ابلاغ و ارسال و اطلاع داده بشود؟ می گوید خیر نداشته ایم حتی در پاره ای موارد که اعلام اراده ها می بایستی به ظهور در می آمد و آشکار می شد یعنی اراده ظاهری هم لازم شمرده می شد حتی در آن موارد هم نداشتیم که این اظهار اراده به طرف دیگر برسد تا چه برسد به قاعده کلی توافق که در قاعده کلی توافق اصلاً اراده ی ظاهری نقش بازی نمی کند و اراده باطنی نقش بازی می کند. با این حال حتّی در موارد خاص هم که اراده ظاهری را لازم داریم مثل طلاق ، اعلام رسیدن به طرف مقابل لزومی ندارد . لذا اگر در طلاق اگر موردش پیش آید وقتی مقدّماتش انجام شده طرف می تواند غیابی هم صیغه طلاق را جاری کند. ممکن است زن ندارند که صیغه طلاق کی واقع شده و این باعث بُطلان طلاق نیست و طلاق واقع می شود. پس اساساً این اطّلاع از قبول ( درست است طلاق ایقاع است ولی مقصود این است که قبول به اطلاع از این انشاء هم لازم ندارد ) جزء شرایط تحقّق آن عمل حقوقی نیست. اما وقتی که این نظریّه اعلام قبول را گفتیم که با حقوق ما تناسب بیشتری دارد دو تا مطلب اینجا می ماند مطلب اول اینکه ایشان یک نکته ای را می گویند که همانطوری که طرفین می توانند عقد را بوجود بیاورند می توانند تاریخ زمان وقوع عقد را هم به اراده خودشان تعئین کنند. بگویند این چیزی را که ما داریم انشاء می کنیم از الآن نباشد از یک ماه دیگر باشد چون مبنای ایجاد عقد اراده هاست. خوب اگر می توانند تاریخ زمان وقوع عقد را تعئین کنند این ممکن است براساس اینکه اراده ها این کار را بکنند پس اراده هایشان می تواند به یک گونه ای اطلاع از قبول را ملاک قرار بدهد نه اعلام قبول را .

نقد بر گفتار مولّف : به نظر می رسد خیلی هم بی راه نباشد که اشاره می کنیم به دو سه مقدمه که در آنها نقدمان را نتیجه گیری می کنیم. سابقاً‌ یک مطلبی گفته شد که عقد با اراده باطنی بوجود می آید اولاً گفته شد که در بحث قلمرو و اراده ها و تراضی ، اراده ها نباید مخالف قانون باشند ( یکی از محدودیت هایش قانون بود ) ثانیاًً‌ در همان جا یک نکته دیگر گفته شد که مخالف قوانین نباشد . مقصود مخالف چه قوانینی است ؟ قوانین آمره بود چون که یک سری قوانین ،‌قوانین تفسیری است. بعد از این مولّف یک دسته بندی ارائه کرد گفت که یک سری از قواعد و مقررات القاعده اینها آمره هستند از جمله قواعد و مقررات امورمالی و تفسیری بودند یکی هم احوال شخصیّه بود که نوعاً آمره بودند اما آن چیزی که مهمتر بود قسمت اول بود که به ویژگی های ما مربوط است . گفتش که قواعد و مقررات مربوط به شرایط اساسی صحّت معاملات ؛ اینها معمولاً آمره هستند یعنی به جهت نظم عمومی و مسائل حقوقی اشخاص نمی توانند قواعد اساسی صحت معامله را خودشان تعئین کنند. با این مقدمات اینجا می فرمایند که اراده ها می توانند وقوع عقد را تعئین بکنند که کی باشد ؟ اگر طرفین اراده کردند ایجاب عقد را  ، می شود عقدی به وجود بیاید ولی بوجود نیاید یعنی به اراده ها بگوئیم یک ماه دیگر به وجود بیاید . می شود یک عقد که اراده باطنی است نه ظاهری یعنی باطناً چیزی را ‌اراده کرده باشیم اما بوجود نیاید آیا می شود ؟این چیزی را اینجا می گوید زمان وقوع عقد است . این زمان به اراده های افراد نیست عبارت کتاب می گوید زمان وقوع عقد  ،تابع اراده طرفین است . اگر مقصود تابع ، اراده طرفین است یعنی آیا هر موقع اراده کننده بوجود می آید ؟ بله هر موقع اراده کنند بوجود می آید اما اگر مقصود این است که اراده کنیم الآن عقد را اراده می کنیم ؛ ولی اراده می کنیم بوجود نیاید این معنی اصلاً عقدی بوجود نیامده پس چطوری تأخیر می اندازیم و این نمی شود . اگر اراده کردیم عقد را بوجود می آید تصمیم گیری ما برای اینکه زمانش الآن نباشد و یک ماه دیگر باشد هیچ اثری ندارد . آن چیزی که فقط اثر دارد ، تعلیق اثر عقد است . یعنی اراده کنیم تعلیق اثر عقد نه تعلیق کنیم وقوع عقد را  و این جزء قواعد آمره است و نمی توانیم با اراده همان خلافش عقد را انشاء کنیم . پس اینکه عقد را انشاء کنیم بعد بگوئیم عقد بوجود نیاید تا زمانی که نامه من به شما برسد ،‌ این اصلاً غیر ممکن است آن چیزی که ممکن است این است که ما بگوئیم عقد با اراده باطنی ما بوجود می آید ؛ اثر عقد از زمان وصول نامه من بر شما باشد و تعهّدات از آن موقع شروع شود و این ممکن است . اما این بحث وقوع عقد نیست این بحث تعلیق آثار عقد است.

 

 
 
کنوانسیون حقوق کودک
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
 

 

بنام خداوند مهربان و بخشنده

 

 

 

یا ثارالله :

 

 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین  و الارواح التی حلت به فنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار وجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.

 کنوانسیون حقوق کودک:

 

نظر شخصی مدیر وبلاگ :توجه خوانندگان عزیز را به این نکته جلب میکنم با پذیرش  و اجازه پیوستن جمهوری اسلامی ایران به کنوانسیون کودک در سال 1372 از سوی مجلس شورای اسلامی در ماده یک کنوانسیون امده : منظور از کودک کمتر از سن 18 سال میباشد متاسفانه با وجود ارائه مقاله های متعدد که اینجانب نیز مقاله ای در این راستا که در یکی از جراید ان زمان به چاپ رسید منبع فقهی و قرانی در مورد مسئولیت کیفری اطفال کمتر از18 سال را نیافتم و صرفا فقها برابر با احادیث بلوغ شرعی و سن تکلیف را 15 سال در پسران و  9 سال در دختران عنوان و تاکید دارند انهم اکنون دخترانی همین در شهر خودمان د اریم که در سن 13 یا 14 سال هم به تکلیف شرعی که علائمی دارد نمیرسند بنابراین  سن انتخابات را به 18 سال و سن رشد را 18 سال طی وحدت رویه شماره 63 در سال 64 مستند به  قانون راجع به رشد متعاملین مصوب 1333 قبول کرده ایم حال سن مسئولیت کیفری اگر ما با مراجعه به عقل و عرف و دکترین و وضعیت اطفال با توجه به پراکندگی جغرافیایی کشورمان و مناطق سردسیری و.. باید سن مسئولیت کیفری را به 18 سال حداقل اصلاح نماییم و هیچ تعارضی با احکام حکمی و شرع و فقه ندارد و با این اصلاح تازه میتوانیم مجازات و مسئولیت کیفری اطفال را قابل قبول با عرف و کنوانسیون کودک قلمداد نماییم در ثانی در قران کریم در دادن مال به ضغار و اطفال و یتیم در صورتی است که ازمایش کرده اگر به سن رشد رسیده اهلیت استیفاء محقق میگردد اگر  تصرف اموال در صغار را اصل رشد قلمداد می نماییم انهم به استناد قران مجید ،  چگونه است طفلی که رشید نشده بتونیم مجازاتش نماییم  ایا مسئولیت کیفری از مسئولیت حقوقی اهم تر نیست ؟و چراما با تکلیف شرعی و تکلیف جزایی قائل به تفکیک نباید باشیم تازه اعلام سن خاص 9 و 15 سال هم باز قابل تامل است و با نظر پزشکی باید این قانون نیز اعمال شود و برای اینکه اکثریت در این سن به بلوغ ممکن هست نرسیده باشند ، البته شاید اطفال در مناطق گرمسیر  9  و 15 سال به سن تکلیف برسند ، و اعلام 9 و 15 سال توسط فقها و به استناد ان قانون سلب مراجعات مکرر جهت تشخیص سن تکلیف شرعی به روحانیون و پزشکان در طیف گسترده بوده است . و هکذا بنابراین امید است زمانی فرا رسد با نبود نص شرعی و احکام حکمی تا انجا که حقیر مطالعه و پ‍‍ژوهش داشتم  مسئولیت کیفری به سن 18 سال ارتقاء و  مورد بذل توجه قانونگذار و فقهای بزرگوار در اعمال قاعده لاضرر و حدیث نبوی رفع قلم و.. اقدام مقتضی را مبذول و این دغدغه حقوقدانان دلسور نه معاند با دین اسلام مرتفع گردد. انشاالله.

 

بنام خدا

کنوانسیون حقوق کودک

 نگاهی برحقوق جهانی کودک و کنوانسیون حقوق کودک در خصوص فروش ، فحشاء و هرزه نگاری کودکان

 چکیده :

 

سازمان جهانی ملل متحد در خصوص کودکان(یونیسف) در سال 1392-2013  با تمرکز بر شعار" فرزند پروری مثبت و جامعه ای ایمن"، بر لزوم تحقق صلح پایدار کشورها و فرهنگ سازی ملل جهان از حیث ارتقاء حقوق شهروندی و رعایت حقوق کودکان و پرهیز از آسیب رسانی نسبت به آنها تاکید  نمود و به مانند گذشته با نامیدن عناوین تشریفاتی به سال های قبل، بر این مهم تاکید داشته است. فردا، 16 مهرماه؛ 8 اکتبر؛ روز جهانی کودک و تبلورِ توجه نمایدن به همه کودکان جهان بوده و در کشورهای مختلف، برنامه ها و جشن های مهمی در همین خصوص برگزار می گردد،اما در غالب این مراسم و  برنامه ها، کمتر به افزایش کمی و کیفی دانش عمومی نسبت به حقوق کودک در ایران و جهان توجه شده و بسیاری از خانواده ها و حتی، مراجع از آن بی اطلاعند!!. ضروری است با تدوین و ترویج متون فرهنگی و حقوقی لازم  و " تعریف و تبیین نظام جامع حقوق کودک و فرهنگ حقوق کودک" و تاسیس " سازمان ملی حمایت از حقوق کودکان " در جهت نیل به این هدف برآمد.نوشتار حاضر، کوتاه نگاهی است به کنوانسیون حقوق کودک و پروتکل اختیاری آن در خصوص فروش، فحشاء و هرزه نگاری کودکان.

 

 کنوانسیون حقوق کودک :

 

طبق ماده واحده مصوب 1372 مجلس شورای اسلامی با عنوان " قانون اجاره الحاق دولت جمهوری اسلامی ایران به کنوانسیون حقوق کودک " مشتمل بر یک مقدمه و 54 ماده به دولت جهت پیوستن به کنوانسیون مزبور اجازه داده شد . الحاق فوق منوط به آن گردید که مفاد کنوانسیون در هرمورد و هر زمان ، در صورت تعارض با قوانین داخلی و موازین اسلامی از طرف دولت جمهوری اسلامی ایران لازم الرعایه نخواهد بود . طبق ماده 1 کنوانسیون مزبور :  منظور از کودک ، افراد انسانی زیر سن 18 سال است ، مگر اینکه طبق قانون قابل اجرا در مورد کودک ، سن بلوغ کمتر تشخیص داده شود "، اما طبق قوانین  ایران ، کودک به فردی گفته می شود که به سن بلوغ نرسیده باشد. بر این اساس وفق تبصره 1 ذیل ماده 1210 قانون مدنی ایران " سن بلوغ در پسر ، پانزده سال قمری و در دختر نه سال قمری است" . سن مزبور، حسب مورد به لحاظ لزوم دخالت یا عدم دخالت کودک در امور مالی و غیر مالی یا حقوق سیاسی و مدنی وی نیز متغییر خواهد بود . برابر کنوانسیون مزبور ، کشورهای ملحق شده به آن باید حقوق مطروحه در کنوانسیون را برای تمام کودکانی که در حوزه قضایی آنها زندگی می کنند بدون هیچ گونه تبعیضی از حیث نژاد ، رنگ ، مذهب ، زبان ، عقاید سیاسی ، ملیت و مانند آنها محترم شمرده و تضمین نمایند . کشورهای فوق مکلفند تمام اقدامات لازم را جهت تضمین حمایت از کودک در مقابل تمام اشکال تبعیض ، مجازات بر اساس موقعیت ، فعالیتها ، ابرازعقیده و یا عقاید والدین ، قیّم قانونی و یا اعضای خانواده آنها به عمل آورند. در همین ارتباط ، در تمام تصمیمات ماخوذه از سوی مقامات خصوصی یا عمومی ، اداری  و قضایی، حفظ و رعایت منافع کودک در اولویت قرارداشته و از اهم ملاحظات است . همچنین ، برابر این کنوانسیون، کشور های الحاقی بدان تضمین خواهند نمود موسساتی که مسئول مراقبت و حمایت کودکان هستند باید مطابق معیارهای تعیین شده از سوی مقامات ذیصلاح عمل نموده و با آنها هماهنگ باشند .(2)

 اهداف و حقوق کودکان در کنوانسیون حقوق کودک :

 

    کنوانسیون مزبور ، ضمن احترام به مسئولیتها ، حقوق و وظایف والدین و سایر افراد مسئول نگهداری قانونی کودکان ، دو لتها را مکلف نموده که راهنمایی و ارشاد لازم جهت اِعمال حقوق شناخته شده کودک در کنوانسیون را به عمل آورند . دراین کنوانسیون، حقوق متعددی برای کودکان ، همسو با حقوق بشر و میثاقهای جهانی منظور شده و بر رعایت آن تاکید شده است . اهم حقوق مطروحه در کنوانسیون اجمالاً به شرح ذیل می باشد :

 

1-      حق حیات بعنوان حق ذاتی هرکودک برای زندگی و لزوم به رسمیت شناختن آن و توسل به حداکثر امکانات برای بقاء کودکان.

2-      حق کسب هویت و برخورداری کودک از اسناد سجلیِ متضمن نام ، کسب تابعیت ، شناسایی والدین(در صورت امکان) و تحت سرپرستی قرار گرفتن آن .

3-      حق زیستن مشترک با والدین و عنداللزوم ، جدایی فرزند با رعایت صلاح و غبطه کودک .

4-      حق ورود یا ترک کشور، به منظور پیوستن مجدد به خانواده و لزوم تسریع در بررسی با نگرش ُمثبت و به روشی انسانی.

5-      ممنوع بودنِ انتقال غیر قانونی کودکان و لزوم بکار گرفتنِ تمام اقدامات ضروری ملی ، دو یا چند جانبه کشورها برای جلوگیری از ربوده شدن ، فروش یا قاچاق کودکان به هرشکل و نوعی .

6-      حق ابراز عقیده (آزادی بیان) و بهاء دادن به نظرات کودک، متناسب با سن و بلوغ وی و پیش بینی حق ابراز عقیده در مراحل دادرسی، قضایی و اجرایی.

7-      حق دسترسی به اطلاعات و تبادل اطلاعات و داده ها .

8-      حق آزادی فکر ، عقیده و مذهب برای کودک، با رعایت ملاحظات و محدودیتهای قانونی مقرر در هر کشوری .

9-      حق تشکیل و شرکت مسالمت آمیز در اجتماعات و مجامع، با رعایت ملاحظات قانونی مقرر در هر کشوری.

10-     حق سلب هتک حرمت و ممنوعیت در امور خصوصی خانوادگی و مکاتبات کودک .

11-      مسئولیت مشترک والدین و لزوم تضمین این اصل در مورد رشد و پیشرفت کودک در قوانین و اقدامات کشورها، با رعایت حفظ منافع عالیه کودک.

12-     ممنوعیت هرگونه رفتار خشونت آمیز با کودکان و لزوم حمایت از کودک در برابر تمام اشکال خشونت های جسمی و روحی آسیب رسان یا سوء استفاده ، بی توجهی یا سهل انگاری ، بد رفتاری یا استثمار (سوء استفاده جنسی نسبت به کودک تحت حضانت یا قیمومیت و نگهداری).

13-     حق زیست کودک در خانواده و لزوم تضمین آن و سلب هرگونه محرومیت دائم یا موقت در این باره .

14-     حق پناهندگی کودک و تضمین آن در معیت والدین یا شخص دیگر.

15-     حق برخورداری کودکان معلول از حمایت های دولتی و کمک های متضمن منزلت و افزایش به اتکاء به نفس آنها.

16-     حق بهره مندی از بالا ترین استاندارد های بهداشتی و تسهیلات لازم برای درمان بیماری و توانبخشی.

17-     حق برخورداری تمام کودکان از تامین اجتماعی و ملحوظ داشتنِ منافع وشرایط کودک واشخاص سرپرست آنها.

18-      لزوم اجباری و رایگان نمودنِ تحصیل ابتدایی برای همگان و حق آموزش و تحصیل کودکان.

19-     حق تفریح ، آرامش و بازی و فعالیتهای خلّاقِ مناسب سن کودک و به رسمیت شناختن حق شرکت آزادانه در حیات فرهنگی و هنری.

20-     حمایت از کودکان در برابر استفاده غیر قانونی از مواد مخدر ویا مواد محرک.

21-     ممنوعیت هرگونه سوء استفاده و استثمار جنسی از کودکان.

22-     ممنوعیت هرگونه استثمار اقتصادی و انجام کارهای زیان بار نسبت به کودکان.

23-     ممنوعیت هرگونه رفتارهای بی رحمانه و غیر انسانی و حق برخورداری کودکان بزهکار از رفتارمناسب و عادلانه.

24-     ممنوعیت مشارکت کودکان در جنگ های مسلحانه و حق صلح طلبی برای آنها.

25-     حمایت از کودکان آسیب دیده جسمی و روحی و...(3)

 

 پروتکل اختیاری  کنوانسیون حقوق کودک در خصوص فروش ، فحشاء و هرزه نگاری کودکان :

 

متعاقب تصویب کنوانسیون مزبور و الحاق ایران به آن، به ترتیب مزبور ، پروتکل اختیاری  کنوانسیون حقوق کودک در خصوص فروش ، فحشاء و هرزه نگاری کودکان در 25 May2000 (4/3/1379) به تصویب مجمع عمومی سازمان ملل متحد قرار گرفت و جمهوری اسلامی ایران نیز 6 سال بعد، با تصویب ماده واحده الحاق دولت جمهوری اسلامی ایران به پروتکل موصوف در تاریخ6/5/1386 و تائید مورخ 17/5/1386 شورای نگهبان ، رسماً به پروتکل اخیر پیوسته است . طبق ماده واحده مزبور دولت اجازه یافت ضمن پیوستن به پروتکل مذکور ، اسناد آنرا نزد دبیر کل سازمان ملل متحد تودیع نماید . براساس تبصره 2 این ماده واحده ضمانت های جزایی مقرر در جرائم مندرج در پروتکل در قوانین جاری ایران در مواد 82 ، 107، 110، 112 ، 121، 126 ، 138 ، 621 ، 639 ، 640 ، 713 قانون مجازات اسلامی و بند 4 اصل 43  سابق- جزء ج بند 6 اصل 2 قانون اساسی - مواد 79 ، 171 ، 172 قانون کار مصوب 26/8/1369 - مواد 5-3 قانون نحوه مجازات اشخاصی که در امور سمعی و بصری فعالیتهای غیر مجاز می نمایند (مصوب24/11/1372) و ماده 16 قانون حمایت از کودکان بدون سرپرست مصوب 29/12/1353 مقرر گردید و قوه قضائیه نیز در صورت لزوم به تهیه لایحه مرتبط و انجام تشریفات قانونی مربوطه در پیش بینی مجازاتهای جدید یا تشدید مجازاتهای فعلی اجازه یافت.

طبق پروتکل مزبور ، بر همکاری کشورها در توسعه فعالیتهای خویش جهت تضمین حمایت از کودک در برابر فروش ، فحشاء و هرزه نگاری و حق آنها برای حمایت در برابر استثمار اقتصادی و ممنوعیت از اشتغال کارهای زیان بار تاکید شده است.

 همچنین ، ضمن ابراز نگرانی شدید از روند روبه افزایش و قابل توجه قاچاق کودکان با هدف فروش ، فحشاء و هرزه نگاری و نگرانی عمیق نسبت به توریسم جنسی فزاینده و درحال تداوم نسبت به آنها و توجهاً ، به دامنه گسترده تر استثمار جنسی نسبت به تعدادی از گروههای آسیب پذیر خاص (دختر بچه ها) و ابراز نگرانی از هرزه نگاری کودکان در اینترنت و دیگر فناوری های در حال گسترش ، بر اهمیت همکاری و مشارکت نزدیکتر میان دولتها و صنعت اینترنت تاکید شده است .

به باور تدوین کنندگان این پروتکل، با اعتقاد به لزوم محو فروش ، فحشاء و هرزه نگاری از طریق راهبردهای جامع - لزوم تلاش برای ارتقاء آگاهی های عمومی، به منظور کاهش تقاضا برای (نابه هنجاری های موصوف) و تاکید بر اهمیت تقویت مشارکت جهانی میان تمام عوامل و بهبود اجراء قوانین در سطح ملی و با در نظر گرفتن مقررات اسناد حقوقی بین المللی مربوط به حمایت از کودکان و با توجه به حمایت وسیع نسبت به حقوق کودک و تعهد به کشور ها برای ارتقاء و حمایت و رشد هماهنگ کودک ، به شرح آتی توافق شده است.

 

براین اساس، ضمن ممنوعیت فروش ، فحشاء و هرزه نگاری کودکان، به ترتیب مقرر در پروتکل از سوی کشورهای عضو- " فروش کودکان" به هرگونه عمل یا معامله ای اطلاق می شود که به وسیله آن ، کودک توسط شخص یا گروهی از اشخاص به منظور سودجویی یا هر منظوری به دیگری انتقال داده شود ." فحشاء کودک" نیز به استفاده وی در فعالیتهای جنسی با هدف سود جویی یا هر منظوردیگر اطلاق شده و " هرزه نگاری کودک"  ناظر به هرگونه نمایش کودکِ درگیر در فعالیتهای واقعی یا مشابه سازی شده آشکار جنسی یا هر وسیله یا هرگونه نمایش اندام جنسی کودک برای اهداف عمدتاً جنسی می باشد. .

 

بدین ترتیب ، کشورهای عضو پروتکل در تلاش خواهند بود تا اقدامات و فعالیتهایی مانند فروش کودکان - عرضه ، تحویل یا پذیرش کودک به هروسیله، به منظور استثمار جنسی ، انتقال اندام آنها برای کسب سود و به کارگیری اجباری آنان تحت پوشش کامل قوانین جزایی و کیفری خویش در عرصه ملی و فرا ملی قرار گیرند . علاوه بر این ، پروتکل بر ممنوعیت توافق غیر ارادی نامناسب به صورت یک واسطه ، به منظور فرزندخواندگی تاکید دارد . تعیین سطح و کیفیت مجازات جرائم مزبور به قوانین کشورهای عضو ارجاع شده است. دراین پروتکل ، مسئولیت اشخاص حقوقی از حیث کیفری ، مدنی یا  اجرایی نسبت به موارد مزبور با رعایت مقررات داخلی کشورها پیش بینی شده و بر اصل فرزندخواندگی با مرعی داشتنِ اسناد حقوقی بین المللی حاکم و طبق قوانین کشورهای عضو به رسمیت شناخته شده است. بدیهی است گستره جرائم مزبور ممکن است فراگیر بوده و علاوه بر داخل کشورهای ، قلمرو هوایی یا دریایی آنها را شامل گردد ، لذا در صورت وقوع جرم در قلمرو مزبور ، اقدامات لازم برای احراز صلاحیت قضایی کشورمتبوعه به عمل خواهد آمد .(4)

 

 جرائم قابل استرداد در پروتکل کنوانسیون حقوق کودک :

 

لازم به ذکر است طبق این پروتکل ، جرائم فروش کودکان از سوی اشخاص حقیقی یا حقوقی با هدف سودجوئی و منفعت طلبی در جرائم قابل استرداد آتی ، بعنوان جرائم قابل استرداد در معاهدات انعقادی گنجانده خواهد شد.علاوه بر این ، کشورهای عضو پروتکل به همکاری و مشارکت همگانی در زمینه های تحقیقاتی یا کیفری یا استرداد در خصوص جرائم مزبور متعهد شده و بر ضمانت های مقرر جهت ُحسن انجام مراتب مزبور در قوانین آنها تاکید شده است .مع الوصف ، تدوین کنندگان پروتکل،فرض تحققِ جرائم موصوف و آسیب پذیری کودکان طبق پروتکل را منتفی ندانسته و نسبت به واقعیات حاکم  بر کشورهای عضو نیز بی توجهی نبوده اند. این مهم آنان را بر آن داشت با نگاهی واقع بینانه به موضوع در جهت برخورد مناسب با آن عمل نمایند. بر این اساس، وفق بند 1 ماده8 آن ، کشورهای عضو به منظور حمایت از حقوق و منافع کودکان قربانی- اقدامات مقتضی آتی را نسبت به َاعمال ممنوع شده طبق پروتکل در تمامی مراحل رسیدگی کیفری معمول خواهند داشت. از اینرو، ضمن پذیرفتنِ مجرمانه بودن اقدامات مزبور علیه کودکان و لزوم مجازات مرتکبین آنها ، فرض آسیب پذیری کودکان قربانی و ضرورت تصویب تشریفات لازم جهت شناسایی نیازهای آنها در پروتکل پیش بینی شده است. همچنین، ضمن تلاش جهت آگاه نمودنِ کودکان قربانی از نقش و حقوق آنها و آموزش مناسب آنان و فراهم ساختن خدمات حمایتی لازم برای آنها در تمام مراحل رسیدگی حقوقی و ضرورت توجه قوانین ملی کشورهای عضو، بر حمایت از امور خصوصی کودکان و حفظ هویت کودکان قربانی تاکید شده است .(5)

 مشارکت همگانی کشورها در پروتکل :

 

با این وجود ، ممکن است کودکان مزبور یا خانواده های آنان مورد تعرض آتی قرار گیرند، لذا ، ضرورت تامین امنیت برای آنها و شهود آنان در برابر ارعاب و انتقام گیری امری محتوم به نظر می رسد که از نظر تدوین کنندگان پروتکل نیز مکتوم نمانده است.ضمن آنکه بر حمایت از امنیت و شخصیت یا سازمانهای درگیر پیشگیری یا حمایت و بازیابی قربانیان در پروتکل تاکید شده است. معهذا، برخلاف تعریف قانونی سن کودک در قوانین کشورها از جهت احراز اهلیت قانونی و احتمال وجود موانع در رسیدگی به وضعیت کودکان ، این موانع در پروتکل، پیش بینی و کشورهای عضو متعهد به ملاحظه"  بهترین منافع کودک " بعنوان یک نگاه اساسی و رفع موانع مزبور جهت رسیدگی شده اند.اهداف و مراتب فوق سبب می گردند تا کشورهای عضو با تدوین ، انتشار و اجراء قوانین ضروری و متناسب در جهت تسهیل ملاحظات مذکور در پروتکل عمل کرده و با بهره گیری از اطلاعات و تجهیزات لازم در جهت ارتقاء سطح آگاهی های عمومی، از جمله کودکان متبوعه خود عمل خواهند کرد.

 

در همین ارتباط، براصل حق مشارکت در زندگی شهروندی و حقوق مدنی دگر بار تاکید شده است. بر این اساس ، کشورهای عضو در تلاش همه جانبه در جهت آگاه سازی مجدد و کامل اجتماعی و بهبود جسمی و روحی کودکان مزبور تلاش خواهند کرد و آنان نیز مجاز به مطالبه و تعقیب خسارات وارده از سوی مجرمینِ جرائم معموله نسبت به خود خواهند بود . بدیهی است ، تحقق اهداف و اقدامات پیش بینی شده در پروتکل منوط به همکاری دوجانبه ، منطقه ای ، چندجانبه و بین المللی کشورها با هدف کشف ، تحقیق ، پیگرد و مجازات عاملان فروش ، فحشاء و هرزه نگاری کودکان و توریسم جنسی کودکان خواهد  بود . همچنین ، ضروری است با توسعه همکاری های مزبور ، هماهنگی و همکاری بین المللی میان مراجع کشورهای فوق ، سازمانهای غیر دولتی ملی و بین المللی ارتقاء یابد . بدین ترتیب ، با همکاری بین المللی کشورهای عضو پروتکل ، توان و و روحیه کودکان قربانی جهت بهبود روحی ، جسمی و سازگاری مجدد و اجتماعی بازگشت به موطن آنها تقویت گشته و ضمن آسیب شناسی دلایل ترویج و توسعه ظهور جرائم فوق از سوی کشورها، از مساعدت های مالی ، فنی ، اطلاعاتی و حقوقی یکدیگر بهره مند خواهند شد .(6)

 

با این وجود ، طبق ماده 11 پروتکل ، شمول مفاد مذکور در آن در2مورد محدود و مستثنی شده است . بر این اساس ، مفاد پروتکل تاثیری بر مقرراتی که در جهت تحقق حقوق کودک موثرترند و ممکن است جزء قوانین کشورهای عضو یا جزء حقوق بین المللی لازم الاجراء در آن کشورها باشند ، مستثنی و فاقد اثر تلقی شده است.شایان ذکر است کارگروههای متعددی درپروتکل فوق پیش بینی شده است که کارگروه (کمیته)  حقوق کودک ، از زمره آن است . در همین ارتباط ، کشورهای عضو دو سال پس از لازم الاجراء شدن آن گزارش جامعی از اقدامات معموله در جهت اجرای مفاد پروتکل تهیه و جهت بهره برداری  در اختیار آن کمیته قرار خواهد داد .

 

 مکانیسم لازم الاجراء شدن پروتکل :

 

پروتکل مزبور نسبت به کشورهای عضو یا امضاء کننده آن مفتوح بوده ومنوط به تصویب کشورهای مربوطه می باشد . پروتکل نسبت به کشورهای مزبور از حیث الحاق نیز مفتوح بوده و اسناد تصویب یا الحاق به دبیر کل سازمان ملل متحد سپرده خواهندشد و متعاقب سپردن دهمین سند تصویب یا الحاق، لازم الاجراء خواهد شد و نسبت به کشورهای مزبور ، یک ماه پس از تاریخ سپردن سند تصویب یا الحاق آن کشورها ، لازم الاجراء خواهد شد .

 

 انصراف از پروتکل :

 

انصراف از پروتکل به مانند عضویت در آن اختیاری است . هرکشور عضو می تواند هر زمان با ارسال اطلاعیه کتبی به دبیر کل سازمان ملل متحد از عضویت خود در آن انصراف بدهد . سایر کشورهای عضو و امضاء کننده پروتکل از طریق دبیر کل مطلع خواهند شد . معهذا ، نفوذ و اثر انصراف مزبور از حیث حقوقی ، یک سال پس از تاریخ دریافت اطلاعیه فوق از سوی دبیر کل سازمان ملل متحد بوده و قبل از آن ، عضویت کشور مزبور کماکان معتبر تلقی می گردد . با این وجود ، انصراف از عضویت تاثیری در برخورداری کشور عضو از ایفاء تعهدات خود به موجب پروتکل در ارتباط با جرائم وافعه، قبل از  تاریخ نافذ شدن انصراف از عضویت ، نخواهد داشت . انصراف مزبور نیز مانع از ورود هرگونه خدشه به کارکرد کارگروه مذکور نمی گردد.

 

 اصلاح و تکمیل پروتکل :

 

گرچه، تدوین کنندگان پروتکل در مقام نگارش آن سعی در ارائه طراحی کامل و مناسب داشته و در این باره ، تلاش وافر معمول داشتند لکن ، امکان بازنگری و اصلاح آنرا به فراخور مقتضیات و شرایط از نظر دور نداشتند . بر این اساس ، در پروتکل مقرر گردید هرکشور عضو می تواند پیشنهاد اصلاحی خویش از طریق دبیر کل سازمان ، ثبت و به اطلاع کشورهای عضو و عنداللزوم ، ضرورت برپایی فراهمایی(کنفرانس) کشورهای عضو به منظور بررسی و رای گیری در آن باره خواهد رساند . در صورت حصول به3/1 کشورهای عضو موافق برگزاری کنفرانس، ظرف 4 ماه از تاریخ مکاتبه دبیر کل - نسبت به  برگزاری آن از طریق دبیر کل و تحت حمایت سازمان ملل متحد اقدام خواهد شد . درصورت تصویب اصلاحیه های پیشنهادی ، مراتب جهت تصویب به مجمع عمومی ارائه می گردد که متعاقب تصویب مجمع و پذیرش اکثریت3/2 کشورهای عضو ، لازم الاجراء خواهد بود . اصلاحیه لازم الاجراء شده برای کشورهای عضو الزام آور خواهد بود .پروتکل مزبور از متون عربی ، چینی ، انگلیسی ، فرانسوی ، روسی و اسپانیایی و با اعتبار یکسان برخوردار بوده و در بایگانی سازمان ملل متحد نگهداری خواهد شد .(7)

 

نتیجه :

 

نوشتار حاضر که کوتاه نگاهی اجمالی به کنوانسیون حقوق کودک و پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در خصوص فروش ، فحشاء و هرزه نگاری کودکان ، مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد دارد ، گام موثری در جهت ارتقاء و توسعه کمی و کیفی نظام حقوقی حمایت از کودکان و ساماندهی روزافزون آنها و ایجاد امنیت لازم جهت آسایش تعالی آنان در جوامع عضو می باشد . بدیهی است صرفنظر از الزام آور بودنِ مفاد پروتکل و مصوبات الحاقی آتی، به ترتیب مزبور برای کشورها - تحقق اهداف مذکور در آن منوط به وضع و اجرای قوانین ملی موثر و مناسب در داخل کشورهای عضو و همکاری مستمر و پیوسته کشورها در سطوح مختلف و تعهد عینی و عملی آنها به انطباق عملکرد خویش با منویات مندرج در پروتکل می باشد، بلکه شاهد فردایی برتر و بهتراز برای کودکانمان باشد و بدانیم که آنان حق حیات نوین و بهترین را  خواهند داشت (8).

  محمد رضا زمانی درمزاری( فرهنگ)، وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی

 

واحد مطالعات حقوق کودک و حقوق بین الملل موسسه حقوقی و بین المللی زمانی

 

Email : zamani.i.l.institute@gmail.com

 

منابع و ماخذ :

 

 

1- محمد رضا زمانی درمزاری( فرهنگ)، ایران و کنوانسیون( جهانی) حقوق کودک( شماره 1 و 2)، واحد مطالعات حقوق کودک و حقوق بین الملل موسسه حقوقی و بین المللی زمانی، خبرآنلاین ،

 

http://khabaronline.ir/detail/316568/weblog/zamanidarmazari- http://khabaronline.ir/detail/316570/weblog/zamanidarmazari

 

2- دکتر مصفا،نسرین و همکاران.کنوانسیون حقوق کودک و بهره وری از آن در حقوق داخلی ایران،چاپ اول، نشر گرایش، تهران،1383 و روزنامه رسمی کشور، شماره 18204 مورخ 6/6/1386  

 

3- محمد رضا زمانی درمزاری( فرهنگ)، همان.

 

                 4- محمد رضا زمانی درمزاری، توسعه حقوق شهروندی(حقوق کودک)، روزنامه همشهری، شماره 4410، مورخ 17/8/1386 و دکتر نسرین مصفا، همان.

 

               5- همان و محمد رضا زمانی درمزاری، پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در خصوص فروش و فحشاء و هرزه نگاری کودکان، نشریه بهنگر، 1386 و وب سایت راه مقصود.

 

              6- همان.

 

              7- همان

 

               8-     زمانی درمزاری،محمد رضا. حقوق خانواده به زبان ساده، جلد دوم، چاپ سوم، تهران: کلک سیمین، 1391 و زمانی درمزاری، محمد رضا. کودک و حقوق کودک در ایران. موسسه حقوقی و بین المللی نیک داد (زمانی)،تهران:92-1386

 التماس دعا

 


 
 
بزهکاری اطفال و دادرسی ..
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
 

 

بسمه تعالی

 

یا ثارالله :

 

 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین  و الارواح التی حلت به فنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار وجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.

 

معیارهای دادرسی عادلانه  ناظر به اطفال و نوجوانان در لوایح جدید؛ با تأملی بر راهبردی از نظام عدالت کیفری انگلستان

 

چکیده:

هدف این پژوهش مطالعه تحولات و نوآوری های سیاست جنایی اتخاذی در لوایح جدید تقدیمی به مجلس شورای اسلامی ازجمله لایحه آیین دادرسی کیفری، لایحه قانون مجازات اسلامی و ... در حوزه دادرسی عادلانه ناظر به اطفال و نوجوانان می باشد. بر این اساس سعی شده است ضمن تحلیل محتوایی عمیق لوایح مذکور، اشاره ای هر چند اجمالی به راهبردهای نظام عدالت کیفری انگلستان در حوزه برآورد مسئولیت کیفری اطفال صورت گیرد به نحوی که بتواند مبانی توجیهی ضرورت سیاست جنایی افتراقی در قبال اطفال و نوجوانان را به نحو پر رنگ تری برجسته نماید.

علی ایحال، با مداقه در لوایح مذکور به وضوح می توان بارقه ها و استانداردهای قابل اعتنایی را در حوزه دارسی عادلانه ناظر به اطفال و نوجوانان به نظاره نشست.  ازجمله این استانداردها می توان به پیش بینی دادگاه و دادسرای اختصاصی اطفال، دادگاه تجدید نظر اختصاص یافته به اطفال، پلیس وِزه اطفال و نوجوانان، حضور نهادهای مددکاری اجتماعی در رسیدگی به جرایم اطفال و ... اشاره نمود.

واژگان کلیدی: دادرسی، دادرسی عادلانه، لایحه، سیاست جنایی افتراقی، نظام عدالت کیفری انگلستان.

 

 

 

1-    دادرسی عادلانه ناظر به اطفال در لوایح جدید تقدیمی به مجلس شورای اسلامی

1-1-        جهت سیاست جنایی کلان حاکم بر موضوع

رسیدگى به جرائم اطفال و نوجوانان بزهکار مستلزم وجود یک دادرسى ویژه‏ براى آنان است.تنها در صورت وجود چنین دادرسى است که خواص بودن‏ بزهکارى اطفال و نوجوانان مورد توجه قرار مى‏گیرد.خصوصیت این بزهکارى در آن است که با عناصر مربوط به شخصیت و دوران گذر آنان از مرحله کودکى به‏ نوجوانى و جوانى‏[مرتبط]است.لذا از یک طرف،درک صحیح بزهکارى اطفال و نوجوانان و از طرف دیگر،توجه و حساس بودن موقعیت زمانى‏اى که اطفال و نوجوانان در آن به سر مى‏برند.ضرورت پیش‏بینى یک نظام دادرسى ویژه را اشکار مى‏سازد.

البته تدوین و ایجاد دادرسى‏هاى ویژه براى اطفال و نوجوانان داراى سابقه‏ طولانى نیست و عمر آن از یک صد سال تجاوز نمى‏کند.تاریخ پیدایش چنین‏ دادرسى‏هایى را باید مربوط به سال 1899 میلادى(1278 خورشیدى)دانست که‏ دادگاه نوجوانان کوک‏کانتى( cock county )در شهر شیکاگو(ایالات متحده‏ آمریکا)تأسیس شد. به تدریج این دادرسى وارد کشورهاى دیگر جهان شد و با نقش مهمى که به عهده گرفت مجموعه مقررات بین‏المللى مربوط به دادرسى ویژه‏ نوجوانان مصوب سازمان ملل متحد به سرعت گسترش یافت.

از جمله مهمترین اسناد مى‏توان به حداقل مقررات استاندارد سازمان ملل متحد براى دادرسى ویژه نوجوانان(قواعد پکن)مصوب 1385 اشاره کرد که در آن اصول‏ و اهداف مربوط به دادرسى ویژه نوجوانان تبیین و نهادها و آیین دادرسى ویژه این‏ نوع دادرسى معرفى شده است.

در مقررات پکن هدف از دادرسى ویژه نوجوانان و اطفال آن است که بر مصلحت آنان تأکید و اطمینان حاصل آید که هرگونه واکنش در مقابل بزهکاران‏ نوجوان همواره متناسب با شرایط با شرایط آنان و همچنین نوع بزه است.[1]

در ایران براى اولین بار در قانون تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان بزهکار مصوب‏ 1338 بود که زمینهء استقرار یک دادرسى ویژه براى اطفال و نوجوانان فراهم آمد.در این قانون علاوه بر ایجاد نهادهاى خاص در امر رسیدگى به جرائم اطفال و نوجوانان‏ و نیز اصلاح و تربیت آنان،آیین دادرسى ویژه‏اى نیز پیش‏بینى شده بود.این نهادها عبارت بودند از تشکیل دادگاه اطفال در مرکز هر شهرستان و نیز ایجاد کانون اصلاح‏ و تربیت در کنار دادگاههاى مذکور،در مورد دادرسى اطفال و نوجوانان در این قانون‏ برخى مقررات متفاوت با دادرسى بزرگسالان همانند غیرعلنى بودن رسیدگى،عدم‏ افشاى هویت طفل،ممنوعیت انتشار جریان دادگاه از طریق مطبوعات و فیلم‏بردارى،ممنوعیت ظابطان دادگسترى از انجام تحقیق و غیره پیش‏بینى شده‏ بود.[2]

با این حال باید گفت که امکان اجراى قانون تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان‏ بزهکار تا سال 1347،یعنى 10 سال پس از تصویب آن و مصادف با زمانى که‏ سخنرانى‏هاى ارائه شده در سمینار ویژه نوجوانان،تهران 2 و 3 اسفند 1378،منتشر شده‏ توسط معاونت آموزش و تحقیقات قوه قضائیه و یونیسف؛ آیین نامه اجرایى قانون اصلاح و تربیت تهیه شد،به‏طور کامل وجود نداشت.پس از تهیه کانون اصلاح و تربیت تنها در شهرهایى چون تهران و مشهد تشکیل‏ شد.این قانون تا سال 1364، یعنى تاریخ صدور رأى وحدت رویه شمارهء 6 مورخ ‏( 23/2/64) ،رسیدگى به جرائم اطفالى که به سن بلوغ‏ شرعى (9 سال تمام قمرى براى دختران و 15 سال تمام قمرى براى پسران)رسیده‏ باشند همانند بزرگسالان و حسب اتهام وارد شده به دادگاه‏هاى کیفرى 1 و 2 سپرده‏ شد.بدین‏گونه اجراى قانون تشکیل دادگاه اطفال در عمل متوقف گردید.از آن‏ پس تنها با لازم‏الاجرا شدن قانون آئین دادرسى دادگاه‏هاى عمومى و انقلاب در امور کیفرى (مصوب آبانماه 1378) بود که رسیدگى به جرائم اطفال در صلاحیت برخى‏ از شعب دادگاه‏هاى عمومى قرار گرفت که براى رسیدگى به کلیه جرائم اطفال‏ اختصاص داده شده بود.

با این حال اختصاص چنین شعبى را نمى‏توان نمایانگر شکل‏گیرى یک دادرسى‏ ویژه براى اطفال و نوجوانان،در قانون نامبرده دانست.زیرا چنین اقدامى تنها به‏ منظور خنثى کردن برخى فشارهاى بین‏المللى و به‏ویژه کمیسیون حقوق کودک‏ سازمان ملل متحد صورت گرفته بود.چرا که این کمیسیون هر ساله ایران را به نقض‏ کنوانسیون حقوق کودک (که ایران در سال 1372 بدان ملحق شده بود)محکوم‏ مى‏کرد.در این راستا بود که تدوین‏کنندگان قانون آئین دادرسى کیفرى مصوب‏ 1378 فصلى را به ترتیب رسیدگى به جرائم اطفال اختصاص داده و مقرر ساخته‏ بودند.که به کلیه جرائم اطفال و اشخاص بالغ کمتر از 18 سال تمام در شعب‏ اختصاص یافته به جرائم اطفال رسیدگى شود.ناگفته نماند در این فصل به برخى از مقررات خاص رسیدگى به جرائم اطفال ( با الهام از قانون تشکیل دادگاه اطفال‏ بزهکار  1338) اشاره شده است.با این حال نمى‏توان به صرف وجود این شعب‏ وضع چنین مقرراتى را به‏معناى تشکیل یک دادرسى ویژه اطفال و نوجوانان‏ بزهکار دانست؛هرچند که در این مقررات گامى به جلو ارزیابى مى‏شود.

تحقق یک دادرسى ویژه اطفال و نوجوانان زمانى امکانپذیر است که در یک طرف،نهادهاى ویژه این دادرسى منطبق با مقررات بین‏المللى مربوط به دادرسى‏ ویژه نوجوانان تأسیس شود و از دیگر،آیین دادرسى ویژه‏اى براى اطفال و نوجوانان در نظر گرفته شود که رعایت مصلحت و حقوق آنان را به‏طور کامل‏ تضمین نماید.

این مهم در لوایح  تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان –رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان ، مجازات اسلامی وآئین  دادرسی کیفری مورد توجه قرار گرفته‏ است. به‏طورى که از طرف « نهادهاى ویژه » و از طرف دیگر« مقررات خاص‏ دادرسى » اطفال و نوجوان پیش‏بینى شده است.

2-1- تأسیس نهادهاى خاص در لوایح جدید

موفقیت دادرسى ویژه اطفال و نوجوانان بزهکار تماما در گرو تأسیس نهادهاى‏ خاص این دادرسى است.این نهادها تابع اصول همان دادرسى بوده و اهداف همان‏ دادرسى را دنبال مى‏کند.اهمیت تأسیس چنین نهادهایى در دیدگاه و رهیافت خاص‏ آنان نسبت به بزهکارى اطفال در برخى از کشورها به‏ویژه ایران را در آن دانست که‏ این مقابله توسط همان نهادهاى متخصص و سازگار با سیاست ویژه مقابله با این‏ بزهکارى را ضرورى ساخته است.در این راستا تدوین‏کنندگان لایحه نامبرده به‏ پیش‏بینى نهادهاى خاص اقدام کرده‏اند که مى‏توان آنها را در دو دستهء«نهادهاى‏ قضایى»و«غیرقضایى»تقسیم‏بندى کرد.

الف: نهادهاى قضایى

فلسفهء پیش‏بینى نهادهاى قضائى خاص اطفال و نوجوانان بزهکار را مى‏توان در امر«اجتناب از آسیب»دانست.توضیح آنکه درگیر کردن اطفال و نوجوانان در فرایندهاى دادرسى بزرگسالان و حتى گاه در دادرسى ویژه ممکن است‏ براى نوجوانان آسیب‏ساز باشد.این آسیب‏ها ممکن است جنبهء روانى-عاطفى داشته باشد و هم جنبهء حقوقى.لذا به منظور از آسیب یا محدود کردن‏ آسیب ایجاد نهادهاى قضائى خاص،باتوجه به توصیهء مؤکد اسناد بین‏المللى،از اهمیت برخوردار است.این نهادها باید وضعیت آسیب‏پذیر و حساس اطفال و نوجوانان مدنظر قرار داده،علاوه بر آن تضمینات بنیاد مربوط به دادرسى را براى‏ آنان تأمین نماید.اساس کار این نهادها بنابر توصیه مقررات پکن(مصوب 1985) بر شفقت و قاطعیت مبتنى است. وبراساس قسمت (ب)  ماده  40 پیمان حقوق  کودک تشکیل مرجع قضایی مستقل وبی طرف را در مورد  رسیدگی به اتهام اطفال ونوجوانان پیش بینی ومقرر شده است ودر حقوق ایران تا قبل از تشکیل دادگاههای اطفال  مصوب سال 1338 مرجع  قضایی مستقل واجد صلاحیت در مورد  رسیدگی به  اتهام اطفال  ونوجوانان  پیش بینی نشده بود وبا تصویب  قانون مذبور  دادگاه  ویژه اطفال پیش بینی ومقرر گردید وبا تصویب قانون اصلاح برخی از مواد قانون آئین دادرسی کیفری مصوب  سال 61 وتشکیل  دادگاههای  کیفری  یک ودو حسب  رای  وحدت رویه  قضایی شماره  6-23/2/64 دادگاه ویژه  اطفال از نظام قضایی حذف ورسیدگی به اتهامات اطفال ونوجوانان بر حسب نوع وشدت جرم ارتکابی در صلاحیت  دادگاه  کیفری  یک ودو  قرار گرفت .

نهادهاى قضائى خاص که در لوایح  قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان (حمایت  کودکان ونوجوانان‏ )،رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وآیین دادرسی کیفری پیش‏بینى شده عبارتند از:دادسراى اختصاص یافته،دادگاه خاص اطفال و نوجوانان و دادگاه تجدیدنظر اختصاص یافته به جرائم اطفال و نوجوانان.

1- دادسراى اختصاص یافته

درگذشته این اندیشه حاکم بود که مداخله دادسرا در فرایند رسیدگى به جرائم‏ اطفال و نوجوانان بزهکار ممکن است موجب ورود آسیب به آنان شود.زیرا وارد ساختن طفل در فرایند اقدامات دادسرا از یک طرف،موجب طولانى شدن دادرسى‏ و به تأخیر افتادن دسترسى طفل به دادگاه خواهد داشت و از طرف دیگر،ورود طفل‏ در فرایند اقدامات دادسرا به نادیده گرفتن وضعیت آسیب‏پذیر روحى و حقوقى وى‏ منجر مى‏شود.به همین خاطر است که قانون مربوط به تشکیل دادگاه‏هاى اطفال‏ بزهکار مصوب 1338 مداخله دادسرا در روند رسیدگى به جرائم اطفال پیش‏بینى‏ نشده بود.همچنین در قانون آئین دادرسى کیفرى مصوب مهرماه 1378،على‏رغم‏ آنکه اختیارات دادستان بر طبق قانون تشکیل دادگاه انقلاب به رؤساى‏ دادگسترى واگذار شده بود،مداخله رؤساى دادگسترى در تعقیب جرائم اطفال‏ پیش‏بینى نشده و این وظیفه به دادرسى و یا به درخواست او به قاضى تحقیق واگذار شده است.

اما با در نظر گرفتن تحولات صورت گرفته در زمینه واکنش اجتماعى به‏ بزهکارى اطفال و نیز توصیه‏هاى قواعد پکن در زمینه قضازدایى امروز این اندیشه‏ بیشتر مورد توجه است که نهادهاى مقدم دادگسترى کیفرى،به شرط آنکه با خصوصیت بزهکارى اطفال آشنایى داشته باشند،مى‏توانند پاسخهاى مناسبى را براى بزهکارى اطفال انتخاب و اعمال نمایند.این امر طفل را از تبعات زیانبارى‏ چون بر چسب‏زنى به دور مى‏دارد.

تدوین‏کنندگان لوایح پیشنهادى قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان –رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وآئین دادرسی کیفری به منظور استفاده از ساز و کارهاى قضازدایى و نیز اقدامات ترمیمى مربوط به مرحلهء دادسرا،در رسیدگى به پاره‏اى‏ از جرائم اطفال را پیش‏بینى کرده‏اند.

هرچند دادسرا پیش‏بینى شده در ماده 31 لایحه  حمایت از کودکان  ونوجوانان وماده 285 آئین دادرسی کیفری یک دادسراى خاص را تشکیل‏ نمى‏دهند.اما به منظور جلوگیرى از ورود اطفال در دادسراهاى مشترک با بزرگسالان‏ مقرر شده است که«شعبه‏اى از دادسراى عمومى و انقلاب به سرپرستى یکى از معاوانان دادستان  وبا حضور یک یا چنددادیاروبازپرس تشکیل می شودباوجود پیش‏بینى اختصاص برخى از شعب دادسرا به رسیدگى جرائم اطفال،تدوین‏کنندگان این لایحه مداخلهء دادسرا را در جرائم حبس کمتر از سه سال و جرائم‏ منافى عفت در نظر نگرفته‏اند.به نظر مى‏رسد این محدودیت بدان خاطر در نظر گرفته شده است که در جرائم منافى عفت موجب ورود آسیب به حریم‏ شخصى اطفال و نوجوانان شود.

2- دادگاه خاص اطفال و نوجوانان

دادگاه‏هاى اطفال و نوجوانان قدیمى‏ترین نهادهاى خاص رسیدگى به جرائم‏ اطفال و نوجوانان است.نخستین دادگاه اطفال،همان‏گونه که پیشتر گفته شد،در سال‏ 1899 در امریکا تشکیل شد.و سپس سایر کشورهاى با اقتباس از قوانین آمریکا اقدام‏ به تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان کردند.در مرحله بعد،نشست‏هاى متعدد مجمع‏ عمومى سازمان ملل متحد و مقررات تصویب شده توسط این سازمان است به‏ تشکیل چنین دادگاههایى در کشورهاى مختلف کمک نموده‏اند،که مى‏توان به‏ تشکیل این دادگاه‏ها در کشورهایى چون فرانسه،اتریش،بلژیک،انگلستان،لبنان، تونس و بسیارى از کشورهاى دیگر اشاره کرد.

قانون تشکیل دادگاه اطفال بزهکار مصوب 1338 تشکیل دادگاه اطفال را در مرکز هر شهرستان پیش‏بینى کرده بود.قاضى این دادگاه از بین قضاتى که صلاحیت‏ آنان براى این امر با رعایت سن و سوایق خدمت و جهات دیگر محرز شناخته شده‏ بود انتخاب مى‏شد.علاوه بر این،در قانون نامبرده مقرر شده بود که چنانچه اتهام‏ وارد شده به طفل از درجه جنایت باشد.دادگاه باید از رئیس و دو نفر مشاور تشکیل‏ شود.این مشاوران از بین کارمندان قضائى بازنشسته یا فرهنگى(استاد،مدیر،دبیر،آموزگار)یا ادارى یا معتمدین محلى که در این قبیل امور علاقه و بصیرت داشته‏ باشند انتخاب مى‏شدند.

در مورد وضع کنونى رسیدگى به جرائم اطفال همان‏گونه که قبلا اشاره شد نمى‏توان به استناد ماده 219 قانون آئین دادرسى کیفرى دادگاه‏هاى عمومى و انقلاب‏ از دادگاه اطفال به‏معناى خاص آن سخن گفت چرا که دادگاه پیش‏بینى شده در این‏ ماده یکى از شعب دادگاه‏هاى عمومى محسوب مى‏شود.فقدان دادگاه ویژه اطفال و نوجوانان بزهکار در وضعیت کنونى حقوق ایران یکى از دلایل عمده براى تدوین‏ لوایح قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان ورسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان و آئین دادرسی کیفری بوده است در مواد5،6،7لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان مقرر شده است که:«دادگاه اطفال و نوجوانان از یک قاضى و دو مشاور تشکیل مى‏شود.» قضات دادگاه اطفال و نوجوانان توسط رئیس قوه قضائیه از بین قضاتى که‏ شایستگى آنان براى این امر با رعایت سن و جهات دیگر(از قبیل تأهل و ترجیحا داشتن فرزند و گذراندن دوره آموزشى)محرز شناخته شود.و نیز داراى حداقل 5 سال سابقه قضائى باشند انتخاب مى‏شوند.مشاوران دادگاه نیز از بین شخصیت‏هاى‏ علمى،فرهنگى،دانشگاهى،ادارى اعم‏از شاغل و بازنشسته یا معتمدان محلى که به‏ امور اطفال و نوجوانان آشنایى دارند و نیز آگاهى و تجربه کافى داشته باشند توسط رئیس دادگسترى استان انتخاب مى‏شود.[3]

على‏رغم پیش‏بینى تأسیس دادگاه اطفال و نوجوانان این دادگاه در مورد همه‏ جرائم صالح نیست.به عبارت دیگر رسیدگى به جرائمى که مجازات قانونى آنها قصاص عضو،قصاص نفس،اعدام،رجم،صلب،و حبس ابد باشند،در صلاحیت این‏ دادگاه نیست.رسیدگى به جرائم مذکور در دادگاه کیفرى استان به عمل مى‏آید.این‏ دادگاه هرچند یک دادگاه رسیدگى خاص جرائم اطفال و نوجوانان نبوده،ولى‏ حضور مشاوران در هنگام رسیدگى به جرائم اطفال و نوجوانان در آن الزامى است. ( در ماده 31 قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان نیز لزوم تشکیل دادسرا ودادگاه اختصاصی برای رسیدگی به جرائم اطفال در نظر گرفته شده است.

3- دادگاه تجدیدنظر اختصاص یافته

از دیگر نهادهایى که در لوایح پیشنهادى رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان و آئین دادرسی کیفری  براى اطفال و نوجوانان در نظر گرفته‏ شده است مربوط به اختصاص شعبى از دادگاه‏هاى تجدیدنظر،به تجدیدنظر آراء و تصمیمات دادگاه‏هاى اطفال است.

اندیشهء زیر بنایى که پیش‏بینى اختصاص چنین شعبى را تشکیل مى‏دهد آن است‏ که قضات دادگاه تجدیدنظر نیز همان دیدگاه افتراقى نسبت به بزهکارى اطفال را داشته و با دیدگاهى صرفا حقوقى آراء و تصمیمات اتخاذ شده توسط دادگاه‏هاى‏ اطفال را مورد تجدیدنظر قرار ندهند.

در این راستا ماده 11لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وماده444لایحه آیین دادرسی کیفری مقرر مى‏دارد که:«مرجع رسیدگى به‏ درخواست تجدیدنظر آراء و تصمیمات دادگاههاى اطفال و نوجوانان شعبه‏اى از دادگاه تجدیدنظر استان است که ابلاغ رئیس قوه قضائیه تعیین مى‏گردد.

ب: نهادهاى غیرقضایى

دادرسى اطفال و نوجوانان بزهکار را مى‏توان یک دادرسى تلقى دانست. توضیح آنکه این دادرسى همانند دادرسى بزرگسالان یک دادرسى کاملا کیفرى‏ محسوب نمى‏شود،بلکه این دادرسى‏ساز کارهاى اجتماعى-کیفرى را به‏طور همزمان دنبال مى‏کند.بدین خاطر است که این دادرسى را مى‏توان یک دادرسى‏ اجتماعى-قضائى دانست.که البته این نهادها در بیشتر موارد در زمینه بزهکارى‏ اطفال داراى تخصص هستند.

نهادهاى غیرقضائى و تخصصى در مراحل مختلف دادرسى همانند کشف، تعقیب،تحقیق،رسیدگى و اجراى رسیدگى و اجراى حکم وارد عمل مى‏شوند.همراهى و هماهنگى‏ این نهادها با نهادهاى غیرقضائى مى‏توان « پلیس ویژه اطفال » و « نهادهاى معین‏ دادگاههاى اطفال » و « نهادهاى اجراى حکم »را بر شمرد.

در قانون تشکیل دادگاه اطفال مصوب 1338 برخى از نهادهاى نامبرده غیر تخصصى همچون پلیس،غیرتخصصى بوده و برخى دیگر،همانند کانون اصلاح و تربیت داراى تخصص‏اند.علاوه بر این مددکارانى که براى دادگاه اطفال،مشاوره‏ مى‏دانند فاقد یک نهاد سازمانى خاص بودند.در وضعیت کنونى نیز به علت فقدان‏ دادرسى ویژه اطفال نمى‏توان از نهادهاى غیرقضائى و تخصصى اطفال به‏طور کلى‏ سخن گفت هرچند که کانون اصلاح و تربیت یک نهاد تخصصى در این زمینه را تشکیل مى‏دهد.در رویکرد انتخاب شده توسط تدوین‏کنندگان لایحه نهادهاى‏ پیشنهاد شده عبارتند از « نهادهاى مددکارى اجتماعى » و « پلیس ویژه اطفال و نوجوانان ».

1-  نهاد مددکارى اجتماعى

مداخلهء مددکاران‏اجتماعى در فرایند دادرسى اطفال و نوجوانان بزهکار،از دو جهت داراى اهمیت است.نخست باید گفت که مددکارى اجتماعى ابزارى براى‏ تأمین هماهنگى و یکپارچگى جامعه بوده وازاین جهت بااختلاف هاوتضادهایی که میان افرادمختلف جامعه بوده ، ارتباط پیدا مى‏کند.

درگذشته مداخلهء افراد براى حل این اختلاف بیشتر به شکل داوطلبانه بوده و از سازماندهى خاصّى برخوردار نبود.اما با صنعتى شدن جوامع،پیدایش نیازهاى‏ جدید و پیچیده‏تر شدن روابط اجتماعى،نیاز دولت‏ها به مددکارى اجتماعى،به‏ عنوان یک نهاد تخصصى،در جهت تأمین امنیت اجتماعى بیشتر شد.همین امر باعث شده است که امروزه نهاد مددکارى اجتماعى در بیشتر جوامع به‏گونه‏اى‏ تخصصى ایجاد شود.

از آنجا که امروزه گرایش عمده دادرسى اطفال و نوجوانان بزهکار به رویکرد عدالت ترمیمى است و در این رویکرد بسیارى از جرائم به‏عنوان اختلاف و تعرض‏ اجتماعى تلقى مى‏شوند،استفاده از نهادهاى مددکارى اجتماعى در این دادرسى براى‏ حل این اختلافات ضرورى پیدا کرده است. [4]

عامل دیگرى که نهاد مددکارى اجتماعى و دادرسى اطفال و نوجوانان بزهکار را باهم مرتبط مى‏سازد مربوط به نقشى است که مددکار اجتماعى در شناسایى و تحلیل‏ بزهکار اطفال،شناخت شخصیت وى و پیشنهاد پاسخ‏هاى متناسب براى بزهکارى‏ وى ایفا مى‏کند.قاضى دادگاه اطفال در زمینهء امور نامبرده نیازمند همکارى مددکار اجتماعى است.

با این حال از آنجا که مددکارى اجتماعى به‏عنوان یک ابزار ارتباطى نیازمند همکارى با کسانى است که در جامعه تصمیم‏گیرنده هستند باید داراى یک‏ چارچوب قانونى باشد،تا بتواند این همکارى‏ها و ارتباطات را به نحو مؤثرى تنظیم‏ کند.در این راستاست که تدوین‏کنندگان لایحه  پیشنهادى برای قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان در مواد 35و36و37و38 لایحه مذکور به این مهم  پرداخته ودر جهت  حمایت  از کودکان ونوجوانان  وظایف متعددی برای مددکاران در نظر گرفته شده است .(ضمنادرمواد51،52،53،54لایحه رسیدگی به جرائم اطفال این موضوع موردتاکیدقرارگرفته است.)

2- پلیس ویژه اطفال و نوجوانان

ضرورت تشکیل پلیس ویژه اطفال و نوجوانان را باید در اهمیت نخستین‏ برخورد نیروى انتظامى با اطفال و نوجوانان بزهکار دانست.چگونگى این‏ برخورد بر نگرش نوجوانان نسبت به جامعه و دولت تأثیر زیادى مى‏گذارد.دلیل دیگر این ضرورت را باید در قاعدهء«اجتناب از آسیب»دانست.مسلم است که رویارویى‏ نیروهاى پلیسى غیرمتخصص که عمدتا برخوردى قهرآمیز دارند،ممکن است براى اطفال و نوجوانان آسیب‏رسان باشد.

هرچند در مقررات بین‏المللى مربوط به دادرسى اطفال به تأسیس پلیس ویژه‏ اطفال اشاره‏اى نشده است،امّا مى‏توان گفت رعایت مصلحت طفل،که دغدغهء اصلى این مقررات راتشکیل مى‏دهد،با تأسیس پلیس ویژهء اطفال و نوجوانان‏ امکان پذیر است.براى رعایت همین مصلحت است که در قانون تشکیل دادگاه اطفال‏ بزهکار مصوب 1338 و نیز به موجب ماده 221 قانون آئین دادرسى کیفرى مصوب‏ 1378،وظایف ضابطین دادگسترى به قضات دادگاه اطفال واگذار شده است.

ضرورت و مزایاى تشکیل چنین پلیسى تدوین‏کنندگان لوایح  پیشنهادى قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان ورسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وآئین  دادرسی کیفری  را بر آن داشته است که تأسیس چنین نهادى را پیشنهاد کنند. ودر ماده 53 لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان صراحتاً  اعلام شده است که به منظور  حسن اجرای  وظایف ضابطان در مورد اطفال ونوجوانان ، پلیس ویژه اطفال ونوجوانان تشکیل می شود .....(هم چنین درماده31لایحه آیین دادرسی کیفری نیزاین موضوع موردتاکیدقرارگرفته است.)

3-1- دادرسى افتراقى

دادرسى اطفال و نوجوانان بزهکار را مى‏توان در چارچوب سیاست جنایى‏ افتراقى[5] در مقابله با بزهکارى اطفال مندرج دانست.

سیاست جنایى افتراقى برخورد با بزهکارى اطفال و نوجوانان را برخوردى‏ متفاوت دانسته و دادرسى متمایزى را براى آنان توصیه مى‏کند که مى‏توان آن را دادرسى افتراقى دانست.این دادرسى براساس«ق واعد پکن»جزء لاینفک فرایند توسعهء ملى هر کشور بوده و در چارچوب جامع عدالت اجتماعى براى کلیه‏ نوجوانان انگاشته شده و سعى دارد مصالح اطفال و نوجوانان را در گسترده‏ترین حد ممکن فراهم آورد.این همان چیزى است که دادرسى اطفال و نوجوانان را ار دادرسى‏ بزرگسالان متمایز مى‏سازد.جلوه‏هاى افتراقى این نوع دادرسى را مى‏توان در استفاده‏ گسترده آن از راهکارهاى«قضازدایى»،«تضمین ویژه حقوق بنیادى طفل و نوجوان» و در نهایت در«رسیدگى‏هاى افتراقى»جست‏وجو کرد.

باوجود آنکه در قانون تشکیل دادگاه اطفال 1338 و نیز قانون آئین دادرسى‏ کیفرى دادگاه اطفال عمومى و انقلاب مصوب 1378 برخى جنبه‏هاى افتراقى دادرسى‏ اطفال مورد توجه قرار گرفته است،اما باتوجه به آنها نمى‏توان از یک دادرسى‏ افتراقى براى اطفال سخن به میان آورد.

توجه به تحولات اخیر صورت گرفته در دادرسى اطفال که بیشتر تحت‏تأثیر عدالت ترمیمى بوده است و نیز دغدغهء اعمال یک سیاست جنایى افتراقى نسبت به‏ اطفال و نوجوانان بزهکار،تدوین‏کنندگان لایحه قضائى قانون تشکیل دادگاه اطفال‏ و نوجوانان را بر آن داشته است که بر توسعه راهکارهاى قضازدایى با گرایش عدالت‏ ترمیمى،تضمین مؤثرتر حقوق بنیادى طفل و پیش‏بینى برخى شیوه‏هاى خاص‏ رسیدگى(رسیدگى افتراقى)زمینهء اجراى یک دادرسى افتراقى براى اطفال و نوجوانان بزهکاز را فراهم آورد.به این ترتیب به جنبه‏هاى مختلف افتراقى این‏ دادرسى که در لایحه مورد توجه قرار گرفته‏اند،مى‏پردازیم.

الف: قضازدایى با گرایش عدالت ترمیمى

برخلاف شیوه‏هاى قضازدایى که تنها هدف اجتناب از ورود به سیستم‏ دادگسترى کیفرى را بدون پیشنهاد راهکارى جایگزین،دنبال مى‏کرد.شیوه‏هاى‏ نوین قضازدایى به دنبال آنند که نه تنها از ورود به سیستم دادگسترس جلوگیرى به‏ عمل آورند بلکه با ارائه راهکارهاى اجتماعى به رفع اختلال ایجاد شده از جرم و یا ترمیم رابطه اجتماعى بپردازد.به‏طور خلاصه مى‏توان گفت که این شیوه‏ها رویکرد موجود در عدالت ترمیمى را دنبال مى‏کند.

راهکارهاى قضازدایى در لایحه پیشنهادى نامبرده در سه محور مورد بررسى قرار مى‏گیرد:

1- ارجاع به میانجیگرى‏

میانجیگرى کیفرى را مى‏توان فرایند سه جانبه یا سه طرفه‏اى دانست که فارغ از تشریفات معمول در فرایند کیفرى براساس توافق قبلى شاکى-بزهدیده و متهم- بزهکار با حضور شخص ثالثى به نام میانجى،به منظور حل وفصل اختلافات و مسایل مختلف ناشى از جرم آغاز مى‏شود.[6]

میانجیگرى کیفرى داراى انواع مختلفى است که مى‏توان آنها را در سه نوع‏ میانجیگرى تقسیم کرد این سه نوع عبارتند از:میانجیگرى کیفرى جامعوى، میانجیگرى کیفرى جامعوى همراه با نظارت مقام قضائى و میانجیگرى کیفرى‏ قضائى پلیسى یا میانجیگرى کیفرى درون سیستمى‏2میانجیگرى پیش‏بینى شده‏ در لایحه قانون تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان از نوع میانجیگرى کیفرى جامعوى‏ همراه با نظارت قاضى.این میانجیگرى در سه مرحله دادسرا،دادگاه و اجراى حکم‏ پیش‏بینى شده است.

این راهکار که درماده 16لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان و مواد 66و82و83 و84  لایحه آئین دادرسی کیفری پیش‏بینى شده است.امکان ارجاع طرفین به‏ منظور سازش به شوراهاى حل اختلاف،مددکاران اجتماعى یا هر شخص صالح‏ دیگرى را توسط دادگاه در مرحله اجراى حکم امکان‏پذیر است.

2- قابل گذشت بودن جرائم اطفال و نوجوانان

گذشته،در جرائم قابل گذشت،از جمله شیوه‏هاى سنتى قضازدایى است که هم‏ در مورد دادرسى بزرگسالان و هم در مورد دادرسى اطفال بکار گرفته مى‏شود. سیستم گذشت جرائم اطفال در ماده  30 لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان مورد پیش‏بینى واقع شده است.براساس‏ ماده نامبرده کلیهء جرائم تعزیرى اطفال و نوجوانان،موضوع قانون مورد بحث،قابل‏ گذشت هستند و با گذشت شاکى،تعقیب یا رسیدگى و حتى اجراى حکم این جرائم‏ متوقف مى‏شود.با این حال نحوهء نگارش ماده مذکور این ایده را به ذهن مى‏رساند که کلیه جرائم تعزیرى اطفال،در صورت گذشت شاکى،اعم‏از شاکى خصوصى یا عمومى،قابل گذشت است.حال آنکه در جرائم عمومى گذشت شاکى عمومى،بى‏ معناست چرا که خود مأمور تعقیب است.علاوه بر این در صورت قابل گذشت‏ بودن جرائم عمومى،حقوق جامعه و حتى خود فرد بزهدیده نادیده گرفته مى‏شود.

صرف‏نظر از این ایراد،مزیت سیستم گذشت،پیش‏بینى شده در لایحه،آن‏ است که هم در مرحله تعقیب و هم در مرحله رسیدگى و اجراى حکم قابل اعمال‏ است.(مواد17و30لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان )

 

3- تعلیق تعقیب

براساس ماده 15لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان «در جرائمی که مجازات قانونی آن کمتراز3سال حبس یامجازات تعزیری دیگری غیرازحبس ،خواه به  تنهایی  یاتوام با مجازات های دیگرباشد ،دادسرا یا دادگاه مى‏تواند با ملاحظه شخصیت،منش، وضع اجتماعى و تحصیلى متهم و اوضاع واحوال وقوع جرم،تعقیب کیفرى را به‏ شرطى که متهم شاکى یا مدعى خصوصى نداشته باشد،حسب مورد موقوف یا از یک تاسه سال  معلق نماید.(هم چنین رجوع شدوبه ماده 45لایحه قانون قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان ومواد79،80و81لایحه آیین دادرسی کیفری درخصوص تعلیق تعقیب ومجازات )

پیش‏بینى تعلیق تعقیب از آن جهت یک راهکار ترمیمى است که طفل را از تبعات زیانبار ورورد در سیستم پر پیچ و خم دادرسى کیفرى باز مى‏دارد و البته در تعلیق تعقیب‏هاى مشروط انجام برخى اقدامات تربیتى نیز براى وى در نظر گرفته مى‏شود.

تعلیق تعقیب موردنظر در ماده مذکور یک تعلیق ساده است.حال آنکه باتوجه‏ به رویکرد ترمیمى اتخاذ شده در تدوین لایح بهتر آن بود که تعلیق تعقیب مشروط به انجام پاره‏اى تعهدات مى‏شد.همان‏گونه که در نظام دادرسى اطفال و نوجوانان‏ فرانسه پیش‏بینى شده است.

ب-تضمین حقوق طفل و نوجوان

دادرسى اطفال و نوجوانان در معناى کلى آن مى‏توان به‏عنوان عامل‏ توسعه بخش فردى و اجتماعى طفل یا نوجوان محسوب کرد.به همین خاطر است که این دادرسى در چارچوى عدالت اجتماعى قرار گرفته و وجود آن براى رشد و تکامل فردى و اجتماعى طفل ضرورى است.در یک نگاه کلى،دادرسى اطفال و نوجوانان را مى‏توان در بردارندهء مجموعهء حقوق موردنظر در اعلامیهء جهانى حقوق‏ بشر،میثاق‏هاى بین‏المللى حقوق اقتصادى،اجتماعى و فرهنگى(مصوب 1966)و حقوق مدنى-سیاسى(مصوب 1966)،کنوانسیون حقوق کودک و دیگر مقررات‏ سازمان ملل متحد در زمینهء دادرسى اطفال و نوجوانان دانست.[7]

علاوه بر این،دادرسى اطفال و نوجوانان،به‏عنوان یک فرایند رسیدگى،تضمین‏ کنندهء حقوق است که براى طفل متهم در نظر گرفته شده است.از آنجا که طفل متهم‏ در فرایند رسیدگى از وضعیتى آسیب‏پذیرتر نسبت به یک متهم بزرگسال برخوردار است.لذا پیش‏بینى تضمین‏هاى حقوق طفل متهم در این دادرسى از اولویت‏ برخوردار مى‏باشد.

باتوجه به آنکه در این نوشتار امکان بررسى تمام حقوق بنیادین طفل در فرایند دادرسى وجود نداشته،تنها برخى از این تضمین‏ها بیانگر تحول رو به تکامل شیوه‏هاى‏ تضمین حقوق متهم در آیین دادرسى جرائم اطفال و نوجوانان است.

1- محدودیت در بازداشت موقت و پیش‏بینى اقدامات جایگزین

اسناد بین‏المللى مربوط به دادرسى اطفال و نوجوانان توسل به بازداشت موقت‏ براى این گروه از افراد را تنها به‏عنوان آخرین راه‏حل و براى کوتاه‏ترین مدت زمان‏ ممکن در نظر گرفته‏اند.فلسفه این امر را مى‏توان در خطر آسیب‏پذیرى آنان در طول‏ مدت بازداشت موقت دانست.

علاوه بر این،در اسناد مذکور توصیه شده است که در صورت امکان از شیوه‏هاى‏ جایگزین بازداشت موقت استفاده شود از جمله این اسناد مى‏توان به مواد 5/13-1/13 مقررات پکن و مواد 17 و 18 مقررات سازمان ملل براى حمایت از نوجوانان‏ محروم از آزادى مصوب 14 دسامبر 1990 اشاره کرد.همچنین ششمین کنگره‏ سازمان ملل متحد در زمینهء پیشگیرى از جرم و اصلاح بزهکاران،در قطعنامه شماره‏ 4 خود راجع به معیارهاى دادرسى نوجوانان تصریح کرده است که این معیارها نمایانگر این اصل اساسى است که بازداشت پیش از محاکمه باید فقط به‏عنوان‏ آخرین چاره به کار برده شود.علاوه بر این هیچ طفلى نباید در بازداشتگاههایى‏ نگهدارى شود که در معرض تأثیرات منفى بزرگسالان بازداشت شده باشد.[8]

تدوین‏کنندگان لایحه مورد بحث در راستاى عمل به توصیه‏هاى بین‏المللى در دادرسى اطفال تدبیرى را براى محدود کردن بازداشت موقت ارائه کرده‏اند.

بدین منظور در تبصره ماده 15لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وماده 285 لایحه آئین دادرسی کیفری ،به منظور جلوگیرى از بازداشت اطفال توسط ظابطان دادگسترى،پیش‏بینى شده است که طفل یا نوجوان پس از دستگیرى،باید فورا به دادسرا یا دادگاه ویژه اطفال و نوجوانان معرفى شود و انقضاى وقت ادارى یا روز تعطیل نیز مانع از این الزام نخواهد بود.

همچنین در این لایحه براى متهمان بین 9 تا 15 سال هیچ‏گونه تدبیر بازداشت‏ موقت پیش‏بینى نشده است و به جاى آن سپردن متهمان این گروه سنى به والدین یا سرپرست قانونى یا در فقدان آنان به هر شخص حقیقى یا حقوقى که دادگاه مصلحت‏ بداند،پیش‏بینى شده است.

تدوین‏کنندگان لایحه،در مورد متهمان بین 15 تا 18 سال نیز بر استفاده از شیوه‏هاى جایگزین بازداشت موقت تأکید کرده‏اند.در ماده18لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وماده  287  لایحه آئین دادرسی کیفری  نامبرده براى‏ متهمان بین 15 سال تا 18 سال تمام نیز استفاده از راهکارهایى چون سپردن به‏ والدین یا سرپرست قانونى،اخذ کفیل و-در صورت عجز از معرفى کفیل یا در جرائم علیه امنیت و یا جرائمى که مجازات قانونى آن اعدام یا حد یا قصاص یا بیش از خمس دیه کامل و یا 3 سال یا بیش از 3 سال حبس است-نگهدارى موقت‏ در کانون اصلاح و تربیت توصیه شده است.

2- حضور وکیل

از دیگر شیوه‏هاى تضمین حقوق طفل یا نوجوان متهم،برخوردارى وى از نمایندگى یک مشاور حقوقى یا وکیل و یا درخواست مواظبت حقوقى است.در این‏ راستا ماده 1/15 مقررات پکن اشاره کرده است که:«نوجوانان در طول جریان دادرسى‏ داراى حق نمایندگى توسط یک مشاور حقوقى یا درخواست معاضدت حقوقى‏ رایگان،در صورت ارائه این‏گونه معاضدت در کشور مى‏باشد.»

در لایحه پیشنهادی رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان ،هرچند حضور وکیل در جرائم کمتر از سه سال‏ حبس الزامى نیست.ولى حضور وى براى جرائمى که مجازات قانونى آن اعدام یا حد یا قصاص یا بیشتر از خمس دیه کامل یا سه سال یا بیشتر از سه سال حبس باشد الزامى است.در مورد سایر جرائم والدین یا سرپرست قانونى طفل و نوجوان‏ مى‏توانند یا خود براى دفاع از طفل در دادگاه حاضر شوند و یا براى او وکیل تعیین‏ کنند.(ماده 24 لایحه )به نظر مى‏رسد عدم الزامى بودن حضور وکیل براى جرائم‏ داراى مجازات کمتر از سه سال مربوط به سبک بودن این جرائم و ساده‏تر کردن‏ تشریفات رسیدگى بوده است.(هم چنین رجوع شودبه ماده 415لایحه آیین دادرسی کیفری)در حالى که در شرایط فعلى براساس ماده 220 قانون‏ آئین دادرسى کیفرى دادگاه‏هاى عمومى و انقلاب در صورت عدم حضور والدین، تعیین وکیل تسخیرى توسط دادگاه در کلیه جرائم اطفال الزامى است.

3- تحقیق اجتماعى‏

از دیگر حقوق بنیادین طفل در مراحل رسیدگى آن است که شخصیت وى و شرایط فردى،خانوادگى و اجتماعى که وى در آن به سربرده،شناسایى و تحلیل‏ گردد.در این صورت است که قاضى دادگاه اطفال و نوجوانان شناخت کافى از طفل و نوجوان پیدا کرده و ضمن رعایت مصلحت وى پاسخى متناسب را براى بزهکارى‏ او در نظر مى‏گیرد.بدین خاطر بوده است که ماده 222 آیین دادرسى کیفرى‏ دادگاه‏هاى عمومى و انقلاب مقرر مى‏دارد که:«چنانچه دربارهء وضعیت روحى و روانى طفل یا ولى یا سرپرست قانونى او یا خانوادگى و محیط معاشرت طفل‏ تحقیقاتى لازم باشد.دادگاه مى‏تواند به هر وسیله‏اى که مقتضى بداند آن را انجام‏ دهد.یا نظر اشخاص خبره را جلب نماید.

لایحه مورد بحث نیز با الهام گرفتن از این ماده و نیز تجارب کشورهاى دیگر همچون فرانسه در مینهء تحقیق اجتماعى،در ماده 44 لایحه تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان خود به دادگاه اجازه انجام‏ چنین تحقیقاتى را داده است که در این موارد تصمیم دادگاه نیز باتوجه به تحقیقات‏ مذکور اتخاذ خواهد شددرماده 22لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان مقررشده که هرگاه دادگاه اطفال ونوجوانان تحقیقاتی رادرمورد وضع جسمانی وروانی طفل یانوجوان یاوالدین اووهم چنین وضع خانوادگی ومحیط معاشرت اولازم بداند،تحقیقات مذکورراخود یاباجلب نظرمتخصصان یامددکاران اجتماعی یااشخاص صلاحیت دارانجام خواهندداد.دراین صورت دادگاه باتوجه به تحقیقات انجام شده یانظریات رسیده تصمیم مقتضی اتخاذمی کند.تبصره –درجرائمی که رسیدگی به آنهادرصلاحیت دادگاه کیفری استان می باشدیامجازات قانونی آن سه سال یابیش ازسه سال حبس است انجام تحقیقات مذکوردراین ماده الزامی است .(رجوع شودبه مواد 203و286 لایحه  آئین دادرسی کیفری ).

4-تصریح به جهات قانونی جدید  شروع به تعقیب با اتخاذ تدابیر حمایتی

در ماده 33لایحه حمایت  از کودکان ونوجوانان  وماده 66لایحه  آئین دادرسی کیفری  علاوه بر جهات قانونی تعقیب که در ماده  64  لایحه آئین دادرسی  کیفری  ذکر شده است برای سازمانهای مردم نهاد که اساسنامه  آنها در باره حمایت از اطفال ونوجوانان است وهمچنین  تقاضای کودک وگزارش هاییکه  هویت  گزارش دهندگان آنها محرز نمی باشد ، در صورتیکه دارای  قراین  معقول ومتعارف باشد را نیز قانون گذار به  عنوان جهات  جدید تعقیب در نظر گرفته است

5- ممنوعیت انتشار جریان رسیدگى

در معاهده حقوق کودک بر سرى بودن جلسات محاکمه طفل تأکید شده و مقرر گردیده است که:«محرمانه بودن کامل موضوع دادرسى،در طول تمام مراحل‏ دادرسى امرى لازم است».علت این امر آن است که انتشار جریان دادرسى طفل در رسانه‏هاى گروهى و ارتباطجمعى از یک طرف ممکن است موجب تشویش‏ دیگر اطفال بزهکار شده و از طرف دیگر بر وضعیت روحى طفل اثر منفى‏ بگذارد.به همین خاطر است که در بیشتر کشورها رسیدگى در دادگاه اطفال غیرعلنى‏ بوده و مردم عادى حق ورود و استماع جریان دادرسى را ندارند.[9]

این ممنوعیت  در ماده225 قانون آئین دادرسى کیفرى دادگاه‏هاى عمومى و انقلاب نیز پیش‏بینى شده است.براساس ماده نامبرده رسیدگى به جرائم اطفال علنى‏ نبوده و تنها اولیا و سرپرست قانونى طفل،وکیل مدافع،شهود،مطلعین و نماینده‏ کانون اصلاح و تربیت،چنانچه دادگاه‏ها حضور آنان را لازم بداند مجاز به حضور خواهند برد.همچنین انتشار جریان دادگاه از طریق رسانه‏هاى گروهى یا فیلم‏بردارى‏ یا تهیه عکس و افشاى هویت و مشخصات طفل متهم ممنوع دانسته شده است. ماده20لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وماده 413 لایحه  آئین دادرسی کیفری نیز چنین ممنوعیتی را پیش‏بینى کرده است.(هم چنین رجوع شودبه ماده 23لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان)

6- معاف ساختن طفل از حضور دایم یا موقت در دادرسى

مشارکت طفل در تمام فرایند دادرسى یا قسمتى از آن همواره امرى مطلوب به‏ شمار نمى‏آید.چرا گاهى حضور غیرضرورى وى در این فرایند موجبات آسیب به‏ وى را فراهم مى‏آورد.بدین خاطر است که در بسیارى از قانونگذارى‏هاى مربوط به‏ دادرسى اطفال،گاهى طفل به‏طور دائم یا موقت از حضور در دادرسى معاف‏ مى‏شود.ماده 226 قانون آئین دادرسى کیفرى،دادگاه عمومى و انقلاب این مهم را مورد توجه قرار داده است.در این ماده آمده است«در صورتى که مصلحت طفل‏ اقنضا نماید رسیدگى در قسمتى از مراحل در غیاب متهم انجام خواهد درفت و در هرحال رأى دادگاه حضورى محسوب مى‏شود.

این تدبیر در لایحه پیشنهادى مورد بحث تکمیل شده و معاف ساختن طفل بزه کار-بزه دیده ،در معرضخطر ویا شاهد ومطلع ازحضوردرتمام یادرقسمتی ازدادرسی جزء در موارد  ضرورت  نیز پیش‏بینى شده است.(هم چنین درماده 40 لایحه تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان وماده 414 لایحه  آئین دادرسی کیفری به این موضوع پرداخته شده است  ).

ج:رسیدگى مصلحت‏گرا ( افتراقی )

رسیدگى به پروندهء جرائم اطفال و نوجوانان توسط قاضى دادگاه اطفال را از آن‏ جهت مى‏توان یک رسیدگى افتراقى دانست که برخلاف رسیدگى به جرائم‏ بزرگسالان از انعطاف بیشترى در مقرات قانونى مربوطه به تشریفات رسیدگى‏ برخوردار است.

رسیدگى به جرائم اطفال در معناى مضیق آن تابع اصول راهنماگونه‏اى است که‏ رعایت مصلحت طفل و نوجوان را در اولویت نخست قرار داده است.این اصول‏ راهنماگونه که پاره‏اى از آنها در مقررات پکن احصا شده‏اند.امکان پیش‏بینى‏ تشریفات قانونى خاصى را براى رسیدگى به جرائم بزرگسالان متمایز مى‏سازد. جلوه‏هایى از این تمایز را مى‏توان در برخى از ترتیبات رسیدگى چون تعویق صدور حکم،تجدیدنظر مکرر،عدم مقررات تکرار جرم و غیره مشاهده کرد.که در ذیل به‏ معرفى و تبیین برخى از این ترتیبات خاص جرائم اطفال،با ترجمه به لایحه مورد بحث مى‏پردازیم.

1- تعویق صدور حکم

یکى از ترتیبات خاص رسیدگى به جرائم اطفال که به نوبه خود یک پاسخ‏ کیفرى ولى تعدیل یلفته به جرائم آنان را نیز تشکیل مى‏دهد.مربوط به تعویق صدور حکم است.این ترتیب که معمولا در رسیدگى به جرائم بزرگسالان از جایگاهى‏ برخوردار نیست.در زمینهء رسیدگى به جرائم اطفال یک تدبیر پیشرفته محسوب مى‏شود چرا که مصلحت طفل را بر رعایت تشریفات قانونى مبنى بر لزوم صدور حکم پس از بررسى پرونده ترجیح داده است.پیش‏بینى تعلیق صدور حکم،در ماده‏ 4/17 مقررات پکن مورد بررسى قرار گرفته است.براساس ماده نامبرده«مرجع‏ ذى صلاح داراى اختیارات توقف رسیدگى در هر زمان مى‏باشد.

با در مظر گرفتن توصیه‏هاى بین‏المللى در زمینه رسیدگى به جرائم اطفال براى‏ اولین بار در دادرسى اطفال بزهکار ایران تعلیق صدور حکم،در لایحه مورد بحث،پیش‏بینى شده است.ماده25لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان وماده  93 لایحه مجازات اسلامی وماده45تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان به دادگاه اجازه مى‏دهد که پس از احراز مجرمیت صدور رأى را باتوجه به وضع طفل حداکثر تا 2 سال به تعویق‏ بیندازد.در پایان مدت دادگاه براساس گزارش مددکار اجتماعى در خصوص طفل با صدور قرار موقوفى تعقیب یا حکم معافیت از مجازات یا تخفیف آن تصمیم‏ مى‏گیرد. همان‏طور که گفته شد این ترتیب رسیدگى پاسخى منعطف و پیشرفته نسبت به‏ بزهکارى اطفال محسوب مى‏شود.

2- عدم رعایت مقررات تکرار جرم

دومین تدبیرى که در زمینهء رسیدگى افتراقى به جرائم اطفال مى‏توان بدان اشاره‏ کرده.رعایت مقررات تکرار جرم در مورد اطفال و نوجوانان است.فلسفهء این‏ تدبیر را در آن مى‏توان یافت که بسیارى از بزهکارى‏هاى اطفال از خشونت زیادى‏ برخوردار نبوده و همان‏طور که قبلا نیز بدان اشاره شد.بسیارى از این بزهکاریها نتیجهء طبیعى و گاه غیرطبیعى مسیر انتقال آنان از مرحله کودکى به نوجوانى و از نوجوانى به جوانى است.بدین لحاظ اجراى مقررات جرم که موجب تشدید پاسخ کیفرى و عدم رعایت خصوصیت بزهکارى ان است.در رسیدگى به جرائم‏ اطفال و نوجوانان پیش‏بینى نشده است.این تدبیر نیز در دادرسى اطفال براى‏ نخستین بار در لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان درماده38آورده شده است.

3- تجدیدنظر مکرر در آراء و تصمیمات

از آنجا که هدف مهم دادرسى اطفال بهبود وضعیت رفتارى آنان است، پاسخ‏هایى که به بزهکارى اطفال داده مى‏شود هموراره باید با ممیزان پیشرفت و بهبود رفتار آنان متناسب باشد.به همین خاطر است که احکام و تصمیمات اتخاذ شده در مورد اطفال از قابلیت تجدیدنظر مکرر توسط خود دادگاه صادرکننده برخوردار است.

سیستم تجدیدنظر مکرر باتوجه به وضعیت طفل و نوجوان از نوآورى‏هاى لوایح پیشنهادى است.(رجوع شودبه 1تبصره 2ماده 32وماده 34لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان 2 ماده 48 حمایت از کودکان ونوجوانان  و3تبصره سه ماده 87 وماده 89  لایحه قانون مجازات اسلامی)

4- فقدان آثار کیفرى براى محکومیت اطفال و نوجوانان

از دیگر تدابیر پیشرفتهء لایهءموردنظر ( ماده 94لایحه قانون مجازات اسلامی ) که هدف جلوگیرى از « انگ زنى » و ممانعت از تخریب روحیهء طفل،پس از فرایند رسیدگى را دنبال مى‏کند، مربوط به عدم پیش‏بینى آثار کیفرى براى محکومیت کیفرى اطفال و نوجوانان‏ است.این تدبیر که ویژه رسیدگى به جرائم اطفال و نوجوانان مى‏باشد،با توصیه‏هاى بین‏المللى مربوط به دادرسى اطفال هماهنگى و تطابق دارد.

از دیگر موارد  نوع آوری لایحه  حمایت از کودکان  ونوجوانان  میتوان به موارد  ذیل اشاره کرد؛

1- جرم وقابل مجازات  بودن عدم فراهم کردن موجبات  تاثیر اطفال  ونوجوانان  واجد شرایط  تحصیل تا پایان  دوره متوسطه  توسط والدین  وسرپرستان قانونی ( ماده 8)

2- جرم وقابل مجازات بودن بی احتیاطی –بی مبالاتی-عدم مهارت وعدم رعایت  نظامات دولتی از سوی  والدین وسرپرستان  قانونی منتهی  به  ایراد صدمه  وفوت  اطفال ونوجوانان( ماده  10)  

3- تحریک –ترعیب- وتشویق ویا فریب کودکان ونوجوانان  به  فرار از خانه ومدرسه دارای  ظمانت  اجرای شدیدی شده است ( ماده 9)

4-هر گونه سوء رفتار نسبت به کودکان ونوجوانان  که مشمول عناوین مجرمانه  نشود  جرم  شناخته شده است  ( ماده12)

5-معاونت در خود کشی نسبت به اطفال ونوجوانان  جرم وقابل مجازات شناخته شده است ( ماده 20)

6-تعیین  مجازات برای اشخاص حقوقی (  ماده 26)

7-جنبه  عمومی داشتن  جرائم  نسبت به اطفال ونوجوانان  مندرج  در لایحه  ( ماده 34)

(5)جلوه هایی از عدالت کیفری عادلانه اطفال و نوجوانان در حقوق کیفری انگلیس  

در سال 1998 قانونگذار انگلستان با حذف امارة قابل رد عدم رشد دربارة اطفال ده تا چهارده سال، عملاً این گروه را به صورت کلّی، واجد مسئولیت کیفری دانست. اگرچه ممکن است در وهلة نخست، این اقدام ناقض جدّی حقوق کودکان به شمار آید، قضاوت در این باره، نیازمند توجّه به تغییرات دیگری است که همزمان با این اقدام صورت پذیرفت. همگام با آن، قانونگذار تحوّلات عمیقی را در نوع واکنشهای اجتماعی که نسبت به بزهکاری اطفال صورت می‌گیرد، پدید آورد که محور این تحوّلات، توجّه به اقدامات اصلاحی‍ـتربیتی و نیز پیشگیری زودرس بود؛ بدین ترتیب، قانونگذار انگلستان به جای آنکه اطفال بزهکار را به حال خود رها کند و منتظر رسیدن آنان به سن مسئولیت کیفری و اعمال واکنشهای سنّتی شود، در فرایند رشد و جامعه‌پذیری آنان دخالت کرده، سعی در جلوگیری از ریشه گرفتن عادات مجرمانه دارد. ابزار این رویکرد، انواع قرارهای معرفی‌شده در قوانین اخیر است.

1-2- اماره‌های عدم رشد در حقوق کیفری انگلستان

فرایند تحوّل تدریجی رشد جزایی، ممکن است به دو صورت در قوانین کیفری مورد توجه قرار گیرد. رویکرد نخست، در قالب اماره‌های عدم رشد است؛ بدین ترتیب که تا سنین خاصّی، امارة غیر قابل ردّ عدم رشد لحاظ شود که خلاف آن قابل اثبات نبوده و طفل را به کلّی از مسئولیّت مبرّی می‌سازد. دربارة اطفال در سنین بالاتر نیز اماره قابل رد عدم رشد وضع شده و در صورتی که رشد جزایی طفل اثبات شود، مسئول شناخته می‌شود. رویکرد دوم، تدریجی کردن نوع و شدّت واکنشهایی است که در پاسخ به پدیدة مجرمانه اتخاذ می‌شود. با توجّه به تدریجی بودن فرایند

 رشد کیفری، قانونگذار می‌تواند واکنشهایی متفاوت و متناسب با هر مرحله، نسبت به رفتار مجرمانه ارائه کند؛ بدین ترتیب، به جای آنکه اطفال بزهکار در پس مصونیّت ناشی از وجود اماره‌های عدم رشد، از کنترل سیستم قضایی خارج شده و در جامعه به حال خود رها شوند، مورد مداخلة زودرس قرار گرفته و اقدامات تربیتی و اصلاحی لازم نسبت به آنها به اجرا درمی‌آید.

در حقوق انگلستان از قرن چهاردهم، رویکرد نخست مدّ نظر قرار گرفت. «امارة عدم رشد»[10] بزرگ‌ترین ابزار تضمین حقوق کودکان در دوران اعمال مجازاتهای سخت و خشن به شمار می‌رفت. این اماره در سالهای اخیر، مورد انتقادات فراوان قرار گرفت و نتیجة آن، حذف امارة قابل ردّ عدم رشد ویژة اطفال ده تا چهارده سال و به جای آن، تمسّک به طیف وسیعی از واکنشهای اجتماعی نسبت به بزهکاری اطفال بود. در این نوشتار، پس از بررسی اجمالی اماره عدم رشد، به بررسی و تشریح واکنشهایی که در رویکرد نوین حقوق انگلستان پیش‌بینی شده است، می‌پردازیم.

در حال حاضر، در حقوق ایران تدریجی بودن رشد جزایی مدّ نظر قانونگذار قرار نگرفته و به جای آن در مادّة 49 قانون مجازات اسلامی از مفهوم «بلوغ شرعی» استفاده شده است که با توجّه به آرای فقها مفهومی زیست‌شناختی است، نه مبتنی بر تغییر و تحوّلات قوّة تعقّل و تشخیص. در لایحة پیشنهادی از رویکرد دوم (تدریجی کردن نوع و شدّت واکنشها) استفاده شده است (مواد 32 و 33لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان ).

ضروری است به مادّة 33 متن اوّلیة این لایحه اشاره شود که مقرر می‌داشت: در جرائمی که مجازات قانونی آنها قصاص یا حد است، هرگاه در رشد و کمال عقل مرتکب، شبهه وجود داشته باشد، دادگاه وی را به یکی از مجازاتهای مذکور در بندهای 1و 2 و 3 مادّة 31 (مادّة 33 متن فعلی) محکوم می‌نماید. با توجّه به اینکه تهیه‌کنندگان لایحه، تصوّر داشتند که شورای نگهبان تبدیل مجازاتهای حدود و قصاص به نگهداری در کانون اصلاح و تربیت را خلاف شرع خواهد شناخت، مادّة 33 به عنوان راهکار آن پیش‌بینی شده بود. در متن فعلی روشن نیست به چه دلیل «جرائمی که در صلاحیت دادگاه کیفری استان است»، جایگزین حدود و قصاص شده است.(ماده 35لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان )

اگرچه در قانون مجازات اسلامی هیچ رویکرد علمی نسبت به بزهکاری اطفال اتّخاذ نشده، واکنشهای پیش‌بینی شده در لایحة رسیدگی به جرائم اطفال و نوجوانان که در دست بررسی است ‍ـاگرچه غالباً رونویسی از قوانین قبل از انقلاب اسلامی می‌باشندـ تحوّل بنیادینی در حقوق کیفری اطفال ایران پدید می‌آورد. بررسی واکنشهای موجود در سیستم حقوقی انگلستان که حاصل مطالعات گستردة قانونگذار انگلیسی است، ممکن است به عنوان یافته‌های مطالعات تطبیقی، راهگشای قانونگذار ما برای اصلاح قوانین موجود و وضع مقررات مناسب دربارة اطفال بزهکار باشد.

1-1-2- انواع اماره‌های عدم رشد

تدریجی بودن فرایند رشد جزایی از دیرباز در نظام کامن‌لا مورد توجّه واقع شده و بدین ترتیب، اماره‌های دوگانه‌ای در این نظام به وجود آمد. نخستین اماره، «فرض غیرقابل ردّ عدم رشد[11]» است و مخصوص کودکانی است که در سنین عدم تمیز مطلق قرار دارند. دومین اماره، «فرض قابل ردّ عدم رشد[12]» است که در مورد کودکانی که دارای تمیز نسبی می‌باشند، اعمال می‌شود. دو قسمت آتی، اختصاص به معرفی این دو اماره دارد.

1-1-1-2- امارة غیرقابل ردّ عدم رشد

نظام کامن‌لا از قرن چهاردهم میلادی، این اصل را که اطفال در سنین پایین، فاقد مسئولیّت کیفری‌اند، مورد پذیرش قرار داد. در ابتدا مرزی برای این محدودة سنّی وجود نداشت، اما بعدها سن هفت سالگی به عنوان حدّ بالای آن منظور شد؛ بدین ترتیب، اطفال زیر هفت سال، تعقیب کیفری و محاکمه نمی‌شدند. نکتة حائز اهمیّت آن است که طبق رویّة اتّخاذشده در نظام کامن‌لا، نه تنها چنین اطفالی فاقد مسئولیّت کیفری بودند، بلکه اصولاً اَعمال این گروه جرم به شمار نیامد، به عبارت دیگر، این گروه، فاقد «اهلیّت جنایی» بودند. چنین رویّه‌ای به اتّخاذ تصمیمات غیرمنطقی از سوی برخی دادگاهها منجر گشت که یک نمونة آن، پروندة «والترز علیه لونت» است. در این پرونده، دادگاه عمل ربایش یک سه‌چرخه از سوی طفل هفت ساله‌ای را سرقت ندانست و به دنبال آن، عمل پدر و مادر طفل را در گرفتن مال ربوده شده نیز مداخله در اموال مسروقه به شمار نیاورد.

مادّة 50 قانون اطفال و نوجوانان مصوّب 1933 م.، مرز سنّی عدم مسئولیّت را به هشت سال ارتقا داد و پس از آن، مادّة (1)16 قانون اطفال و نوجوانان مصوّب 1963م.[13] این سن را به ده سال رساند. اشارة قانونگذار به اینکه نمی‌توان طفل را در ارتکاب جرم مقصر شناخت، تلویحاً مبیّن آن است که بر خلاف رویکرد پیشین، قانونگذار عمل طفل را جرم دانسته است، ولی به علّت فقدان مسئولیّت کیفری، وی را قابل مؤاخذه نمی‌داند.

2-1-1-2- امارة قابل رد عدم رشد

همزمان با شکل‌گیری امارة پیشین، امارة دیگری دربارة اطفالی با سنین بالاتر پدید آمد. در ابتدا محدودة سنی آن مشخص نشده بود، تا آنکه در قرن هفدهم، چهارده سالگی به عنوان حدّ بالای این اماره پذیرفته شد. حدّاقل این اماره نیز همان گونه که گفتیم، ابتدا هفت سال بود که بعدها به هشت و سپس ده سال ارتقا یافت. به موجب این اماره، اطفال ده تا چهارده ساله فاقد اهلیت جنایی بودند مگر اینکه ثابت می‌شد طفل در زمان ارتکاب جرم خطا بودن عملش را می‌دانسته است. یکی ازتعابیری که در مورد این اماره بیان شده است بدین ترتیب است:‌

“The child is presumed to be doli incapax” «Doli Incapax»عبارتی لاتین است. «Incapax» در مقابل «Capax» و به معنای «عدم توانایی» است. «Doli» نیز مشتق از واژة لاتین «Dolus» است، به معنای «قصد» می‌باشد. این اصطلاح از نظر لغوی «عدم تحقّق قصد مجرمانه در اطفال» را می‌رساند.

این شیوة بیان، چنین مورد انتقاد قرار گرفته است که طفل می‌تواند اعمال خود را همراه با وضعیت ذهنی که دربردارندة «Dolus» (قصد) باشد، انجام دهد، در حالی که لزوماً‌ علم به خطا بودن عملش نداشته باشد. در حقیقت مفروض در امارة قابل رد عدم رشد، عدم درک و شناخت اطفال نسبت به ماهیت خطاکارانة اعمالشان است و نه فقدان قصد. در هر حال، این مسئله مورد اتفاق همة حقوقدانان است و هیچ یک از نویسندگان از تعبیر «Doli Incapax»، فقدان قصد ارتکاب جرم در اطفال را مدّ نظر قرار نداده‌اند و استفاده از این عبارت تنها به علّت معمول بودن آن است.

بزرگ‌ترین مشکل حقوق انگلستان در اعمال این اماره، ابهام در محدودة آن بود. دادگاه عالی در پروندة J.M.علیه    Runeckles تلاش کرد این ابهامات را رفع کند. در این پرونده، اظهار شد طفل باید بداند عملش «کاملاً خطا» و ماورای صرف شیطنت یا شرارت کودکانه است. در اینجا هیچ رهنمودی در خصوص معیار کاملاً خطا بودن عمل و رابطة آن با درک ممنوعیّت قانونی ارائه نشد. برخی اظهار داشته‌اند: «آن چیزی که لازم است طفل از قانون بداند، این است که آیا پلیس وی را به سبب عملش به دادگاه می‌برد یا خیر ؛ بنا بر این عقیده، درک طفل نسبت به انواع مختلف جرائم و ماهیت آنها ضروری نیست. حتی برخی درک طفل نسبت به اصل ممنوعیّت قانونی را نیز لازم ندانسته، علم وی به خطا بودن عمل ـاز نظر اخلاقی‌ـ را جهت رد اماره کافی می‌دانند.

نکتة مهمی که باید به آن توجّه داشت، این است که در مورد اعمال شیطنت‌آمیز کودکانه نیز ممکن است طفل نسبت به ماهیّت غیراخلاقی برخی از این اعمال علم داشته باشد، اما دادگاه با تعیین معیار علم به «کاملاً» خطا بودن عمل کوشید میان این دو نوع بینش اطفال تفکیک قائل شود: جایی‌که طفل با علم به ممنوعیّت اخلاقی عمل، با این تصوّر که حداکثر با تنبیه پدر و مادر مواجه می‌شود، مرتکب آن رفتار می‌گردد و جایی‌که طفل درمی‌یابد که عملش با واکنشهایی فراتر از یک تنبیه ساده مواجه می‌شود.

دربارة امارة غیرقابل رد عدم رشد ویژة اطفال زیر ده سال، ابهام زیادی وجود ندارد. نظیر این اماره در سایر کشورها نیز وجود دارد و تمام سیستمهای حقوقی متمدّن پذیرفته‌اند که اطفال زیر یک سنّ مشخّص، باید به طور مطلق از مسئولیّت کیفری مبرّی باشند. محل بحث، امارة قابل رد عدم رشد است که خاصّ نظام کامن‌لا بوده و در حال حاضر نیز در برخی از کشورهایی که سیستم حقوقی آنها مبتنی بر این نظام است، وجود دارد. با توجّه به اهمیت این اماره، مباحث بعد را به برخی از مسائل عملی پیرامون این اماره و نیز انتقادات وارد بر آن اختصاص می‌دهیم.

2-2- انتقادات وارد بر امارة قابل ردّ عدم رشد

در سالهای اخیر، امارة قابل رد عدم رشد در انگلستان مورد انتقاد بسیار قرار گرفت و اگرچه موافقان این اماره با ردّ دلایل مخالفان بر ادامه وجود آن اصرار داشتند، سرانجام، تلاش مخالفان تفوّق یافت و قانون جرم و بی‌نظمی مصوّب 1998 م.، در مادّة 34 صراحتاً این اماره را کنار گذاشت. در این گفتار، با بررسی دلایل مخالفان و پاسخهای ارائه شده، در پی یک جمع‌بندی کلّی دربارة صحت و سقم این اقدام قانونگذار انگلیسی می‌باشیم. ایرادات و انتقادات وارد شده را در ذیل بررسی می‌کنیم:

1-2-2- غیر ضروری بودن امارة قابل ردّ عدم رشد

مهم‌ترین دلیل ارائه شده در ردّ امارة قابل ردّ عدم رشد، غیرضروری و غیرکاربردی بودن آن در زمان فعلی است. مخالفان به دو دلیل عمده، این اماره را غیرقابل استفاده می‌دانند:

1-1-2-2- رشد سریع‌تر اطفال در دوران فعلی

برخی مخالفان استدلال می‌کنند که امروزه رشد اطفال نسبت به زمان شکل‌گیری اماره سریع‌تر است. استفان اسکارلت در این باره چنین نظر داده است:

بدیهی است که اطفال در سالهای آخر قرن بیستم نسبت به همسالان خود در دویست سال پیش، بهتر آموزش می‌یابند. یک طفل دوازده ساله در استرالیا به تلویزیون، رادیو و اینترنت دسترسی داشته و نسبت به یک طفل دوازده ساله در سال 1769 م. در انگلستان، فهم بهتری از جهان دارد.

این استدلال به دلایل چندی مخدوش است: نخست؛ اثبات نشده است که آموزش اجباری یا دسترسی به رسانه‌ها رشد ذهنی طفل را سریع‌تر می‌کند. رسانه‌های گروهی، به دلیل افزایش خشونت در کودکان, معرفی و ایجاد الگوهای ضدّ اجتماعی قهرمان و...، مورد انتقاد شدید جرم‌شناسان قرار دارند؛ به گونه‌ای که به اعتقاد برخی، این‌گونه رسانه‌ها تأثیر منفی در رشد فرد داشته و بدین ترتیب، موجب افزایش ارتکاب جرم شده‌اند. بعلاوه، رشد جزایی روندی است که آموزش، تنها قسمتی از آن است و به عوامل متعدّد دیگر از جمله رشد شناختی طفل و میزان هوش وی بستگی دارد.

همچنین به فرض که آموزش رسمی و رسانه‌ها رشد جزایی فرد را سریع‌تر کند، معمولاً اطفالی که به دادگاههای اطفال آورده می‌شوند, به این منابع دسترسی کافی نداشته‌اند. بسیاری از این افراد حتی دوران آموزش ابتدایی را تمام نکرده‌اند؛ چه رسد به اینکه به اینترنت دسترسی داشته باشند.

2-1-2-2- حذف مجازاتهای خشن

برخی دیگر از مخالفان در توجیه غیرضروری بودن این اماره چنین استدلال می‌کنند:

در زمان شکل‌گیری این اماره اطفال در معرض مجازاتهایی شدید و خشن قرار داشتند و مثلاً مجازات مرگ برای اطفال در مورد جرائمی که خفیف‌تر از قتل عمد بود وجود داشت. اما امروزه حقوق جزا بسیار متفاوت است و در مورد بیشتر نوجوانان، تاکید دادگاهها در مورد مجازاتها بر پیشگیری از تکرار جرم است.

در گذشته که غالب مجازاتها خشن، شدید و بدون توجّه به نیازهای کودکان بود، وضع امارة عدم رشد تضمینی مناسب برای حمایت اطفال در برابر سختگیریهای سیستم دادرسی بود. اما امروز، رویکرد اصلاحی و حمایتی قانونگذار غالب کشورها، لزوم مداخلة زودرس را توجیه می‌کند. در مبحث مربوط به لزوم مداخلة زودرس، این استدلال را بیشتر بررسی می‌کنیم.

2-2-2- تبعیض‌آمیز بودن امارة قابل ردّ عدم رشد

ایراد دیگر وارد شده به این قاعده، تبعیض‌آمیز بودن آن بود. برخی اظهار داشتند: وجود این قاعده باعث می‌شود اطفالی که در خانواده‌های محترم رشد یافته‌اند، نسبت به خانواده‌هایی که از نظر اقتصادی و فرهنگی در موقعیت پایین‌تری هستند، در موارد بیشتری مسئول شناخته شوند؛ چرا که احتمال دارد در موارد بیشتری، دادگاهها آنها را نسبت به درک خطا بودن عمل خود مسئول بشناسند؛ در نتیجه، این اصل بین این دو گروه از اطفال تبعیض ایجاد می‌کند. پاسخ به این استدلال نیز روشن است. اولاً نباید صرف رشد یافتن طفل در خانواده‌ای با سطح فرهنگی و اقتصادی بالا، دلیل رد اماره به شمار می‌رفت و دربارة چنین طفلی نیز باید دلایل کافی برای اثبات رشد ارائه می‌گردید. ثانیاً اگر رشد جزایی اطفال پرورش‌یافته در این گونه خانواده‌ها، به طریق صحیح (و نه صرفاً با توجّه به محیط خانوادگی آنها) اثبات شده و عملاً این دسته نسبت به اطفال پرورش‌یافته در محیطهای اقتصادی و فرهنگی نامناسب، در موارد بیشتری محکوم می‌شدند، این را باید تبعیض دانست؟ آیا منصفانه و معقول است، طفل رشدیافته در محیطی که از ابتدا با بایدها و نبایدهای اجتماعی آشنا شده است، با طفل رشدیافته در محیطهایی که نه تنها از آموزش هنجارهای اجتماعی بی‌بهره است، بلکه تحت آموزش رفتارهای مجرمانه و ضدّ اجتماعی نیز قرار می‌گیرد، برابر بدانیم و با هر دو به یک گونه برخورد کنیم؟

3-2-2- مبهم بودن امارة قابل ردّ عدم رشد

از جمله اشکالات وارد شده به امارة قابل ردّ عدم رشد مبهم بودن آن است. دادستان باید ثابت کند که در زمان ارتکاب جرم، طفل می‌دانسته که عمل وی «کاملاً خطا» است. «کاملاً خطا» مفهومی مبهم است که نه به معنای «مجرمانه بودن» عمل است و نه به معنای «غیراخلاقی» بودن آن  به نظر نگارنده نیز استفاده از این اصطلاح برای تبیین رشد جزایی چندان مناسب نیست؛ چه اینکه رشد جزایی مفهومی کاملاً پیچیده است که اجزای مختلفی چون علم به ماهیّت رفتار، علم به آثار طبیعی عمل و درک آثار اجتماعی آن را شامل می‌گردد. همچنین این مفهوم به عوامل مختلفی نظیر میزان رشد شناختی فرد، ضریب هوشی وی، میزان برخورد با مسائل اجتماعی و... بستگی دارد و نمی‌توان آن را در قالب مفهومی چون علم طفل به کاملاً خطا بودن عملش خلاصه کرد. شاید بهترین راه حلّ قانونگذار انگلستان این بود که از اصطلاح «رشد جزایی» استفاده کرده و با مشخص کردن برخی محدوده‌های آن، تبیین دقیق‌تر را به عهده رویّة قضایی گذاشته است. البته آشکار است که نظریه‌های روان‌شناسان و روان‌پزشکان می‌توانست مهم‌ترین راهنمای قضات در تعیین قلمرو رشد جزایی باشد. در هر حال، مسلم است که صرف ابهام داشتن این مفهوم، دلیل حذف آن نیست.

4-2-2- لزوم مداخلة زودرس

غالباً گفته می‌شد، کودکان باید نتیجة اعمالشان را ببینند، اما امارة عدم رشد، جلوی آن را می‌گیرد؛ چرا که به آنها کمک می‌کند از مواجه شدن با نتیجة اعمالشان فرار کنند. آقای میکائیل در این باره گفته است:

اگر اطفالی که در سنین مورد بحث ( ده تا چهارده سال ) قرار دارند، مرتکب جرم شوند، ضروری است جرم آنها شناسایی شده و واکنش مناسب صورت پذیرد. مجازات مناسب و مداخلة مؤثر در این مرحله، از تبدیل این اطفال به مجرمان بالغ آینده جلوگیری می‌کند. فرار از مسئولیّت، نه به سود اطفال است و نه سیستم عدالت کیفری همچنین « گلانویل ویلیامز » این چنین اماره را به زیر سؤال می‌برد:

اماره به‌صورت سد ومانعی میان کودک و دسترسی او به‌کمک یا درمان عمل می‌کند. اماره کودک را از زندان, تبعید و چوبة دار نجات نمی‌دهد، بلکه او را از افسر تعلیق مراقبتی, سرپرستان یا مدارس بازپروری محروم می‌کند.

بهترین توجیه ارائه شده برای حذف اماره، همین مورد است. اصولاً رشد جزایی را به دو صورت می‌توان لحاظ کرد:

الف) در قالب اماره‌های عدم رشد؛

ب) در چارچوب نوع و شدّت واکنشهای اجتماعی ارائه شده در پاسخ به پدیدة مجرمانه.

با توجّه به تدریجی بودن فرایند رشد کیفری، قانونگذار می‌تواند با توجّه به مراحل مختلف رشد، واکنشهایی متفاوت و متناسب با هر مرحله را نسبت به رفتار مجرمانه ارائه دهد؛ بدین ترتیب، به جای آنکه اطفال بزهکار در پس مصونیّت ناشی از وجود اماره‌های عدم رشد از کنترل سیستم قضایی خارج شده و در جامعه به حال خود رها شوند، مورد مداخلة زودرس قرار گرفته و اقدامات تربیتی و اصلاحی لازم نسبت به آنها به اجرا درمی‌آید. اعمال صحیح اقدامات حمایتی و تربیتی، اطفال را از محیطهای جرم‌زا خارج کرده، آنها را با نتیجة اعمالشان روبه‌رو می‌کند و باعث تقویت احساس مسئولیّت در آنان می‌شود.

در سال 1998 قانونگذار انگلستان اماره قابل رد عدم رشد را حذف کرد. علاوه بر انتقادات مطرح شده، سیاستهای دیگری در حذف این اماره و ایجاد واکنشهای اجتماعی متنوّع نسبت به بزهکاری اطفال موثر بود که از آن جمله می‌توان به تغییر رویکرد قانونگذار از اصلاحیـتربیتی به رویکرد مبتنی بر پیشگیری زودرس سخن گفت. اقدامات اصلاحیـ تربیتی متمرکز بر طفل بزهکار است؛ از این رو، محیط خانواده و جامعة محلّی را در بر نمی‌گیرد، در حالی که اقدامات پیشگیری زودرس علاوه بر مرتکب، به منظور مقابله با عوامل خطر، بخش عمده‌ای از تمرکز و جهت‌گیری خود را به محیط خانواده و جامعة محلّی اختصاص می‌دهد؛ از این رو، در قوانین انگلستان، نمونه قرار‌هایی را می‌بینیم که هیچ‌گونه الزامی را برای طفل بزهکار ایجاد نکرده است، بلکه والدین وی را به انجام برخی اقدامات متعهّد و ملزم می‌کند. مشابه این قرارها در لایحه پیشنهادی رسیدگی به جرایم اطفال و نوجوانان ایران نیز به دفعات به چشم می خورد که نشانگر تاثیرپذیری قانونگذار ایرانی و همچنین وحدت مبانی تفکر مصلحت گرا در این زمینه بوده است.

3-2-  تقابل رویکرد حمایتی با رویکرد سزادهنده در حوزه اطفال در سیاست جنایی انگلستان

قانون اطفال مصوّب 1908 م. که دادگاه ویژة اطفال را ایجاد کرد، پایه‌گذار سیستم دادرسی اطفال در انگلستان و ویلز می‌باشد. قانون مذکور به «رویکرد رفاه‌مدار» که از پنجاه سال قبل شکل گرفته بود، شکلی قانونی داد. دادگاه نوجوانان از ضرورت وجود یک سیستم دادرسی متمایز در خصوص اطفال و نوجوانان نشئت‌گرفته بود. تشکیل چنین دادگاهی بر این عقیده مبتنی بود که اطفال مرتکب جرم, نیازمند و سزاوار پاسخ‌دهی از طرف آن دسته از مقامات سیستم قضایی هستند که به عدم رشد، حساسیّت و عدم آگاهی اطفال از نتایج رفتارشان آشنایند. در طول قرن بیستم آیینهای دادرسی و قواعد و اختیارات سزادهی در دادگاه اطفال برای انعکاس چنین رویکردی, توسعه یافته، اعمال شدند.

با وجود این، دو دهه اخیر قرن بیستم شاهد تغییر جهتی اساسی در خصوص این رویکرد بود. در سال 1993 م. به دنبال قتل یک کودک دو ساله به نام «جیمز بالگر» در «لیورپول» به دست دو پسر ده ساله و بازتاب گستردة آن در رسانه‌ها و واکنشهایی که محاکمه این دو در بین مردم ایجاد کرد, انگلستان شاهد بازگشت سیاست جنایی سرکوبگر در قبال اطفال بود. از این پس، بر مسئولیّت فردی, مداخلة سریع دستگاه قضایی و پلیسی و نیز توسل بیشتر به زندان تأکید شد.

 

 

 

نتیجه‏گیرى

در مقام نتیجه‏گیرى مى‏توان گفت که در صورت تصویب لوایح  مورد بحث ( 1- لایحه قانون تشکیل دادگاههای اطفال ونوجوانان2-لایحه رسیدگی به جرائم اطفال ونوجوانان  3- لایحه آئین دادرسی کیفری 4- لایحه مجازات اسلامی ) ،سیاست جنایى ایران در قبال بزهکارى اطفال و نوجوانان دچار تحول خواهد شد. همان‏طور که آمد این تحول دو حوزهء حقوق کیفرى ماهوى اطفال و نوجوانان و دادرسى ویژهء آنان را شامل مى‏شود.

در زمینهء حقوق کیفرى اطفال و مسائل ماهوى مربوط به آ،مسأله مسئولیت‏ کیفرى و متنوع کردن پاسخ‏هاى در نظر گرفته شده براى بزهکارى اطفال مورد توجه‏ قرار گرفته است.در این حوزه باتوجه به ارتباط آن با مقررات شرعى،تدوین‏ کنندگان لایحه از تغییر در معیارهاى شرعى مربوط به مسئولیت تجدیدنظر نکرده، ولى سعى نموده‏اند که از طریق دسته‏بندى سنى اطفال و متناسب کردن اقدامات‏ موردنظر با شرایط سنى آنان،از تبعات منفى پایین بودن سن مسئولیت کیفرى در ایران جلوگیرى کنند.توضیح آن‏که،تعیین سن بلوغ به‏عنوان سن مسئولیت کیفرى‏ اطفال و نوجوانان آنان را در معرض اعمال مجازات کیفرى سنگین چون اعدام، حبس ابد و غیره قرار مى‏دهد.علاوه بر این عدم پیش‏بینى پاسخ‏هاى متناسب با رشد تدریجى اطفال و نوجوانان،زمینه را براى اعمال پاسخ‏هاى کیفرى یکسان براى‏ آنان فراهم آورده است.

در قسمت دادرسى اطفال نیز سعى شده است که با در نظر گرفتن مقررات بین‏المللى‏ در این مورد،تجربهء سایر کشورها و نیز گرایشهاى موجود در زمینهء دادرسى اطفال‏ و نوجوانان،زمینهء تدوین یک دادرسى ویژهء اطفال و نوجوانان در ایران فراهم آید.در مقررات مربوط به دادرسى رهیافت‏هاى تربیتى-ترمیمى نقش مهمى ایفا کرده‏اند.با وارد ساختن اندیشه‏هاى ترمیمى در مقررات این لایحهء قضائى سعى شده است که از توسل بى‏رویّه به مجازات حبس در کانون اصلاح و تربیت جلوگیرى شود.زیرا هر چند که نگهدارى یا حبس در کانون اصلاح و تربیت پاسخى تربیتى است،اما همین‏ محیط بستهء کانون زمینه را براى برخى آسیب‏هاى احتمالى به اطفال و نوجوانان‏ فراهم مى‏آورد.حال آنکه در رویکرد ترمیمى پاسخ‏هاى آموزشى و تربیتى در بستر اجتماع به اجرا در مى‏آیند.اتخاذ تدابیر ترمیمى در لایحهء مورد بحث از نقاط قابل‏ توجه و مهم آن است.



[1] - بند ا-5،حداقل مقررات استاندارد سازمان ملل متحد براى دادرسى ویژه نوجوانان(قواعد پکن)، مجموعه مقررات بین‏المللى مربوط به استاندارد ویژه نوجوانان،منتشر شده توسط یونیسف،ص 5.

[2] - براى اطلاع بیشتر ر.ک،آشورى،محمد،«دادرسى ویژژه نوجوانان در ایران»،مجموعه سخنرانى‏هاى‏ ارائه شده در سمینار دادرسى ویژه نوجوانان، تهران 2 اسفندماه 1378،ص 4 و نیز ر.ک:عباچى،مریم، حقوق کیفرى اطفال بزهکار در اسناد سازمان ملل متحد،انتشارات مجد،سال 1379

[3] - ماده 2 لایحه قانون تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان.

[4] - کوتیک شوفر،مایکل«نقش مددکار اجتماعى در نظام امروزى دادرسى نوجوانان»،گزارش کارگاه‏ آموزشى مشترک یونیسف و سازمان زندانها و اقدامات تأمینى و تربیتى براى مددکاران اجتماعى‏ (تهران 10 تا 12 مهرماه 1830)،پاییز 1382،ص 39.

[5] - براى مطالعه بیشتر در مورد سیاست جنایى ر.ک:لازرژ،کریستین،درآمدى به سیاست جنایى،ترجمه‏ على حسین،نجفى ابرندآبادى،نشر میزان،1382؛دلماس.مارتى،مى‏رى،نظام‏هاى بزرگ سیاست‏ جنایى،ترجمه،على حسین،نجفى ابرندآبادى،نشر میزان،1381.

[6] - نجفى ابرندآبادى على حسین،«میانجیگرى کیفرى:جلوه‏اى از عدالت ترمیمى»[دیباچه‏]، ،ص 14

[7] - ر.ک امیر ارجمند،اردشیر،مجموعه اسناد بین‏المللى حقوق بشر،جلد اول،اسناد جهانى،انتشارات‏ دانشگاه شهید بهشتى،سال 1381.

[8] - براى مطالعه بیشتر ر.ک:نجفى ابرندآبادى،على حسین،«سیاست جنایى سازمان ملل متحد»،مجله‏ تحقیقات حقوقى،دانشگاه شهید بهشتى،شماره 18،سال 1375

[9] - شامییاتى،هوشنگ،بزهکارى اطفال و نوجوانان،انتشارات ژوبین،چاپ دهم،تهران،1380،ص 58 و نیز عباچى،مریم،حقوق کیفرى اطفال در اسناد سازمان ملل متحد، ص 118.

[10] - presumption of incapacity

[11] - Irrebuttable presumption of incapacity

[12] - rebuttable presumption of incapacity

[13] - این مادّه مقرر می‌دارد: به صورت قطعی فرض می‌شود که هیچ طفل زیر ده سال، در ارتکاب جرم، مقصر شناخته نمی‌شود.

 

بزهکاری اطفال

 

در تعالیم حیات بخش اسلام و از دیدگاه جوامع بین المللی ، اطفال و نوجوانان جایگاه ویژه ای دارند ، تأثیر پذیری فوق العاده آنان از محیط و اطرافیان و نقش عوامل محیطی در سرنوشت و آینده آنان موجب گردیده تا والدین به عنوان سازندگان اصلی شخصیت کودک و دست اندرکاران امر تعلیم و تربیت هریک مسئولیت سنگین و دشوار را متکفل گردند .

 خانواده واحد بنیادین جامعه و کانون اصلی رشد تعالی انسان است و نخستین اجتماعی است که شخص در آن گام می نهد و در شکل گیری شخصیت طفل نقش اساسی دارد .

 اطفال سرمایه های ارزشمند و سازندگان آینده جامعه هستند و عدم توجه به مسائل و مشکلات آنان خسران جبران ناپذیری را به بار خواهد آورد . سعادت و پیشرفت جامعه در گرو آرامش و سعادت خانواده و همچنین نگهداری مناسب و آموزش و پرورش صحیح کودکان است .

 در این مورد که چرا جرایم افراد کم سن و سال در حال ازدیاد است ، فرضیه های مختلفی ارائه شده است ، عده ای ازدیاد جرایم را در سطح جهانی از اختصاصات جوامع متمدن دانسته و معتقدند که بشر به همان سرعتی که به سوی ترقی و تکامل صنعتی و مادی پیش می رود از معنویت دور شده و بالنتیجه به تبهکاری و قانون شکنی روی می آورد ، عده ای نیز ازدیاد جرایم را محصول سستی اعتقادات دینی و مذهبی دانسته اند و معتقدند که علم ، ایمان و عمل صالح موجبات رشد انسان را فراهم می سازد .

 برخی نیز معتقدند که جنگ علت اساسی ازدیاد جرایم ارتکابی اطفال و نوجوانان است زیرا که جنگ سبب اسارت ، فقر ، خانه به دوشی ، اخلال درامنیت و نظم جامعه ، بی قیدی ، اعتیاد و ترک خانواده می شود که همگی از عوامل سازنده جرم و بزهکاری می باشد .

 کیفیت جرایم ارتکابی اطفال نیز باعث نگرانی فراوان گردیده ، جرایم علیه اشخاص ، جرایم جنسی ، فحشا ، سرقت ، اعتیاد و ... در کشورها گسترش یافته که اغلب آنها درصدد چاره جویی برآمده و سعی نموده اند که علت ارتکاب جرایم اطفال و نوجوانان را دریافته و متناسب با آن به تغییرات اساسی در قوانین خود بپردازند .

 بزهکاری اطفال و نوجوانان از جمله مسائل مبتلا به دنیای امروز است و به منظور جلوگیری از بزهکاری اطفال و نوجوانان ، نقش قوانین مطلوب و مناسب خصوصا قوانین مربوط به دادرسی اطفال انکار ناپذیر است . این امراز دیرباز مورد توجه متخصصین حقوق جزا و روانشناسان کیفری و متخصصین تعلیم وتربیت بوده است . اغلب آنها ریشه بزهکاری وارتکاب جرایم را فقدان تعلیم وتربیت صحیح ، اختلاف بین والدین ، بی سوادی ، بیکاری ، ولگردی و ... ذکر می نمایند .

 با توجه به ازدیاد بزهکاری در اطفال ، نقش اطفال در قوانین کیفری از دو جهت قابل بررسی و مطالعه می باشد ، یکی هنگامی که کودک مرتکب جرمی شده است و دیگری زمانی که جرمی علیه کودک ارتکاب شده است .

 افزایش بزهکاری اطفال از یک سو و اعمال خشونت نسبت به آنان از سوی دیگرنشانگر آن است که روشهای مبارزه با جرم و پیشگیری از وقوع جرم و اصلاح بزهکاران ناکارآمد می باشدو ضرورت بازنگری در این روشها حتمی است.

 انواع مختلف جرایم اطفال از قدیمی ترین ایام در جوامع بشری وجود داشته و می توان گفت که از عمراین پدیده اجتماعی همان اندازه می گذرد که از عمر جوامع بشری گذشته است . اما باید توجه داشت که تا قبل از انقلاب صنعتی قرن نوزدهم این جرایم به درستی شناخته نشده بود  و آن چنان وسعت وگسترش پیدا نکرده بود که جنبه یک پدیده مهم اجتماعی را پیدا نماید .

 در اکثر جوامع به خصوص جهان سوم تفاوت فاحشی بین جرایم دختران وپسران وجود دارد و نسبت بزهکاران دختر به نسبت بزهکاران پسر به مراتب کمتر است . گزارش سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی نشان می دهد که تعداد افراد زیر هجده ساله ای که در خرداد ماه سالهای 1376 ، 1377 و دستگیر و به کانون اصلاح وتربیت تحویل گردیده اند به ترتیب زیر می باشد :

 در خرداد ماه سال 76 جمعا 3732 نفر زیر هجده سال دستگیر که 296 نفر معادل هفت درصد آن دختر و مابقی پسر بوده اند .

 در سال 77 افراد دستگیر شده جمعا 3894 نفر بوده که از این تعداد268 نفر یعنی معادل هفت درصد دستگیر شدگان دختر بوده اند .

 در سال 78 افراد دستگیر شده جمعا 2521 نفر که از این تعداد 247 نفر دختر معادل ده درصد بوده اند .

پژوهش انجام شده در کانون اصلاح و تربیت معلوم می سازد که دختران بیشتر مرتکب جرایمی چون اعمال منافی عفت ، مواد مخدر ، سرقت های ساده و معمولی و اعتیاد شده اند . که بیش از دو/ سوم  زنان و دختران زیر هجده سال بوده اند .

 کلیه جرایم کودکان را می توان در یک طبقه بندی خاص دسته بندی کرد .طبق طبقه بندی انجام شده و بر اساس آمار و ارقام در رابطه با بزهکاری کودکان :

 مرتبه اول : جرایم علیه اموال می باشد و سرقت از عمده ترین بزه کاری کودکان می باشد و اغلب دراولین بزه ارتکابی خود مرتکب سرقت می شوند .

 مرتبه دوم : جرایم علیه اشیاء و خسارت وارد کردن بر آنها می باشد که در همه کشورها بالاخص درکشورهای در حال توسعه رواج دارد .

 مرتبه سوم : جرایم مخالف عفت و اخلاق می باشد که روز به روز بر میزان آن افزوده می گردد .

 مرتبه چهارم : می توان تخلف از قوانین و مقررات اجتماعی در اشکال مختلف و نیز از قتل نام برد .

 

 نظر نگارنده:

به منظور رعایت حقوق کودک در دین اسلام و توجه ویژه به آن بازبینی در قوانین مدنی درخصوص اعلام خاتمه کودکی ، تلاش جهت رفع تعارض ماده 1210 قانون مدنی و تبصره دو همان ماده اگرچه در پیش نویس قانون تشکیل دادگاههای عمومی و انقلاب که از سوی قوه قضائیه تدوین گردید تا حدودی منافع و مصالح اطفال و نوجوانان مورد توجه قرار گرفته و در بسیاری از وارد با مفاد کنوانسیون حقوق کودک مطابقت دارد ، لیکن با توجه به کاستی ها و نواقصی که درقانون حاکم و رویه فعلی محاکم وجود دارد به منظور تأمین هرچه بیشتر عدالت کیفری در مورداطفال و نوجوانان بزهکار موارد ذیل بهتر است مد نظر قرار گرفته شود :

 ۱- تفکیک سن مسئولیت کیفری پسران و دختران و اعمال مسئولیت کیفری تدریجی برحسب سن افراد تا زمان رشد .

 ۲- تهیه و تدوین مقررات و قوانین هماهنگ با اعلامیه جهانی حقوق بشر ، میثاق بین المللی مدنی و سیاسی بالاخص کنواسیون حقوق کودک

 3- ایجاد نظام قضایی ویژه و وجود کادر قضایی و اداری مجرب و متخصص با شرایط لازم جهت رسیدگی به جرایم اطفال و نوجوانان بزهکار .

 ۴- استفاده ازمجازاتهای جایگزین ومتناسب با نوع جرم وشخصیت بزهکاربا انگیزه اصلاح مجرم .

 5- ایجاد پلیس ویژه اطفال و نوجوانان با گذراندن دوره های آموزشی لازم و گزینش افراد واجدصلاحیت .

 6- تدوین مقررات و قوانین مربوط به حمایت از اطفال و نوجوانان بزه دیده (مجنی علیه)

 7- اختصاص منابع مالی ویژه ، جهت تداوم و پشتیبانی از حقوق اقتصادی و اجتماعی کودکان و در رأس آنها آموزش و بهداشت .

 ۸- تاًسیس ارگان مستقل و کارآمد به منظور رسیدگی به مشکلات و خواسته های مشروع کودکان

 9- تاًسیس مراکز اطلاعاتی در خصوص وضعیت کودکان و انتشار آمار و اطلاعات لازم و

اطلاع رسانی مناسب .

 ۱۰- تجدید نظر در قوانین با هدف حمایت هرچه بیشتر از حقوق کودک و تدوین و تصویب یک قانون جامع و کارآمد .

 ۱۱- افزایش دانش و آگاهی افراد جامعه و شناساندن حقوق کودک به آنان به منظور محو زمینه های تضییع حقوق کودک .

 12- مبارزه با فرهنگ خشونت از طریق رسانه های گروهی و مراکز آموزشی و فرهنگی

 ۱۳- آموزش و افزایش آگاهی های والدین در جهت حفظ منافع عالیه کودکان و رعایت مصلحت آنان

 ۱۴- حفظ و افزایش بهداشت روانی کودکان با جلب نظر کارشناسان مجرب

 15- افزایش کیفیت در رسیدگی به دعاوی مربوط به کودکان و نحوه صحیح اجرای حکم

 ۱۶- تسریع در رسیدگی به دعاوی خانوادگی و تعیین تکلیف فوری و مناسب در مورد فرزندان

 ۱۷- تدوین برنامه منظم و مؤثر در اجرای مراقبت بعد از خروج از زندان و کانون اصلاح و

 تربیت

 18- استفاده از مددکار اجتماعی و روانشناسانی در مراحل مختلف دادرسی به منظور حفظ آرامش روحی و روانی طفل و توجه به خصوصیات اخلاقی و رفتاری اطفال بزهکار

 ۱۹- حساسیت قانونگذار نسبت به اولویت مصلحت کودکان در تصمیم گیری های کلان

 ۲0- تفویض اختیارات لازم به دادگاه اطفال در جهت اعمال مقررات تغییر مسیر و توقف دادرسی.

تا وقتی سن مسئولیت کیفری اطفال مطابق با شرایط و وضعیت واقعی آنان تعیین نشود و یا محدوده اعمالی که از سوی آنان ارتکاب می یابد و نشان دهنده نقض قانون است ، مبهم باشد ، یا تصمیماتی که از سوی دادگاه اطفال اتخاذ می گردد ، تفاوتی با احکام کیفری بزرگسالان نداشته باشد ، وجود دادگاه اطفال و قانون دادرسی آنان مؤثر نمی باشد لذا هدف از تدوین قانون برای اطفال و نوجوانان بزهکار باید اساسا برای به رسمیت شناختن حقوق خاص آنها باشد .

نظام قضایی اطفال باید در جهت رشد شخصیت و مسئولیت پذیری اخلاقی اطفال به منزله یک شهروند گام بردارد و برخورد با اطفال معارض قانون باید عادلانه و انسانی باشد و نگهداری در کانون اصلاح و تربیت آخرین تدبیر باشد و مدت نگهداری نیز تا حد ممکن کوتاه باشد و بهتر است به روند برون قضایی توسل شود .

 نتیجه کلی از یافته های بدست آمده مؤید این نکته است که کودک تا دارای ادراک نباشد ، مسئولیت کیفری ندارد . زمانی که در او ادراک نسبی به وجود آید ، مسئولیت او تأدیبی و به عهده قاضی است و در زمانی که ادراک در او کامل شود مسئولیت کیفری پیدا خواهد کرد .

 

 منابع:

1-نصری.عبداله.مبانی انسان شناسی در قرآن

2-شامبیاتی.هوشنگ.بزهکاری کودکان ونوجوانان

3-ماهنامه کانون اصلاح و تربیت.شماره 57 .مهرماه

 

تحول حقوق کودک در اسلام و مقایسه‌ی آن با کنوانسیون حقوق کودک

 

مقدمه:
«اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم فرزندانتان را گرامی بدارید و با آداب و روش پسندیده با آنان رفتار کنی.» پیامبر اکرم (ص)
چون سرو کارت با کودک فتاد
پس زبان کودکی باید گشاد
کودکان و نوجوانان در روند رشد و بلوغ و پس از آن برای ورود به جامعه دارای نیازهای اساسی هستند که چنانچه به نیازهای واقعی آنان در دوران کودکی و نوجوانی توجه نشود چه بسا خسارت‌های غیر قابل جبرانی بر جامعه تحمیل خواهد شد. در واقع این نیازها از حقوق کودکان به شمار می‌آید که باید بدان توجه نمود. نیاز‌های کودک در برهه‌ای از زمان از دیگر زمان‌ها ویژگی و اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. در این میان حقوق کودک نه تنها به عنوان یک تکلیف بر عهده‌ی والدین است، بلکه جامعه(قدرت عمومی) نیز با توسعه سیستم های حمایتی و نظارتی نسبت به احقاق حق کودکان به عنوان آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه از آن دفاع نموده و برنامه‌ریزی هدفداری را جهت رسیدن به هدفهای متعالی از ره‌آورد آن برای این گروه مورد توجه قرار می دهد. بی گمان بشریت در ادوار مختلف زندگی از پدیداری عالم تاکنون به طرق مختلف، هر چند سعی نموده، نگرش‌های نوینی را بر ارتقاء سطح فرهنگ جامعه مبتنی بر واژگان حقوقی داشته و آن را در اجتماع نهادینه کند، ولی از طرفی نیازهای اساسی آن در این بخش، یعنی کودکان، با غفلت‌های فراوانی همراه بوده و این نونهالان معصوم به طرق مختلف مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌اند، که ناشی از زیر پا نهادن حقوق واقعی آنان است.
برده‌داری، بهره‌کشی به اشکال مختلف، تجاوز، آسیب‌های روانی و جسمی و محرومیت از آموزش، بخشی از تضییع حقوق کودکان است. با ظهور مکاتب جهانی و پیشرفت روزافزون حقوق فردی و اجتماعی و همچنین ارتقاء آگاهی‌های عمومی و توسعه دولت‌ها و وظایف ذاتی حکومت به عنوان دفاع از منافع و مصالح عمومی این مهم حس شد که کودکان و نوجوانان به عنوان کسانی که اجتماعات آینده را تشکیل می دهند و کسانی که با بارور شدن فکر آنان بسیاری از مشکلات آتی جامعه که احتمال وقوع آن به جهت عدم انجام آن تحت عنوان ترک فعل با آن روبرو خواهد شد، جلوگیری می‌گردد. بدین مضمون سعی شد بستر مناسب جهت احقاق حقوق کودک و نوجوان و یا جلوگیری از پایمال نمودن آن در جوامع نضج گیرد. یکی از مکاتبی که به حقوق کودکان توجه جدی نموده و به حقوق کودک از انعقاد نطفه در رحم مادر تا مراحل بعد از آن را مورد توجه قرار داده است، مکتب اسلام است. این مکتب در مبانی خود حتی حقوق کودک را به نحوه‌ی مراوده والدین قبل از بچه دار شدن ارتباط می‌دهد و نگاه ژرفی را در این حوزه بوجود می‌‌آورد.
آنچه که از مفاهیم اسلامی و آیات قرآن کریم و روایت‌های پیامبر مکرم اسلام(ص) و سیره‌ی ائمه‌ی معصومین(ع) بر می‌آید، کودک دارای عواطف لطیف اخلاقی است که در بستر زمان به صورت مرحله‌ای و گام به گام شکل گرفته و به شکوفایی و رشد می رسد. این رشد نیازمند محیط آموزش و پرورش سالم و مناسب است(چه آموزش و پرورش سنتنی و چه مدرن) تا به تدریج از بالقوه به بالفعل درآید. همچنان که بدن کودک برای سالم ماندن به انواع غذاها نیازمند است، برای رشد فکری او نیز باید بستر و محیط را آماده نمود و اسباب و لوازم مناسب را در جهت حصول به این نتایج مهیا کرد. علیرغم اینکه مکتب اسلام حقوق کودک را با ویژگی‌های گسترده نگاه می کند و نگاه ژرفی را در مواجهه با شخصیت کودک در نظر می‌گیرد. ولی باید توجه داشت که در شرایط مختلف و برداشت‌های غلط یا تفاسیر نامناسب از برخی واژه‌ها یا مفاهیم، سبب شده، از نیت‌های معصومانه‌ی کودکان سوء استفاده شده و شاهد مصائب زیادی بر آنان را نظارگر باشیم. بیشترین اجحافی که در جوامع اسلامی نسبت به حقوق کودک مشاهده می‌گردد، ناشی از تفاسیر غلط از حقوق کودک یا نبود قانون مدون که حامی کودکان و نوجوانان باشد، می توان ذکر نمود. اما در دهه‌های اخیر نگرش‌های جدیدی در حمایت از حقوق کودکان پدید آمده است و ملل اسلامی نیز همگام با جوامع جهانی سعی دارند با نگاه‌های نو نسبت به حقوق کودکان و توسعه‌ی آن به گونه‌های مختلف اقدام نماید.
در حوزه‌ی کنوانسیون حقوق کودک و اصول آن مشاهده می شود که بر مبنای نیازهای فرهنگی، اجتماعی، عاطفی و... از این منظر که کودک یک انسان آسیب‌پذیر است و نیازمند یک سری از حقوق اساسی و بنیادین برای رشد شخصیت و جامعه‌پذیری است، تأکید شده است. در مفاد پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک از ارزش‌گذاری به خانواده به عنوان اصلی‌ترین شاخص و به عنوان گروه بنیادین جامعه سخن گفته شده و پرهیز از هر گونه تبعیض در برخورد با کودکان و ایجاد شرایط محیطی سالم برای رشد آنان گوشزد نموده است. در واقع اهمیت خانواده و جایگاه آن در مکتب اسلام و کنوانسیون حقوق کودک نگاه واحدی را ارائه می دهند.
اینکه کودک در شرایطی نیست که به حقوق خود واقف باشد و یا از ضعف جسمی و نیت پاک و معصوم او سوء استفاده نمود و اورا مورد ستم قرار داد، به شدت نهی شده است. حقوق کودک، حقوق ذاتی است و باید محترم شمرده شود. نیاز به آموزش، بهداشت و... که باید هر کودکی به آن دسترسی داشته باشد تا به حقوق مدنی و اجتماعی او صدمه وارد نشود.

بررسی جایگاه حقوق کودک و نوجوان در اسلام
وقتی خداوند و یا قانون الهی که توسط پیامبران و اولیاء خداوند تشریح می گردد و یا قانونی که توسط حکومت وضع می‌شود، انجام کاری را اجازه داده و یا آن را منع نکرده باشد، کودک و یا نوجوان حق دارد از آن بهره‌مند شده و آن را انجام دهد. مثل حق زندگی، حق دانایی(از طریق تحصیل) یا حق تفکر یا حتی حق بازی که نقش اساسی در خلاقیت کودکان ایفا می‌نماید.
با توسعه جوامع کودکان حقوق دیگری دارا شدند، مانند حق داشتن هویت، تابعیت، داشتن خانواده، رفاه اجتماعی، آموزش و پرورش(تعلیم تربیت)، آزادی فکر، تصمیم‌گیری و...
البته این مباحث منحصر به دین اسلام نیست بلکه همه‌ی ادیان الهی بر آن تأکید دارند اسلام نیز با گستردگی آن را بیان نموده است. حقوق کودک در پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک به تفصیل بیان شده است که در فصول آتی به آن اشاره خواهد شد.

تاریخچه‌ی حقوق کودک در آستانه‌ی ظهور اسلام
آنچنان‌که از متون تاریخی خصوصاً بررسی موضوع در منطقه‌ی شبه جزیره‌ی عربستان که خاستگاه اولیه‌ی اسلام است و تحت عنوان حجاز از آن نام برده شده است، بر می‌آید، اعراب جاهلی به صورت قبیله‌ای زندگی می کردند. هم از حیث فراگیری علم و دانش در سطح ابتدایی قرار داشتند و اکثر آنان از نعمت خواندن و نوشتن نیز محروم بوده اند. از نگاه دیگر اینکه از حیث اجتماعی هم بسیار محدود بوده و فرهنگ‌های غلط به عنوان رسم و رسوم ثابت رواج داشته است. جامعه حجاز سابق، جامعه‌ی یکپارچه نبوده و قبایل مختلف به اشکال مختلف کل شبه جزیره‌ی عربستان را در بر گرفته بود. اکثر قبایل عرب، کودکان دختر را زنده به گور می کردند و به طرز بسیار وحشیانه‌ای به قتل می رساندند و داشتن فرزند پسر را یک شهرت قلمداد می‌کردند، لذا کشتن فرزند دختر به عنوان یک عادت و سنت در قبایل مرسوم بود و چون به نسب اهمیت ویژه‌ای می دادند و این نسب نیز الزاماً از طریق پسر(مرد) امتداد پیدا می کرد، در نتیجه نقش فرزند پسر از شأنیت منحصر به فردی برخوردار بود. موضوع کشتن کودکان دختر حتی بعد از ظهور اسلام نیز در برخی از قبایل رواج داشت و به تدریج پس از ظهور اسلام و گسترش آن منسوخ شد.

بررسی حقوق کودک پس از ظهور اسلام
پیامبر مکرم اسلام(ص) اولین کسی بود که پس از ابلاغ دین مبین اسلام در عربستان توانست قبایل مختلف عرب را دور هم جمع کند و در طول 23 سال جامعه واحد را در این کشور شکل دهد. اسلام کشتن فرزند را نهی فرمود و پیامبر اسلام(ص) نیز به طریق مختلف سعی نمود این عمل زشت را را با تفاسیر آیات قرآن کریم به مردم گوشزد نماید. قرآن کریم ملاک برتری را تقوا و پرهیزگاری معرفی نموده و جنسیت را که برخی ملاک برتری می‌دانستند، نهی فرموده است. خداوند در قرآن کریم و در آیه‌ی 13 سوره‌ی حجرات می‌فرماید: «ای مردم، ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید، در حقیقت ارجمند‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.»
قرآن کریم در سوره‌ی اسراء آیه‌ی 31 چنین می‌گوید:
«از بیم تنگدستی فرزندان خود را نکشید، ماییم که به آنها و شما را روزی می‌بخشیم. آری کشتن آنان همواره خطایی بزرگ است.»
همچنین خداوند در آیه‌ی 9 سوره ی تکویر و در مذمت این عمل زشت می‌گوید: «به کدامین گناه کشته شد.»
خداوند در توانایی محدود افراد (توانایی کودکان بسیار محدود است) نیز آیاتی را در قرآن آورده است.
قرآن کریم در آیه ی 286 از سوره بقره می فرماید: «خدا هیچ کس را تکلیف نکند مگر به قدر توانایی او و نیکی‌های هر شخص به سود خود او و بدیهایش نیز به زیان خود اوست...»
فقه اسلامی بحث حضانت و نگهداری طفل را از مُهمّات و حقوق کودک می داند که وظیفه‌ی مادر در ایام شیرخوارگی ارجح خواهد بود. پس از آن تا دوسالگی نسبت به پسر و برای دختر تا 7 سالگی شایسته‌تر است که طفل را سرپرستی نماید. ولی آنچه از تربیت اسلامی برداشت می گردد وظیفه‌ی پدر و مادر مشترکاً برای ادای تکلیفی که در تعلیم و تربیت کودک و نوجوان وجود دارد تأکید شده است.
در بحث نگهداری و حضانت و رضاع قرآن کریم در سوره بقره آیه‌ی 233 می‌فرماید:
«و مادران بایست دو سال کامل فرزندان خود را شیر دهند آنکس که خواهد فرزند را شیر تمام دهد و بر عهده‌ی صاحب فرزند است که خوراک و لباس مادر را به حد متعارف بدهد هیچکس را تکلیف جز به اندازه‌ی طاقت نکنند نباید مادر در نگهبانی فرزند به زیان و زحمت افتد و نه پدر بیش از حد متعارف برای کودک متضرر شود و اگر کودک را پدر نبود، وارث باید نگهداری کند و هرگاه زن و شوهر به رضایت و مشورت جدایی را قصد کردند باکی بر آنها نیست آنگاه اگر بخواهید مادران فرزندان را شیر دهند آنهم روا باشد اگر حقوقی به متعارف بدهید و از خدا بترسید و بدانید که خدا از کردار شما آگاهست.»
پیامبر(ص) کراراً در روایات خود با استناد به آیات قرآنی تأکید دارد، کودکان حقوق مسلمی را دارا هستند که می بایست بدانها توجه نموده و به نحو شایسته به آنان پاسخ داد. حتی در احترام به حقوق کودکان و نقش مهم آن در تربیت فکری، در وقت ادای نماز که آنان به بازی مشغول بودند ممانعت نمی‌کرد و آن را جزئی از حقوق کودک معرفی می‌نمود.
در روایتی از پیامبر(ص) آمده است: «دل کودک و نوجوان به مثابه‌ی زمینی مستعد است که آنچه کاشته شود همان درو خواهد شد.»1 همچنین قرآن کریم در آیه‌ی 32 سوره‌ی مائده با توجه به مذموم بودن قتل هر انسان بی گناه می فرماید: «برای این بر بنی اسرائیل نوشتیم که هر کسی دیگری را بکشد نه در برابر قتل کسی یا تبهکاری در زمین، مانند آن است که همه‌ی مردم را بکشد و آن کسی که او را زنده کند، گوییا همه‌ی مردم را زنده ساخته است.»
خداوند توجه به کودکان یتیم و بی سرپرست را مورد یادآوری قرار داده است و در آیه‌ی 8 از سوره‌ی انسان فرمودند: «و غذایشان را سبب دوستی به مسکین و یتیم و اسیر می‌دهند.»
در آیه‌ی 9 سوره‌ی الضحی آمده است: «هرگز یتیم را از خود مرنجان.»
قرآن کریم تضییع اموال یتیمان و دراز دستی به آن را نهی فرموده است و در آیه‌ی 152 سوره‌ی انعام چنین می فرماید: «و هرگز به مال یتیم نزدیک نشوید و...»
آیه‌ی 6 از سوره‌ی نساء می فرماید: «یتیمان را آزمایش کنید تا به حد نکاح برسند پس اگر آنها را رشید یافتید مالشان را به خودشان بدهید و...»
همچنین در نکوهش عمل قتل بی گناه (چه کودک و چه بزرگسال) در آیه‌ی 93 سوره‌ی نساء آمده است: «و کسی که مومنی را دانسته و خواسته بکشد، پس کیفرش دوزخ است، جاودان در آن و خدا بر او خشم آورد و دورش کند و(خود را) برای عذابی بزرگ آماده کند.»
در واقع آیات قرآن کریم قتل انسان را به ناحق مورد نکوهش قرار داده و مرتکبین آن را مستوجب عذاب دردناک وعده داده است.
خداوند سبحان به احترام و منزلت دختر سوره‌ی کوثر را نازل کرد و در روایات اسلامی از ائمه‌ی معصومین(ع) همچنان که از فرزند پسر تحت عنوان نعمت یاد شده است از کودک دختر تحت عنوان رحمت یاد می کند.
بر اساس فقه اسلامی در صورتی که مادر با دیگری ازدواج کند و دارای فرزند باشد حق حضانت او ساقط می شود در تشریح این موضوع بحث اخلاق و تربیت را مطرح نموده‌اند که ممکن است شوهر آن زن دارای اخلاق شایسته نباشد و در تربیت طفل قصور نماید.
از نظر فقه امامیه گفته شده که چنانچه کودک دزدی نماید حد جاری نمی شود و در صورت داشتن سایر شرایط تعزیر و تأدیب خواهد شد که این نشانه‌ی عدم مسئولیت کودک است.

حقوق کودکان و نوجوانان در فقه اسلامی
در متون فقهی اسلامی اصل بر عدم مسئولیت کیفری کودکان است(البته سن شرعی بلوغ را سن مسئولیت به حسب می‌آورند.) و حقوق کیفری کودکان اقتضاء می کند که کیفرهایی نظیر حدود و قصاص بر علیه‌ی کودکان اجرا نشود ولی در فقه اسلامی کلمه‌ی تأدیب یا تعزیر در حد مناسب و پرهیز از افراط و تفریط برای تربیت کودکان با توجه به شرایط کودک بکار برده شده است.
کودکان از نظر فقه اسلامی به سه گروه تقسیم می گردند:
1- گروه اول کودکان یک تا هفت ساله می باشند که به جهت نداشتن قوه‌ی تشخیص کاملاً فاقد مسئولیت کیفری هستند.
2- کودکان بالاتر از 7 سال تا سن بلوغ که از نظر جزایی مسئولیت در صورت ارتکاب جرم را ندارند ولی تأدیب خواهند شد.
3- کودکان بالغ یعنی کودکانی که به سن شرعی رسیده‌اند و در صورت ارتکاب جرم همانند بزرگسالان با آنان رفتار خواهد شد.
از بین فرق اسلامی اهل سنت شافعیه و حنابله سن بلوغ را در زن و مرد15 سال و مالکیه 17 سال گفته‌اند. حنفیه بلوغ پسر را در 18 سالگی و در دختر 17 سال ذکر نموده است. فقه امامیه غالباً سن بلوغ را در پسر 15 سال و در دختر 9 سال تمام قمری دانسته‌اند. اگرچه برخی از متأخرین شیعه بلوغ دختران را در 13 سالگی هم محقق شمرده‌اند. برخی از فقهای امامیه بر همین منوال اجرای کیفر را علاوه بر شرط سنی، رشد را نیز لازم دانسته‌اند.
در حقیقت بر اساس تعالیم و ضوابط اسلامی قدرت تمیز و اختیار در ارتکاب عمل و انتساب آن بر اعمال و مسئولیت کیفری کودکان ضروری است.
آنچه که از مبانی فقه و حقوق اسلامی در بحث تکلیف و شرایط عامه‌ی آن، چنین برداشت می‌گردد که: «مشهور بر آنند که تمام تکالیف الهی چه ایجابی و چه تحریمی، در مقام فعلیت، مشروط بر چند شرط است. قدر مسلم از آن شرایط عبارت است از: بلوغ، عقل، قدرت و التفات که شرایط عامه‌ی تکلیف نامیده می شوند. پس درباره‌ی کودک، دیوانه و ناتوان، از آنجام دادن تکلیف و غافل حکم فعلی وجود ندارد.»2
همچنین مراد از کمال در فقه، بلوغ و عقل است که از شرایط عامه‌ی تکلیف محسوب می شوند.

حضانت و نفقه
در تعالیم اسلامی علاوه بر تکالیف عمومی که زن و شوهر نسبت به یکدیگر دارند باید به مبانی خانواده و تربیت فرزندان کمال همکاری را داشته باشند. لذا در فقه اسلامی نگهداری اطفال هم حق و هم تکلیف به شمار می‌آید. از نظر تعالیم اسلامی نگهداری و تربیت طفل را حضانت می‌گویند.
«نگهداری طفل عبارت است از ایجاد زمینه‌ی مناسب برای بقاء، نمو، بهداشت روانی و جسمی، ارضاء کامل تمایلات باطنی کودک و توجه به تمام جهات شخصیت او فقط در محیط خانواده میسر است. آغوش گرم مادران و دامن پر مهر پدران می‌تواند این وظیفه را بر عهده بگیرد.»3
از نظر وجه نظری حضانت تا 2سال را بطور مطلق با مادر و برای دختر تا 7 سال مادر را از نظر حضانت ارجح دانسته‌اند. فقه اسلامی، نقه‌ی اولاد را بر عهده‌پدر دانسته است. پس از فوت پدر یا عدم قدرت او نفقه بر عهده‌ی اجداد پدری است. در صورن نداشتن اجداد پدری و یا عدم قدرت به آن، نفقه بر عهده‌ی مادر خواهد بود. (پدر، جد و یا اجداد پدری، مادر، جد و یا اجداد مادری و...)

قتل فرزند توسط والدین از نگاه فقه اهل سنت و شیعه
در بین اهل سنت، فقه شافعی معتقد است که چنانچه پدری فرزند خود را بکشد کشته نمی شود. حنبلی‌ها نیز همین اعتقاد را دارند. حنفی نیز بر همین نکته تأکید دارد و مالکی می گوید: «بنابر مذهب مالکی در صورتی که مردی دانسته و خواسته فرزندش را به قتل برساند همانند اینکه اورا شکنجه کرده و سر ببرد یا او را حبس کرده، از جمله مواردی است که عذری از او پذیرفته نمی شود و در صورتی که ادعای خطا کند موجب شبهه نمی شود. در این صورت بدون هیچگونه اختلافی همگان پدر را به فرزند، قصاص می‌کنند، ولی اگر به خاطر تأدیب مرتکب قتل فرزندش شود دو قول در مذهب است گروهی قائل به قصاص و گروهی دیگر قائل به عدم قصاص و تغلیظ دیه هستند.»4
در فقه امامیه نیز اعتقاد بر این است که مادر با کشتن فرزند قصاص می شود ولی در صورتی که پدر فرزند را بکشد فقط به دیه محکوم خواهد شد. از نظر حقوق اسلامی حیات جنینی دارای دو دوره‌ی متمایز از یکدیگرند، به طوری که شروع دومین مرحله از مراحل تکوین جنین را آغاز حیات انسانی دانسته‌اند و به موجب آن برخی از فقها بر این باورند که در صورت سقط حمل در این مرحله، مشمول موارد قتل خواهند شد.
آنچه که از مجموع روایات و یا مستندات دوران صدر اسلام بر می آید این است که چنانچه پدری فرزندی را به قتل می رساند، قصاص صورت نمی گرفته است.

حقوق کودک در جوامع اسلامی مبتنی بر مسایل فقه اسلامی
کودکی را یکی از عوامل رافع مسئولیت کیفری دانسته‌اند و جرایم ارتکابی به وسیله‌ی اطفال فاقد خصوصیات اجرای مجازات توجیه نمود. در ماده‌ی 49 قانون مجازات ایران نیز که از فقه اسلامی گرفته شده، آمده است: «اطفال در صورت ارتکاب جرم، مبرا از مسئولیت کیفری هستند و تربیت آنان با نظر دادگاه به عهده‌ی سرپرست اطفال و عند‌الاقتضاء کانون اصلاح و تربیت اطفال می‌باشد.»5
برخورد با حقوق کودک در جوامع اسلامی متفاوت است. در برخی از کشورها هنوز هم فرزندان ذکور را بر اناث ارجح می‌دانند. مثلاً حق تحصیل در مدارس را برای دختران محدود می‌کنند.
به جهت اینکه فقه اسلامی سن بلوغ دختر را 9 سال قمری و سن بلوغ دختران را 15 سال تمام قمری می داند. برخی کشورهای اسلامی موضوع را به سن مسئولیت ارتباط می دهند و کودکان دارای 9 سال (دختر) و 15 سال(پسر) را دارای سن مسئولیت می دانند. در حالی که تا 15 سالگی غالباً تفکر کودکانه و احساسی حکمفرا است و در این سنین کودک به تفکر عقلانی نرسیده است. برخی از کشورها سن مسئولیت کیفری را همچنان 18 سال ذکر نموده‌اند.
این نکته در حوزه‌ی تحول حقوق کودک در اسلام با اهمیت است،، که اندیشمند فرانسوی به نام شارل ریموند در کتابی به نام حقوق اسلامی پیرامون پیشرفت حقوق کودک و عدم مسئولیت کیفری اطفال می‌گوید: «حقوق جزای اسلام دوازده قرن از حقوق ممالک اروپایی پیشرفته‌تر است، زیرا زمانی که ما حیوانات و اجساد را محاکمه و مجازات می‌نمودیم در جزای اسلامی اصل عدم مسئولیت کودکان و افراد فاقد عقل و اختیار پذیرفته شده و مهمتر اینکه قاعده‌ی شخصی بودن مجازات پایگذاری گردیده است.»6
در بحث مراجع رسیدگی، به جرایم اطفال نیز ضوابط و مقررات دادگاه‌های کشورها اصلاح شده و مرجع رسیدگی دادگاه ویژه‌ی اطفال تعیین گردیده است. هدف از اعمال چنین روشی و ایجاد مرجع جداگانه برای کودکان و نوجوانان، ناشی از شرایط شخصیتی آنان است. پیشنیه‌ی موفق و تاریخی موضوع به کشورهایی نظیر امریکا، اتریش و برخی کشورهای دیگر بر می گردد که سازمان ملل نیز به تبع آن طی پیمان‌نامه‌ها و قطعنامه‌های کودک ضرورت پیش‌بینی پلیس اطفال و دادگاه‌های اطفال را خواستار شد، که سبب توسعه این حق برای کودکان و نوجوانان در اکثر کشورهای جهان، از جمله کشورهای اسلامی گردید.
از دیگر تحولات حقوق کودک علاوه بر موارد قبلی که بیان شد، غیر علنی و ساده بودن تشریفات دادرسی به جهت جلوگیری از لطمات و خسارت‌های روحی و روانی است که اطاله ی دادرسی در شرایط سنی کودکان و نوجوانان ایجاد می‌نماید. این موضوع نیز از طرف مجامع بین‌المللی در پیمان‌نامه‌ها و قطعنامه‌ها درخواست و کشورهای اسلامی نیز به تبع آن خود را با سایر تابعان حقوق بین‌الملل همراه نمودند.

کودک از منظر کنوانسیون حقوق کودک
پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک که بیش از 180 کشور جهان مفاد آن را امضاء کرده‌اند، مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد در بیستم نوامبر 1989 میلادی می‌باشد. این پیمان نامه مشتمل بر یک مقدمه و 54 ماده است. این‌که طبق اصول اعلام شده در منشور سازمان ملل متحد، شالوده‌ی آزادی، عدالت و صلح جهانی همانا به رسمیت شناختن منزلت ذاتی و حقوق مساوی و غیر قابل انکار همه‌ی اعضاء و خانواده‌ی بشری است. این نکته از این نگاه دارای اهمیت است که سازمان ملل متحد در اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر اعلام نموده است، دوران کودکی مستلزم مراقبت و مساعدت ویژه است. همچنین خانواده نیز از گروه‌های بنیادین جامعه و محیط طبیعی رشد و رفاه است و کلیه‌ی اعضای آن و بویژه کودکان و نوجوانان، باید از حمایت‌های ویژه برخوردار باشند.
کودک از نگاه پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک
از نظر کنوانسیون، آنچه که در ماده‌ی 1 بیان شده است، هر انسانی که کمتر از 18 سال سن داشته باشد، کودک است. تولد کودک، تابعیت، داشتن والدین و قرار گرفتن تحت مراقبت از حقوق اوست. (ماده‌ی 7) در ماده‌ی 20 کنوانسیون حقوق کودک ضمن اشاره به فرزند خواندگی، اعلام می دارد: «کشورهایی که نظام فرزند خواندگی را به رسمیت می‌شناسند یا آن را مجاز می دانند تضمین خواهند کرد که منافع عالیه‌ی کودک، مهمترین نکته‌ی مورد توجه باشد و باید با مجوز مقامات واجد صلاحیت صورت پذیرد.»7 از نگاه کنوانسیون والد یا والدین موظف هستند نفقه‌ی فرزند را به طریق مقتضی تأمین نمایند.

کودک و مسئولیت حقوقی آن
از نظر کنوانسیون افرادی که پایین‌تر از 18 سال سن دارند کودک محسوب شده و از مسئولیت مبرا هستند. در ماده‌ی 37 کنوانسیون آمده است: «هیچ کودکی مورد شکنجه یا سایر رفتارهای بیرحمانه، غیرانسانی یا تحقیرآمیز قرار نگیرد. مجازات اعدام یا حبس ابد بدون امکان آزادی، نباید در مورد جرم‌هایی که اشخاص زیر 18 سال مرتکب می‌شوند اعمال گردد.»8 همچنین اشاره شده که دستگیری و یا بازداشت و زندانی شدن باید مطابق قانون و در کوتاه‌ترین زمان صورت پذیرد. علاوه بر آن همه‌ی کودکان باید حق دسترسی فوری به کمک‌های حقوقی را داشته باشند. در خصوص کودکان کجرو اجتماع نیز بر این نکته تأکید شده است که به صورتی که موجب اعتلای مفهوم شرف و ارزش در ذهن کودک می شود، رفتار شود. کودک تا زمانی که گناهکار بودن یا جرم او ثابت نشده است، بیگاه فرض می‌گردد. همچنین کشورهای عضو باید تلاش نمایند، وضع قوانین و مقررات و نهادهایی که به کودکان مجرم، متهم یا مظنون به نقض قوانین کیفری اختصاص دارند را توسعه و ترویج دهند و اهتمام جدی به حداقل سن را که پایین‌تر از آن نتوان کودکان را دارای قابلیت نقض قوانین کیفری محسوب کرد مشخص نمایند.
اهمیت خانواده و حقوق کودک از نگاه پیمان‌نامه‌
پیشتر ذکر شد که کنوانسیون، کودکان زیر 18 سال را معاف از مسئولیت کیفری دانسته و هرگونه شکنجه و تبعیض در برخورد با کودکان را ممنوع می داند. کنوانسیون برای رعایت حقوق کودک به خانواده به عنوان یک گروه بنیادین جامعه نگاه می کند و ارزش فوق‌العاده‌ای را به آن می دهد. کنوانسیون بر این نکته تأکید دارد که زمانی کودک می‌تواند به حقوق حقه‌ی خود دست پیدا نماید که در فضای خانواده که مملو از تفاهم و محبت است رشد یابد. اهمیت مفاد کنوانسیون در حمایت از حقوق کودک از آنجا واضح جلوه می‌نماید که کودک را به عنوان یک انسان آسیب‌پذیر و نیازمند که در برهه‌ای از زمان با توجه به شرایط از هر زمان دیگری محتاج حمایت است معرفی می‌نماید. ماده‌ی 12 کنوانسیون با اشاره به تناسب سن کودک و میزان رشد فکری او باید به برخورداری این حق برای او توجه نمود. این ماده دقیقاً با آنچه که در روایات اسلامی در خصوص شخصیت کودک و سخن گفتن با او در شرایط ویژه به عنوان یک مشاور، هماهنگی و همخوانی دارد.
در تبصره‌ی ماده‌ی 40 کنوانسیون حقوق اطفال آمده است: اتخاذ هر نوع تصمیم در دادرسی اطفال اعم از «مواظبت، راهنمایی، مشاوره، آزادی با مراقبت، سپردن به خانواده‌های دیگر، اجرای برنامه‌های آموزش عمومی و حرفه‌ای و اقداماتی دیگر باید در جهت اصلاح و تربیت، حفظ منافع و منطبق با موقعیت طفل و جرم باشد.» 9

شیوه‌های حمایتی از کودکان و نوجوانان بر اساس مفاد کنوانسیون
اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و کنوانسیون جهانی حقوق کودک مبتنی بر حقوق عام و زیربنایی انسان‌ها و به ویژه کودکان و نوجوانان است که این حقوق در قالب‌هایی نظیر حقوق آموزشی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و... مطرح هستند که آنها را باید در نظامات نهادی یک جامعه و فرایند‌های موجود در آن جست و‌جو کرد. پیگیری‌ تقلیل‌گرایانه‌ی حقوق کودک و عمده کردن زاویه‌ی کیفر و جرم‌شناختی در قالب آن به نوعی نادیده انگاشتن عوامل و نیازهای زیربنایی ذکر شده در متن کنوانسیون حقوق کودک خواهد بود.
از نظر کنوانسیون حقوق کودک و اصول آن، مجازات کودکان باید به عنوان آخرین اقدام، نه راه حل مورد توجه قرار گیرد و حقوق ترمیمی و مجازات‌های جایگزین و حمایت‌های قانونی و اجتماعی علی‌الخصوص اقدامات اصلاح و تربیت به عنوان حقوق کودکان در اولویت مورد توجه واقع شود.
امروزه بیشتر کشورهای جهان10 (به جز چند کشور) 11 به کنوانسیون حقوق کودک پیوسته‌اند. قریب 80 سند و کنوانسیون و مدارک بین‌المللی دیگر نیز به نوعی و با روش‌های مختلف و به مباحث مرتبط به حقوق کودک توجه و ارتباط دارد. ولی کنوانسیون حقوق کودک به لحاظ اینکه همه‌ی ابعاد کودک را مورد بررسی و یا جوانب مختلف حقوق کودک را در بر می‌گیرد، بیش از همه ضمانت اجرا برای کنترل رعایت مفاد آن خواهد بود. این کنوانسیون مسایلی از قبیل منع استفاده از بکارگیری کودکان در منازعات مسلحانه، ضرورت آموزش کودکان(برنامه‌هایی که یونیسف به کشورهای جهان اعلام می‌کند) بهداشت کودکان، پرهیز از اعدام افراد زیر 18 سال و توجه به روش‌های جایگزین از قبیل کانون‌های تربیت، آموزش، اصلاح کودکان بزهکار به جای زندان و... را مورد تأکید قرار داده است. این نکته نیز در این حوزه قابل اهمیت است که پیمان‌نامه‌های بین‌المللی هر چند پس از امضاء هر کشور جزء قوانین آن کشور محسوب می‌گردند ولی برخی ملاحضات سیاسی در پاره‌ای از کشورها، جرایم سازمان یافته در حوزه‌ی کودک و نوجوان و فقر مناطق وسیعی از جهان سبب شده که مرتب به حقوق کودک و نوجوان در سطح جهان تعدی و تجاوز صورت گرفته باشد.
از اولین اعلامیه‌ی حقوق کودک در سال 1924 میلادی که در ژنو پایتخت سوئیس منتشر شد و پس از آن، اعلامیه‌های مختلفی در دفاع از حقوق کودکان منتشر شده است، این امر سبب شد که کشورهای جهان که مفاد اعلامیه ها را پذیرفته‌اند، نسبت به تشکیل مراکز حمایتی در جهت احقاق حقوق کودک، جلوگیری از کودک آزاری، تشکیل سازمان‌ها یا مراکز حمایتی و... اقدام نمایند. شاید بتوان گفت تشکیل مراکز حمایتی به تناسب با نیازهای هر کشور نقطه‌ی عطفی در پذیرش کشورها، پیگری و احقاق حقوق کودکان و نوجوانان به شمار می‌آید. کشورهای مختلف جهان به توصیه‌ای که کنوانسیون حقوق کودک یا سایر مجامع بین‌المللی برای جلوگیری از تضیع حقوق کودکان می شود به راه‌اندازی

NGO جهت این مهم ترغیب شده و این خود نقطه‌ی عطفی در تحول و توسعه حقوق کودک در جهان به شمار می‌آید.

الزام و تعهد کشورها به رعایت حقوق کودک
قطعنامه‌های سازمان‌های بین‌المللی جنبه‌ی توصیه دارد و الزام‌آور نیست. اما امروزه با توسعه و روابط گوناگونی که بین کشورها وجود دارد، سعی شده که قواعد حقوق بین‌الملل به طرق مقتضی عمل شود. این تضمین از طریق ضمانت اجرای سیاسی، ضمانت اجرای اقتصادی، ضمانت اجرای دیپلماتیک، افکار عمومی جامعه جهانی که در خصوص نقص حقوق بشر در یک کشور از سوی سازمان‌های بین‌المللی منتشر می‌گردد و... جامع عمل به خود می گیرد.
در این راستا، در نظام کیفری بسیاری از کشورهای جهان برخورد با کودک و یا کسانی که به سن مسئولیتی که مد نظر کنوانسیون کودک است(18 سال تعیین شده است.) در مواجهه با جرایم افراد زیر 18 سال با اغماض و گذشت همراه است و تا رسیدن به سن قانونی مسئولیت، در کانون‌های اصلاح و تربیت نگهداری می گردند. بسیاری از کشورها پس از پذیرش مفاد کنوانسیون این مهم را مورد توجه جدی قرار می‌دهند. چنانچه افرادی که پیش از رسیدن به این سن مرتکب جرمی ‌شوند به کانون‌های اصلاح و تربیت هدایت شده و یا در برخی از کشورها تا رسیدن به سن 18 سال در صورت ارتکاب جرایم مستلزم قصاص یا اعدام، تا رسیدن به سن قانونی، اجرای حکم به تعویق می‌افتد.
مکانیزم و روش اجرایی مفاد پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک و چگونگی اجرای آن آنچه که در ماده‌ی 44 پیش‌بینی شده است در بار نخست دو سال بعد از الحاق هر کشور عضو، گزارشی را به کمیته‌ی کارشناسان مبنی بر اینکه چه اقداماتی را در زمینه‌ی حقوق کودک انجام داده است، ارائه می‌کند. پس از 2 سال هم هر 5 سال یک‌بار هر دولتی معمولاً این گزارش‌ها را به کمیته‌ها ارائه داده تا مورد بررسی قرار گیرد.
در ماده‌ی 34 کنوانسیون حقوق کودک آمده که نباید کودک را مورد بهره‌کشی جنسی قرار داد و در مواد 33 و 36 به عدم استفاده از بهره کشی و قاچاق کودکان و عدم استفاده از آنان برای حمل و نقل و سوء استفاده از آنان تأکید شده و از دولت‌ها درخواست شده که این موارد با جدیت دنبال و مورد پیگرد قرار گیرد.
در ماده‌ی 42 کنوانسیون با ذکر این نکته که حکومت های عضو پیمان خود را موظف می دانند مفاد و مصوبات پیمان‌نامه را از راه‌های گوناگون و موثر در اختیار بزرگسالان و کودکان قرار داده تا آنها را با مفاد پیمان بیشتر آشنا نمایند. همچنین در ماده ی 44 در خصوص گزارش‌دهی و گزارش‌گیری آمده که حکومت‌های عضو پیمان موظف خواهند بود، گزارش خود را درباره‌ی فعالیت‌ها و اقدامات مربوط به تحقق و پیگیری تصمیمات این پیمان‌نامه تهیه و تنظیم نموده و ارائه نمایند. در گزارشات باید مشکلات اصلی را که مانع اجرای مصوبات بوده‌اند، ذکر گردد و تصویر کامل و دقیقی از چگونگی و نحوه‌ی اجرای مصوبات را ارائه نمایند. همچنین کمسیون مربوطه می تواند از حکومت‌های مربوطه در مورد اجرای پیمان پرس و جو نماید. علاوه بر آن کمسیون بر حسب آنچه که بر پایه‌ی اطلاعاتی که در مواد 44 و 45 دریافت کرده است، پیشنهادات و توصیه‌های لازم را به دولت‌های مربوطه داده و مجمع عمومی سازمان ملل متحد را هم در جریان امور قرار دهد. این نکته نیز با اهمیت است که در ماده‌ی 41 بر این نکته اشاره شده، طبق پیمان‌نامه تباینی با حقوق کودکان در کشورها از این نظر که پیشرفته‌تر هستند یا دیگر کشورها وجود ندارد.
جهت نظارت بر مفاد پیمان‌نامه‌ی، کمسیون ویژه‌، از کارشناسان بلند پایه‌ی کشورهای حاضر در پیمان‌نامه جهت پیشرفت اموری که حکومت‌های عضو پیمان تضمین آن را داده‌اند، تشکیل می‌شود. این اعضاء برای مدت چهار سال تشکیل می‌گردد و نسبت به حصول اهداف پیمان‌نامه برنامه‌ریزی و فعالیت‌ می‌نمایند. کمسیون حقوق کودکان می تواند بر پایه‌ی اطلاعاتی که از دولت‌ها دریافت می‌کند پیشنهادات و توصیه‌هایی را به حکومت‌ها و دولت‌ها ارائه دهد و در واقع شرایطی را مهیا می کند تا حقوق کودکان در کشورهای جهان بیش از پیش تضمین گردد.

بررسی موضوع و نتیجه گیری
تعریف و تبیین مسایل و مشکلات اجتماعی مبتلابه کودکان و نوجوانان و حل مشکلات و احقاق حقوق آنان در درجه‌ی نخست به مسأله‌ی تعریف کودک، دوران کودکی ایده‌آل و ارزش‌های موجود در این حوزه و حقوق و جایگاه کودک در جامعه بستگی دارد.
در جهان امروز اندیشه‌ی محترم شمردن حقوق کودک و نوجوان به عنوان اندیشه‌ی اساسی در تربیت آنان و حمایت و مساعدت همه جانبه در رشد فکری سلامت روحی و روانی آنان به شمار می رود. بررسی وضعیت نوجوانان یا جوانان بزهکار نشان داده که در اکثر موارد حقوق آنان در ایام کودکی تضییع شده و یا بنا بر شرایطی یکی از شکنجه‌های روحی و روانی را مشاهده کرده‌اند. عصر حاضر امور تربیت و اصلاح، اگر از سوی مراجع قضایی یا سایر نهادهای حمایتی مورد اهمیت قرار می گیرد این موضوع تحت عنوان یک حق برای آنان در نظر گرفته شده زیرا اگر طفلی کجرو است، قطعاً در برهه‌ای از زمان به شکلی در ادای حقوق ذاتی او اهمال شده است. آنچه که ادیان الهی خصوصاً اسلام به حقوق ذاتی کودک برای ساختار جامعه‌ای سالم و ورود فردی سالم برای دگرگونی و دگر اندیشی برای سلامت جامعه مد نظر است، کنوانسیون حقوق کودک نیز در بسیاری از موارد همان حقوق را در مواد خود کراراً یادآور شده و جامعه جهانی را برای حصول آن ترغیب کرده است. قضات اطفال امروزه قبل از اینکه تکلیف به رسیدگی در در جرایم کودکان و نوجوانان کجرو اجتماعی و بزهکار داشته باشند، بیش از همه به شخصیت یک کودک و نقش تربیتی آنان توجه دارند. نگاه تحول گرایانه‌ی قوانین و مقررات در جوامع بین‌اللملی و تفسیر موسع آن به نفع احقاق حقوق کودک این نوید را می دهد که هدف همسو شدن افکار جهانی برای جلوگیری از آسیب‌ها و لطماتی است که کودکان را از رسیدن به حقوق واقعی و قانونی آنان باز می‌دارد.
آنچه که محققان حقوق و کارشناسان مسایل اجتماعی و حتی دینی بدان تأکید دارند، دختر 9 ساله یا پسر 15 ساله طفلی است که نیازمند به برنامه‌های آموزشی است که رشد شخصیت اجتماعی او و رسیدن به بلوغ فکری او مورد حمایت قرار گیرد. در واقع اعتقاد به فقه پویا می بایست در جریان قانونگذاری کشورهای اسلامی قرار گیرد تا نارسایی‌های موجود برطرف گردد.
هر چند در بندهایی از قوانین بین‌اللملی از جمله کنوانسیون حقوق کودک و فقه اسلامی تناقض وجود دارد، از جمله در فرزند خواندگی یا بحث مسئولیت کیفری، اما بسیاری از بندهای کنوانسیون از جمله حقوق خانواده، اهمیت و جایگاه حقوق خانواده به عنوان بنیادی‌ترین حق جهت رشد و تبلور اندیشه‌های کودکان، حاکی از نزدیکی دیدگاه‌هاست.
تاریخ حقوق کودکان و نوجوان حکایت از آن دارد که عکس‌العمل جوامع در مقابل اطفال و دفاع از حقوق آنان در ادوار مختلف بر حسب شرایط متفاوت بوده است. در این میان کشورهای اسلامی بر حسب فقه اسلامی نقش قابل توجهی در تحولات حقوق کودکان و نوجوانان داشته اند. با ترویج عقاید مذهبی طرفدار حقوق کودک و مکاتب جهانی که انسان‌دوستی و نودوستی را ترویج می‌کرد، اصلاح کودکان و نوجوانان بزهکار و یا منحرف به عنوان یک حق آنان که طی شرایط اجتماعی به بزه روی آورده‌اند تلقی گردید. اندیشه‌ی بشردوستانه، مخصوصاً در مورد کودکان و نوجوانان، ره‌آورد مشترک بسیاری از کشورها (از جمله کشورهای اسلامی) در پرتو جلب همکاری‌های بین‌المللی و ضرورت حمایت از کودکان از حیث تغذیه، بهداشت، آموزش و پرورش و... صورت عملی به خود گرفت و منجر به به تصویب اعلامیه‌ی حقوق کودک در 20 نوامبر 1959، قطعنامه‌ی 29 نوامبر 1985، قطعنامه‌ی 14 دسامبر 1990 شد. از طرفی تأثیرپذیری کشورها‌ی جهان(کشورهای اسلامی نیز به تبعیت از سایر کشورها و سازمان‌های حقوق‌بشر) از این اعلامیه‌ها و قطعنامه‌ها و ضرورت پذیرش حقوق واقعی کودکان با توجه به مبانی دینی و عرفی که ریشه در هویت دینی کشورهای اسلامی داشته، در نوع خود تحولی پیرامون حقوق کودک به شمار می‌آید.
علیرغم برخی تفاوت‌هایی که در مفاد کنوانسیون حقوق کودک و فقه اسلامی دیده می شود (نظیر فرزند خواندگی و...)، در مجموع نوعی اشتراک مساعی در حوزه‌ی حمایتی و پشتیبانی از حقوق کودک مشاهده می گردد. اسلام معتقد است، خانواده خاستگاه اولیه اجتماعی بشر بوده و پیامبر اکرم(ص) در همین زمینه می‌فرماید: «هیچ بنیاد اسلامی نزد خداوند پسندیده‌تر از بنای ازدواج و خانواده نیست.»12 بر همین اساس خانواده تحت عنوان گروه بنیادین در مقدمه‌ی کنوانسیون حقوق کودک نام برده شده که کودک باید در یک محیط طبیعی رشد نماید. رشد شخصیت کودک در پرتو حمایت مادی و معنوی خانواده شکل می گیرد و تفاهم و محبت، از حقوق ذاتی او تحت توجهات خانواده و جامعه به شمار آمده تا آمادگی ورود او برای جامعه در پرتو مجموعه‌ای از مساعدت‌ها به دور از تبعیض‌ها و تحقیر‌ها هموار گردد. در مباحث راجع به حضانت، نفقه، ارج نهادن به شخصیت کودک به جای سرکوب و تحقیر او، عدم بهره کشی، ضرورت آموزش و پرورش رایگان، عدم تحمیل عقیده‌ای خاص، منع شکنجه‌ی روحی، روانی و جسمی، تمهیدات لازم برای رفاه کودک در جهت رشد و نمو جسمی و روانی، ارائه‌ی مشاوره، الزام به ثبت و داشتن هویت و تابعیت، ضرورت گرایش و آماده نمودن بستر اصلاح و تربیت برای کودکان کجرو اجتماعی، اعطای آزادی به کودک، تشویق به رشد تربیتی، آموزشی، علمی و فرهنگی، اعطای تسهیلات و خدمات مناسب مراقبتی در دوره‌هایی از نوجوانی یا کودکی، پرهیز از سهل‌انگاری تربیتی، ایجاد انسجام در محیط خانوادگی، تضمین به حمایت از کودکان معلول، رفع نیازهای بهداشتی و زیستی، آشنایی کودکان با حقوق ذاتی خود، اعطای امکانات رفاهی و تأمین مایحتاج که کودک و نوجوان بدان نیازمند است و... نشان از آن دارد که نگرش‌ها، جهت احقاق حقوق کودکان و نوجوانان و تحول در این زمینه در بستر زمان و با توجه به شرایط از دیدگاه کنوانسیون حقوق کودک و فقه اسلامی متنوع است.

مآخذ:
قرآن کریم
دکتر آبشار، قدرت اجرایی کنوانسیون، ترجمه‌ی ماده‌ی 49 کنوانسیون حقوق کودک آخوندی، دکتر محمد، آیین دادرسی کیفری، اندیشه ها،، انتشارات اشراق، سال1379
اسحاقی، دکتر محمد، مجازات پدر و مادر در جرم کشتن فرزند،، ناشر سفیر صبح
بهشتی، احمد، اسلام و حقوق کودک، مرکز انتشارات دارالتبلیغ، چاب دوم سال1367
توانا، دکتر علی نجفی، نابهنجاری و بزهکاری کودکان و نوجوانان، انتشارات آموزش و سنجش، چاپ اول سال 1385
شیروانی، علی، نهج‌الفصاحه(کوشش و گردآوری)، انتشارات دارالفکر، سال 1385
شیروانی، علی و غرویان، محسن، ترجمه لمعه الدمشقیه-، جلد دوم، انتشارات دارالفکر
محقق داماد، دکتر سید مصطفی، حقوق خانواده در اسلام،، مرکز نشر علوم اسلامی
نوری، محمد علی، حقوق و فقر،، انتشارات گنجینه‌ی فرهنگ
یثربی، سید علی محمد، حقوق خانواده در قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران،، انتشارات چاپ و نشر تبلیغات اسلامی سال 1376
سایت انجمن یاری(حمایت از حقوق کودکان)
سایت حمایت از حقوق کودکان
کنوانسیون حقوق کودک،
www. irsprc. org
سایت یونیسف
www. unicef. org.

پی نوشت:
1- نهج‌الفصاحه، به کوشش علی شیروانی، انتشارات دارالفکر
2- فیض، دکتر علیزضا، مبادی فقه و اصول، انتشارات دانشگاه تهران، ص326
3- یثربی قمی، سید علی محمد، حقوق خانواده در قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران، نشر چاپ و نشر وابسته به تبلیغات اسلامی سال 76
4- مجازات پدر و مادر در جرم کشتن فرزند، دکتر محمد اسحاقی، ناشر سفیر صبح
5- قانون مجازات اسلامی جمهوری اسلامی ایران، تدوین از جهانگیر منصور
6- نجفی توانا، دکتر علی، نابهنجاری و بزهکاری کودکان و نوجوانان، ناشر آموزش و سنجش، ص 172 پارگراف دوم
7- ماده‌ی 21 کنوانسیون حقوق کودک- انجمن حمایت از حقوق کودکان
8- ماده‌ی 37 کنوانسیون حقوق کودک- انجمن حمایت از کودکان
9- دکتر تاج زمان، دادرسی اطفال بزهکار در حقوق تطبیقی، نشر میزان ص129
10- پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک در 14 شهریور 1370 توسط نمایندگان دولت جمهوری اسلامی ایران امضاء شد و در اسفند 1372 با ملاحضاتی کلی به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید. ایران این حق را برای خود محفوظ دانست تا از اجرای مفاد یا بندهایی از پیمان‌نامه حقوق کودک که با قوانین محلی و استانداردهای اسلامی مغایرت دارد خودداری نماید. در 25 خرداد 1373 جمهوری اسلامی ایران به پیمان‌نامه ی حقوق کودک پیوست و پیمان‌نامه از تاریخ 21 مرداد سال 1373 لازم‌الاجرا شد.
11- امریکا، سومالی و چند کشور دیگر از کشورهایی هستند که به پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک ملحق نشده‌اند.
12- نهج‌الفصاحه، به کوشش علی شیروانی، انتشارات دارالفکر

 


 
 
معامله وکیل با خود در اندیشه فقهی
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
 

بنام خدا

 

 

یا ثارالله :

 

 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین  و الارواح التی حلت به فنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار وجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.

 

معامله وکیل با خود در اندیشه فقهی ـ حقوقی[1]

عضو هیأت علمی دانشگاه امام صادق(ع)نرگس ایزدی)

چکیده

«لارطب ولایابس الا فی کتابٍ مبین»

هیچ مسأله خرد و کلانی نیست مگر اینکه قرآن کریم در خصوص آن حکمی بیان فرموده است؛ اما در این کتاب الهی علاوه بر نصوص و محکمات، ظواهر، متشابهات و مجملاتی نیز هست و بدین جهت است که اهل بیت علیهم السلام ترجمان وحی الهی‌اند.

فقه جعفری، کوثرزلالی است که سرچشمه قواعد عدالت‌گستر اجتماعی است و همواره تضارب آرای اجتهادی فقها که مبتنی بر تفاوت مبانی استدلالی ایشان است، در تکوین و قوام اندیشه حقوقی مکتب جعفری نقشی ویژه داشته است. اصل 167قانون اساسی درموارد سکوت، نقض، اجمال یا تعارض قوانین مدون، قاضی را موظف می‌کند که حکم را با استناد به منابع معتبر اسلامی یا فتاوای معتبر صادر نماید. در غیر این صورت وفق ماده 3 قانون آیین دادرسی مدنی، مستنکف از احقاق حق شناخته شده به مجازات آن محکوم خواهد شد.

امروزه شاهد مصادیق متعددی از سکوت، اجمال یا نقض قوانین موضوعه هستیم که با بهره‌گیری از آموزه‌های فقه پویای جعفری، می‌توان راهکار مناسبی برای حل مسائل ناشی از آنها یافت. بعنوان نمونه‌ای از مصادیق متعدد تضارب آرای اجتهادی فقها می‌توان مسأله «معامله وکیل  با خود» را مطرح نمود.

این موضوع از جمله مسائلی است که قانون مدنی ایران بر خلاف قوانین مدنی بسیاری از کشورها، حکم آن را  بیان ننموده است. این در حالی است که فقها نیز به لحاظ تفاوت در مبانی استدلال، آرای مختلف و حتی متضادی را در این مسأله صادر نموده‌اند. در این مقاله به اختصار به تبیین و بررسی حکم معامله وکـیل با خود در خـصوص «بیع» کـه رایج‌ترین و قدیمی‌ترین عمل حقوقی است می‌پردازیم.

شایان ذکر است که اگر چه هدف این مقاله به تصویر کشیدن نمونه‌ای از مصادیق متعدد تضارب آرای اجتهادی در اندیشه حقوقی مکتب جعفری است، لیکن استطراداً به آرا و نظریات اجتهادی اهل سنت نیز اشاره شده است.

 

واژگان کلیدی

معامله وکیل با خود، اصیل، نفوذ معامله، اتحاد موجب و قابل، تعدد اعتباری متعاقدین

 

مسأله مورد بحث این است که آیا وکیل مأمور به انجام معامله، حق دارد به عنوان «اصیل» طرف دیگر عقد قرار گیرد؟ مثلاً چنانچه وکالت در فروش اتومبیل موکل را داشته باشد می‌تواند به عنوان وکیل، به نیابت از موکل آن را بفروشد و به عنوان «اصیل» بخرد؟

این بحث در حقیقت متفرع بر بحث اطلاق و تقیید وکالت است و میان موردی که وکالت مطلق باشد یا مقید، تفاوت وجود دارد.

 

1ـ معامله وکیل با خود در فرض تقیید وکالت

در صورتی که وکالت مقید[2] باشد، عمل وکیل صرفاً به کیفیتی که موکل تصریح نموده، صحیح و نافذ است. در نتیجه چنانچه وکیل صراحتاً یا به دلالت قرینه‌ای مأذون در این امر باشد، بدون تردید معامله وی با خود که در اصطلاح فقهی بدان «معامله وکیل مع نفسه» گویند، جایز است (بحرانی، 1405ه‍، ج 22، ص 9و98؛ مقدس اردبیلی، 1412ه‍، ج9، ص 561؛ شهید اول، 1412ه‍، ص 98).

 

2ـ معامله وکیل با خود در فرض اطلاق وکالت

در صورت اطلاق وکالت عدم انصراف اطلاق به جواز معامله وکیل با خود، در صحت و نفوذ چنین معامله‌ای اختلاف نظر وجود دارد. «قانون مدنی در این خصوص که آیا وکیل

 

صلاحیت دارد تا خود طرف معامله قرار گیرد، پاسخ صریحی ندارد؛ از طرفی، ماده 1240قانون مدنی، قیم را از معامله با مولی علیه، در موردی که به سمت قیمومیت از طرف او با خود معامله می‌کند، منع کرده است. ماده 119 قانون امور حسبی، در مورد امین غایب و جنین نیز همین حکم را دارد و ماده 129 قانون اصلاح قسمتی از قانون تجارت، نفوذ معامله مدیران شرکت سهامی را منوط به اجازه هیأت مدیره و تصویب مجمع عمومی عادی کرده‌ است. ولی این مواد ناظر به نمایندگی‌های قضایی است و قانون تجارت حکم موردی را بیان می‌کند که نمایندگان شخص حقوقی بخواهند با آن طرف معامله شوند. در حالی که پرسش اصلی درباره نمایندگی قراردادی است» ( کاتوزیان، 1364، ج3، ص7و166).

بنابراین به استناد اصل 167قانون اساسی در این مسأله ملزم هستیم به آرای فقهی معتبر مراجعه کنیم. اهم آرا و نظریات فقهای امامیه در این مسأله را می‌توان به پنج دسته ذیل تقسیم نمود:

 

نظریه اول ـ این بحث لغوی بوده، متوقف بر فهم عرفی وکالت است

قائلان این نظریه معتقدند بحث در این مقام، بحث لغوی است نه شرعی؛ و از این جهت ملزم هستیم به قواعدی رجوع کنیم که متعلق به بحث لغوی هستند. بنابراین در این زمینه باید به قصد موکل و چنانچه مبهم است به قراینی که مبین قصد او می‌باشد، رجوع کرد. به عبارت دیگر، در این مسأله، ملاک اصلی، قصد موکل هنگام توکیل است و چنانچه در این امر تردید شد، هم چنان که در مقام تردید در سایر خطابات نیز چنین است، ملزم به مراجعه به عرف و لغت می‌باشیم (مجاهدطباطبائی، بی‌تا،فاقد شماره صفحه).

 

نظریه دوم ـ جواز معامله وکیل با خود

بر اساس این نظریه، وکیل می‌تواند به عنوان «اصیل» طرف دیگر معامله قرار گیرد و  عقد صحیح و نافذ است. استدلال عمده قائلان این نظریه، اطلاق و عمومات ادله مربوطه مبتنی بر جواز اتحاد موجب و قابل است (نجفی، 1393ه‍، ج 27، ص 429ـ430؛ منهاجی الاسیوطی، 1996م، ج 1، ص 157؛ مروارید، 1990م، ج 16، ص 61).

دیوان عالی کشور نیز با توجه به شمول اطـلاق وکالت و بـر اساس جـواز و  صحـت معامله وکیل با خود، حکم به مقبولیت این امر داده است. «رأی شماره 108/9-29/2/63 دیوان عالی کشور ـ خلاصه پرونده: وکیل در فروش خانه‌ای، خود خریدار آن شده و پس از فروش خانه به خود تقاضای خلع ید موکل را می‌کند و موکل نیز در مقابل، ابطال سند انتقال را به دو دلیل تقاضا می‌کند، 1ـ وکیل اختیار فروش خانه را به خود نداشته و مأمور انتقال به دیگران بوده است. 2ـ رعایت مصلحت موکل را نکرده و خانه را با بهای نازل به خود فروخته است. دادگاه در بخشی از دادنامه خود چنین رأی داده است «ثانیاً…در مورد ابطال معامله موضوع سند رسمی …. با عنایت به اینکه بنابر قاعده کلی اگر وکالت به طور اطلاق باشد، وکیل با رعایت مصلحت موکل هر گونه عملی در حدود وکالت می‌تواند انجام دهد و نظر به اینکه در ما نحن فیه تشخیص مصلحت موکل نیز با توجه به جمله «به هر مبلغ و به هر ترتیب که مقتضی بداند….» در اختیار وکیل قرار داده شده و اینکه از محتویات وکالت بر نمی‌آید که شخصیت خریدار در انجام معامله، مورد نظر موکل بوده باشد در نتیجه شخص وکیل می‌توانسته از مصادیق افرادی قرار گیرد که خریدار مورد معامله باشد. فلذا موردی برای ابطال معامله نبوده….». از این حکم فرجام‌خواسته شده و شعبه 9 دیوان عالی کشور درباره آن، چنین اظهار کرده است:

«ماحصل ایرادات فرجام‌‌‌خواه این است که اولاًـ فرجام‌خوانده (خواهان دعوای اصلی خلع و خوانده دعوای تقابل) حق فروش ملک موکل را با عنایت به وکالت علی الاطلاق به خود نداشته؛ ثانیاًـ در انجام این معامله ناصحیح (به میزان عشر ارزش واقعی ملک) مصلحت موکل را رعایت ننموده است.

الف‌ـ ملخص استدلال دادگاه صادر کننده حکم بدوی به اینکه با عنایت به عبارت کلی، «هر کس» و مفهوم مطلق کلمه مذکور فرجام‌خوانده نیز می‌توانسته از مصادیق آن باشد، صحیح و بلا اشکال به نظر می‌رسد؛ زیرا علاوه بر اینکه فتاوی آیات عظام بر جواز چنین معامله‌ا‌ی است پیش‌بینی خلاف آن به صورت استثناء بر این اصل کلی در ماده 1072قانون مدنی مؤید قبول و صحت این مسأله است. و چون در «ما نحن فیه» به موجب مواد 656 لغایت 665 قانون یاد شده (مبحث کلیات وکالت) چنین استثنایی وجـود ندارد، ایراد وکیل فرجام‌خواه در این قسمت موجه نیست و رد می‌شود.

ب ـ اما درقسمت دوم به خلاصه عدم رعایت مصلحت و غبطه موکل از جانب وکیل، تکیه رأی فرجام‌خواسته بر این اساس که تشخیص مصلحت موکل (با توجه به جمله «به هر مبلغ و به هر ترتیب که صلاح و مقتضی بداند در اختیار وکیل قرار داده شده است، موجه و منطقی تشخیص نمی‌گردد. زیرا قبول این مغایر مفاد ماده 667 قانون مدنی بوده و اعمال آن به نحو اطلاق نوعی تجاوز از اختیار بر حسب قراین و عرف و عادت و منافی با قسمت اخیر ماده مذکور خواهد بود و چون وقتی ادعای عدم رعایت اصل مصلحت موکل از جانب مشارالیها (فرجام‌خواه) مطرح است و برای اثبات آن نیز به تحقیق و معاینه محل و جلب نظر کارشناس استناد شده صدور حکم بدون توجه به این ادعا و رسیدگی به آن بر خلاف حق و قانون بوده و بدون توجیه آن منطقی به نظر نمی‌رسد.

بنا به مراتب، رسیدگی بدون ناقض و دادنامه‌‌ای صادره بر اساس آن به شماره‌های    656-17/9/62و663-20/9/62 شعبه اول دادگاه عمومی اصفهان (که ناظر به دعاوی اصل و تقابل و مرتبط با یکدیگرند) به استناد ماده 14 اصلاحی بعضی از قوانین دادگستری و ماده 959 قانون آیین دادرسی مدنی نقض و رسیدگی مجدد به موجب ماده 572 قانون اخیر ‌الذکر به شعبه دیگر دادگاه مدنی اصفهان ارجاع می‌شود».

شایان ذکر است که این رأی، اگر چه از دیوان عالی کشور صادر شده است، اما چون رأی وحدت رویه نیست، در موارد مشابه، نسبت به سایر دادگاه‌ها لازم الاتباع نمی‌باشد.

 

نظریه سوم ـ کراهت معامله وکیل با خود

فقهای بزرگواری چون امام خمینی(ره)، سید محمد کاظم طباطبایی یزدی‌(ره) و میرزای قمی پس از بیان حکم صحت و نفوذ معامله در فرض مذکور، به دلیل در موضع اتهام قرار داشتن وکیل، آن را مکروه شمرده و ترکش را نیکوتر داشته‌اند (طباطبایی یزدی، بی‌تا، ج2، ص 131 ؛ موسوی الخمینی، 1380، ج2، ص 48؛ میرزای قمی، 1371، ج3، ص 2و521). ایشان روایاتی را که دلالت بر منع معامله وکیل با خود نموده و مورد استناد قائلین به عدم جواز چنین معامله‌ای قرار گرفته را با توجه به دسته دیگری از روایات که دلالت بر جواز معامله مزبور می‌نماید، بر صورتی که وکیل از تلبیس نفس خود و حصول خیانت در حق موکل مطمئن نباشد، یا انجام چنین معامله‌ای منشأ اتهام او شود حمل نموده و لذا قائل به کراهت معامله وکیل با خود شده‌اند.

در موضع اتهام قرارگرفتن وکیل در مسأله مورد بحث از این جهت است که احتمال داده می‌شود وی در انعقاد معامله، نفع شخصی خود را در نظر گرفته باشد و با توجه به اینکه در معاملاتی مانند خرید و فروش، غالباً منفعت مادی یکی از طرفین معامله، منجر به ضرر طرف دیگر می‌شود، لذا منفعت وکیل در معامله مزبور، غالباً مستلزم ضرر موکل می‌باشد؛ در حالی که بر اساس عقد وکالت، وکیل ملزم به رعایت غبطه وی است. بنابراین وکیل در موضع اتهام سوء استفاده از اختیارات و موقعیت خویش قرار دارد.

 

نظریه چهارم‌ـ عدم جواز معامله وکیل با خود

بر اساس این نظریه، معامله وکیل با خود باطل است. این نظریه به صراحت در بسیاری از متون فقهی بیان گردیده است.[3]

قائلان به این قول، بر اثبات مدعای خویش چنین استدلال می‌کنند:

اولاًـ روایات دال بر منع معامله وکیل با خود (طباطبائی یزدی، بی‌ تا، ج2، ص  149).

ثانیاًـ دو پایه اساسی هر معامله ایجاب و قبول است که از توافق اراده طرفین آن به وجود می‌آید و یک نفر نمی‌تواند با خود توافق کرده، به عنوان «موجب» و «قابل»، دو طرف معامله قرار گیرد (زهدری حلی، 1408ه‍ ، ج1، ص  328 ).

ثالثاًـ به دلیل «ظهور کلام» زیرا اطلاق وکالت، ظاهر در این است که وکیل، معامله مورد وکالت را با شخص دیگری منعقد سازد.

 

نظریه پنجم ‌ـ قائلان به تفصیل

بعضی صاحب نظران، در این مسأله قائل به تفصیل شده، معتقدند:

الف ـ چنانچه عقد وکالت از عقودی است که شخصیت وجودی طرف دیگر عقد، در انگیزه ایجاد آن مؤثر است وکیل حق انجام چنین معامله‌ای را ندارد؛ مانند وکالت در عقد نکاح.

ب‌ـ چنانچه عقد مورد وکالت، از جمله عقودی است که شخصیت وجودی طرف دیگر عقد، نقشی در انگیزه ایجاد آن ندارد. مانند وکالت در بیع، وکیل مجاز است که به عنوان «اصیل» در طرف دیگر عقد قرار گیرد (کاتوزیان، 1364، ج3، ص 138؛ محقق داماد، 1365،  ص 200).

نظریه اهل سنت: علمای ایشان در این مسأله اختلاف نظر داشته، دسته‌ای قائل به جواز معامله وکیل با خود شده (بلیهی، 1986م، ج2، ش8، ص 136)،و دسته دیگر معتقد به عدم جواز معامله مزبور می‌باشند که برخی از ایشان به طور مطلق این حکم را در مورد وکیل بیان نموده‌اند و برخی دیگر ابراز داشته‌اند که نه تنها معامله وکیل با خود باطل است بلکه چنانچه وکیل، «مبیع» را برای همسر، پدر، فرزند و یا سایر اقاربی که شهادت آنها در حق وی نافذ نمی‌باشد، خریداری نماید، معامله وی به دلیل در موضع اتهام بودن وکیل (از جهت عدم مراعات مصلحت موکل) و تضاد میان منافع وکیل و موکل در فرض مزبور، باطل می‌باشد (مغنیه، بی‌تا، ص 63).

 از طرفی بعض علمای اهل سنت اگر چه معامله وکیل با خود را باطل می‌دانند، لیکن این حکم را به افراد فوق تسری نمی‌دهند و معامله وکیل برای آنها را در صورتی که به «ثمن المثل» یا بیشتر صورت گرفته باشد، جایز می‌دانند و بر مدعای خویش چنین استدلال می‌کنند:

اولاًـ وکالت از این جهت مطلق است و معامله با یکی از افراد مذکور یا با غیر ایشان یکسان است.

ثانیاًـ هم چنان که ملک و اموال وکیـل و اقاربی که شهادتشـان درحق وی نافـذ نیست،

متباین و جدا از هم می‌باشند. منافع مادی ایشان هم مجزا است (زحیلی، 1984م، ج4،   ص 58ـ 161).

نگاهی به قانون مدنی مصر

ماده 208 قانون مدنی مصر، همسو با قول چهارم (عدم جواز معامله وکیل با خود) مقرر می‌دارد «جایز نیست شخصی بدون اجازه، به اسم کسی که از طرف او نائب است با خودش معامله نماید…» بنابراین هنگامی که شخص، دیگری را وکیل در فروش منزلش نماید بدون اینکه به او اجازه خرید آن را داده باشد، بر وکیل جایز نمی‌باشد که منزل را برای خودش خریداری ‌کند؛ زیرا این عمل از مصادیق معامله وکیل با خود است که با توجه به نص صریح ماده 208 قانون مدنی مصر جایز نیست. حتی در این زمینه گفته شده اخذ وکیل توسط موکل برای انجام قرارداد و معامله‌ای، در حقیقت قرینه قانونی بر کشف مراد وی است. به این عبارت که وقتی شخصی دیگری را وکیل در معامله قرار می‌دهد، هیچ گاه هدفش این نیست که وکیل حق معامله با خود را داشته باشد زیرا اگر او چنین نظری داشت ابتدا مباشرتاً با شخصی که به عنوان وکیل برگزیده است، وارد معامله می‌شد و دیگر لزومی نداشت که وکیل انتخاب کند تا او به نیابت از موکل، با خودش معامله نماید. در صورتی که وکیل، علی رغم این ممنوعیت، معامله را به عنوان نیابت از طرف موکل و به عنوان اصیل از طرف خود منعقد نماید، از لحاظ قانونی متجاوز از حدود وکالت شناخته شده و مسؤولیتش همانند هر وکیلی است که از حدود وکالت، تجاوز کرده باشد (سینهوری، 1964م، ج7، ص419).

 

نظر نهایی

«عقد با همکاری اراده دو طرف به وجود می‌آید و تعدد طرف عقد، مستلزم تعدد واقعی اراده موجد عقد است،…اما از آن جا که مخلوق اراده، یک امر اعتباری و رابطه سببیت اراده نسبت به عقد نیز یک رابطه اعتباری و غیر عینی است، در نتیجه تعدد اعتباری اراده سازنده عقد می‌تواند در عالم حقوق، تشکیل عقد را سبب شود. به این ترتیب، شخص واحد، نقش دو طرف عقد، و اراده او، نقش اراده دو طرف را در انشای عقد ایفا می‌کند…اما از حیث تعارض منافع طرفین و امکان سوء استفاده شخص از اختیارات نمایندگی در جهت منافع خویش…اگر چه به صورت یک اصل، مانع قانونی برای تشکیل چنین معامله‌ای وجود ندارد. اما در مواردی قانون (مواد 1240.1072 قانون مدنی و 129ق. شرکت‌های سهامی) آن را ممنوع یا محدود ساخته است» (شهیدی، 1377، ج1، ص 6و145).

بنابراین به نظر می‌رسد تفصیل در حکم معاملات وکیل با خود، موافق اصل حاکمیت اراده افراد در اعمال حقوقی بوده و با یکی از مهم‌ترین اهداف تأسیس وکالت که تسهیل امور بر موکل است، سازگارتر می‌باشد.

آنچه گفته شد، صرفاً نسبت به شخص وکیل می‌باشد. بنابراین هم چنان که فقهای بزرگواری به صراحت بیان فرموده‌اند، معامله وکیل با اقاربی چون همسر و فرزندانش بنا به اقتضای اطلاق وکالت، جایز است.

شایان ذکر است حکم معامله وکیل با خود، با موردی که وکیل معامله را به اسم خود انجام دهد، متفاوت می‌باشد. زیرا اگرچه باید تصرف قانونی در مورد وکالت، توسط  وکیل و به حساب موکل صورت گیرد، اما این بدان معنا نیست که وکیل ملزم باشد دائما به اسم موکل معامله نموده و مورد وکالت را انجام دهد (اگر چه غالباً چنین است)؛ بلکه چنانچه وکیل به اسم خود یا با نام مستعار معامله نماید هم صحیح است، چنان که در مورد حق‌العمل کاری چنین می‌باشد؛ لیکن وکیل موظف است دائماً به حساب موکل عمل نماید نه به حساب شخص خویش و هنگام خاتمه یافتن وکالت، کلیه حساب‌های مدت زمان وکالت خود را که در جهت اجرای مورد وکالت صرف شده است، به موکل تقدیم دارد.

مقصود از بیان اجمالی آنچه که گذشت علاوه بر تأکید مضاعف بـر نیازمندی قـوانین موضوعه به فقه، به تصویر کشیدن نمونه کوچکی از تفاوت نظریات اجتهادی فقهاء در مسأله‌ای واحد بود، که این خود از جمله دلائل اثبات این مدعاست که «مکتب فقه جعفری، با بکارگیری اجتهاد پویا، مکتبی است همیشه به روز، که بالاترین حمایت را از طرح نظرات و اندیشه‌های مستدل منطقی می‌نماید تا بدان جا که مجتهدی حق ندارد از نظریـه مجتهدی دیگر تقلید نماید و این بهایی بس ارزشمـند بـه مقام آزاد اندیشی مستدل بشری است».

تبصره ماده 3 قانون آیین دادرسی مدنی نیز به وضوح بر این امر صحه گذاشته و میان دو امر مهم «احترام به قانون» و «ارج نهادن به اندیشه مستدل و منطقی در مکتب جعفری» (نظریه اجتهادی)، جمع نموده، تقریر می‌دارد:

«چنانچه قاضی مجتهد باشد و قانون را خلاف شرع بداند، پرونده به شعبه دیگری جهت رسیدگی ارجاع خواهد شد». مطلب دیگر اینکه با عنایت به اصل 167 قانون اساسی[و ماده 3 قانون آیین دادرسی مدنی، از آن جا که بسیاری از قضات محترم، «مجتهد» نیستند تا در موارد سکوت قانون، از جمله «معامله وکیل با خود»، به نظریه اجتهادی خویش عمل نمایند؛ و از طرفی مراجعه به نظریات اجتهادی متفاوت فقها موجب تشتت آرای قضایی و بروز مشکلاتی چون اطاله دادرسی خواهد گردید، لذا برای رفع چالش موجود لازم است تا قوانین به طور صریح و شفاف وضع گردند.

 

منابع و مآخذ

قرآن الکریم

ابن عابدین، محمدامین، العقود الدریه فی تنقیح الفتاوی الحامدیه، بیروت‌، دارالمعرفه، چاپ سنگی، بی‌تا

ابن قدامه ، الکافی (فی فقه الامام احمد بن حنیل)، بیروت، مکتب اسلامی، 1988م

همو، عبدالرحمن بن محمد، العمده فی الفقه الحنبلی، دمشق، الدار المغد للطباعه و النشر، 1990م

همو، المغنی (علی مذهب حنبل الشیبانی)، لبنان، دارالکتب العربی چاپ سنگی، 1352

ابی البرکات، مجدالدین، المحرر فی الفقه علی مذهب احمد بن حنبل، ریاض، مکتبه العارف‌، چاپ سنگی ‌1984م

آل کاشف الغطاء، محمد‌حسین، تحریر المجله‌، نجف اشرف، مطبعه الحیدریه، 1422‍ه‍‍‍

بحرانی، یوسف، حدائق الناضرة، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1405ه‍

بروجردی عبده، محمد، حقوق مدنی، تهران، انتشارات کتابفروشی محمد علی علمی، 1329

بلیهی، صالح بن ابراهیم، السلسبیل فی معرفه الدلیل (حاشیه علی زاد المستشفع)، ریاض، مکتبه المعارف، 1986م

بیهقی کیدری، قطب‌الدین، اصباح الشیعه بمصباح الشریعه، قم، مؤسسه امام صادق(ع)، 1416ه‍

جیلانی قمی، میرزا ابی القاسم، جامع الشتات، تهران، مؤسسه کیهان، 1371

حلی ، حسن‌بن‌یوسف، ‏قواعد الاحکام، قم، منشورات رضی، چاپ سنگی، بی‌تا

همو، ارشاد الاذهان الی احکام الایمان، قم، مؤسسه نشر اسلامی،1410ه‍

زحیلی، وهبه، الفقه الاسلامیه و ادلته، دمشق، دارالفکر، 1984م

زهدری حلی، جعفر، ایضاح ترددات الشرایع، قم، انتشارات کتابخانه آیه ا… مرعشی، 1408ه‍

سبحانی، جعفر، الموجز فی اصول الفقه، قم، مؤسسه امام صادق (ع)، 1381

سنهوری، عبدالرازق احمد، الوسیط فی شرح القانون المدنی الجدید، بیروت دارالحیاء الثراث العربی، 1964م

شهید اول، محمد بن مکی،اللمعه الدمشقیه  فی فقه الامامیه، قم، مؤسسه نشر اسلامی،1412ه‍

شهیدی، مهدی، تشکیل قراردادها و تعهدات، تهران، نشر حقوقدان، 1377

صدوق، محمد‌بن علی، من لایحضره الفقیه، تهران، انتشارات مکتبه الصدوق، 1393‍‍ ه‍‍‍‍

صیمری، مفلح بن حسن بن رشید، تلخیص الخلاف و خلاصه الاختلاف، قم، مطبع سید الشهدا، 1408ه‍

طباطبائی یزدی، سید محمد کاظم، عروه الوثقی، قم، انتشارات مکتبه الداوری، بی‌تا

فخرالمحققین، ابی طالب محمد بن حسن بن یوسف بن مطهر حلی، ایضاح الفوائد فی شرح اشکالات القواعد، بیروت، مطبعه العلمیه، 1388ه‍

قانون اساسی

قانون آیین دادرسی مدنی

قانون تجارت

قانون مدنی

کاتوزیان، ناصر، حقوق مدنی (عقود معین)، تهران، انتشارات بهنشر،1364

مجاهد طباطبائی، سید محمد، مناهل، ، بی‌جا، بی‌نا، چاپ سنگی، بی‌تا

محقق داماد، سید مصطفی، حقوق خانواده، تهران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1365

مروارید، علی اصغر، سلسله الینابیع الفقهیه، بیروت، مؤسسه فقه شیعه،1990م

مظفر، محمدرضا، اصول الفقه، قم، چاپ اسماعیلیان، بی‌تا

مغنیه، محمد جواد، فقه آسان شافعی، تهران، بنیاد علوم اسلامی، 1363

مقدس اردبیلی، مولی احمد، مجمع الفائده و البرهان فی شرح ارشاد و الاذهان، محمود رضا، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1412ه‍

منهاجی الاسیوطی، محمد بن احمد، جواهر العقود ومعین القضاه و الموقعین و الـشهود، بیروت، دارالعلمیه، 1996م

الموحد الأبطحی، سید محمد باقر، الصحیفة الجامعة الأدعیة الامامین الباقر و الصادق(ع)، تهران ـ جامعه امام صادق(ع) چاپ اول، 1381

موسوی الخمینی، روح ا…، تحریرالوسیله، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1380

نجفی، محمد حسن، جواهرالکلام، نجف، مطبعه الحیدری، 1393ه‍

 

1ـ کار ارزیابی مقاله در تاریخ7/4/84 آغاز و در تاریخ18/4/84  به اتمام رسید.

1ـ ماده 660 قانون مدنی «وکالت ممکن است بطور مطلق و برای تمام امور موکل باشد یا مقید و برای امر یا امور خاصی».

[3] ـ ر.ک: ( مقدس اردبیلی، 1412ه‍، ج9، ص561؛ علامه حلی، 1410ه‍، ج1، ص 417؛ آل کاشف الغطاء، بی‌تا، ج2، ص 5 و 34؛ ابن قدامه، 1998م، ج2،ص252 ؛  بیهقی کیدری، 1416ه‍، ص322؛ بلیهی، 1986م، ش8، ص 125‏؛‏‏ ‏‏‎ابن عابدین، بی‌تا، ج1، ص 344؛ همو، 1408ه‍، ج1، ص 328؛ صیمری، 1408ه‍، ج2،ص‏‏141).

[4]ـ ر.ک: ( ابن‌قدامه،1990م، ص 157 ؛ همو، بی‌تا، ج5، ص 237؛ ابن عابدین، بی‌تا، ج5، ص 1و52؛ مجد الدین ابی البرکات، 1984م،  ج1،ص 349).

[5]ـ )مقدس اردبیلی، 1412ه‍، ج9، ص560؛ علامه حلی، 1410ه‍، ج1، ص417 ؛ فخرالمحققین، 1388ه‍، ج2، ص 342؛مروارید، 1990م، ج16،ص636؛ علامه‌حلی، بی‌تا ،ج1، ص 255.(

1ـ اصل 167 قانون اساسی: ‌«قاضی موظف است کوشش کند حکم هر دعوا را در قوانین مدونه بیابد و اگر نیابد با استناد به منابع معتبر اسلامی یا فتاوی معتبر حکم قضیه را صادر نماید و نمی‌تواند به بهانه سکوت یا نقض یا اجمال یا تعارض قوانین مدونه از رسیدگی به دعوا و صدور حکم امتناع ورزد». 

2ـ ماده 3 قانون آیین دادرسی مدنی: «قضات دادگاه‌ها موظفند موافق قوانین به دعاوی رسیدگی کرده، حکم مقتضی صادر و یا فصل خصومت نمایند. در صورتی که قوانین موضوعه کامل یا صریح نبوده یا متعارض باشند یا اصلاً قانونی در قضیه مطروحه وجود نداشته باشد، با استناد به منابع معتبر اسلامی یا فتاوی معتبر و اصول حقوقی که مغایر با موازین شرعی نباشد حکم قضیه را صادر نمایند و نمی توانند به بهانه سکوت یا نقص یا اجمال یا تعارض قوانین از رسیدگی به دعوا و صدور حکم امتناع ورزند و الا مستنکف از احقاق حق شناخته شده و به مجازات آن محکوم خواهند شد».


 
 
مقتل مکتوب ظهر روز دهم و به میدان رفتن سیدالشهدا
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤
 

هوالقادر

 

 

شهادت مولای هر دو عالم امام حسین ع بر شما شیعیان و آزاد مردان جهان تسلیت باد.

 

 

مقتل مکتوب ظهر روز دهم و به میدان رفتن سیدالشهدا :

( جانم، پدر و مادر و تمام هستیم به فدایت یا امام حسین ع )

 

ژ روضه وداع در کلام شهید مطهری/ روضه رهبرانقلاب به یاد رزمنده ای که بدنش چندروز زیر آفتاب مانده بود/ این شعر خواندنی نیست، فقط برای ظهر عاشورا/ روایت امام سجاد(ع) از گفتگوی امام حسین و خانم زینب/ بهترین اعمال شب عاشورا/ بینش و نگرش بصیرت دینی در کلام مرحوم تهرانی/ ماجرای عطر سیب حرم امام حسین/ رویای امام حسین در سحرگاه عاشورا/ تصویری از قبر مطهر سیدالشهدا/ فیلم: سینه زنی زیبای حسین فخری شب عاشورا/ کلیپ حکایت عشق/ روضه، سینه زنی، شور، کریمی، میردامادی...

شب دهم ماه پیروزی خون بر شمشیر است. شبی که تمامی آزادگان جهان آن را ارزشمند می دانند. عاشقان حضرتش امشب مکن ای صبح طلوع سر می دهند و بر غربت آن اسوه ی انسانیت کامل خون خدا می گریند. می توان امشب انتخاب کرد، حسینی ماند و تن به ذلت نداد، می شود امشب عهد کرد با خود، می شود مثل یارانش بود و دنیا و ذلت را فراموش کرد و به عرش رسید یا می شود مانند جماعت کوفه ماند و به منجلاب تاریخ کشیده شد. آن هنگامی که نازدانه سکینه دختر حسین آمد جلو و گفت: پدر! آیا تو هم تن به مرگ دادی؟ چون دیده است که همه رفتند و نیامدند. امام حسین با کنایه‏ به او گفت که چگونه تن به مرگ ندهد، کسی که یار و یاوری ندارد عزیزم؟! دختر به پدر گفت: حالا که این‌طور است، اوّل بیا ما را ببر مدینه و ... می شود یار حسین ماند... بلند مرتبه شاهی از عرش به زمین افتاد... مکن ای صبح طلوع...
بولتن نیوز/ گروه معارف- شب دهم ماه پیروزی خون بر شمشیر است. شبی که تمامی آزادگان جهان آن را ارزشمند می دانند. عاشقان حضرتش امشب مکن ای صبح طلوع سر می دهند و بر غربت آن اسوه ی انسانیت کامل خون خدا می گریند. می توان امشب انتخاب کرد، حسینی ماند و تن به ذلت نداد، می شود امشب عهد کرد با خود، می شود مثل یارانش بود و دنیا و ذلت را فراموش کرد و به عرش رسید یا می شود مانند جماعت کوفه ماند و به منجلاب تاریخ کشیده شد. آن هنگامی که نازدانه سکینه دختر حسین آمد جلو و گفت: پدر! آیا تو هم تن به مرگ دادی؟ چون دیده است که همه رفتند و نیامدند. امام حسین با کنایه‏ به او گفت که چگونه تن به مرگ ندهد، کسی که یار و یاوری ندارد عزیزم؟! دختر به پدر گفت: حالا که این‌طور است، اوّل بیا ما را ببر مدینه و ... می شود یار حسین ماند... بلند مرتبه شاهی از عرش به زمین افتاد... مکن ای صبح طلوع...



علامه امینی شب عاشورا برای امام زمان صدقه کنار می‌گذاشتند و
 

می گفتند: امشب قلب آن حضرت در فشار است.
***
مقتل روز دهم؛ واقعه نگاری

عمر بن سعد با انداختن نخستین تیر، رسما جنگ را آغاز کرد و گفت‌: نزد عبیدالله شهادت دهید که من نخستین تیر را رها کردم‌. عمر بن سعد خطاب به کوفیان گفت‌: منتظر چه هستید! اینان یک لقمه برای شما هستند.
زمانی که عمربن سعد تیر انداخت‌، دیگر سپاه ابن زیاد نیز شروع به تیر اندازی کردند. (فلمّا رمی عمر، ارتمی الناس‌) به گزارش ابن اعثم‌: باران تیر (و أقبلت السهام کأنّها المطر) از سوی کوفیان به سوی اصحاب امام حسین ـ علیه السلام ـ شدت‌گرفت و امام فرمود: اینها قاصد این قوم به سوی شماست‌؛ برای مرگی که ‌چاره‌ای از پذیرش آن نیست‌، آماده باشید. پس از آن دو گروه بر یکدیگر حمله ‌کردند و ساعتی از روز را به طور دسته جمعی با یکدیگر جنگیدند، به طوری‌که بنا به برخی اخبار پنجاه و اندی از اصحاب امام حسین ـ علیه السلام ـ به‌شهادت رسیدند. در این وقت‌، امام دستی به محاسنش کشید و فرمود: غضب‌خدا ... بر کسانی که متحد بر کشتن فرزند دختر پیامبرشان شدند، شدید خواهد بود. به خدا سوگند که تسلیم آنان نخواهم شد تا با محاسنی خونین خدا را ملاقات کنم (و اللّه ما أجبتهم الی شی‌ء ممّا یریدونه أبدا حتی ألقی الله و أنا مخضّب بدمی‌.)
بلاذری می‌گوید که امام سوار بر اسبش‌، قرآنی پیش روی خود نهاده بود و همین خشم دشمن را بیشتر بر می‌انگیخت‌. در این وقت‌، عمر بن سعد، حصین بن نمیر تمیمی را همراه پانصد نفر تیرانداز به سوی امام‌حسین ـ علیه السلام ـ فرستاد. تیراندازی اینان سبب شد که همه اسبان سپاه امام کشته شدند و نیروهای امام پیاده گشتند. 
در این حمله‌، بسیاری از اصحاب با تیرهایی که بر بدنشان فرود آمد، به شهادت ‌رسیده یا زخمی شدند. (فما بقی واحد من أصحاب الحسین الاّ أصاب من‌ رمیهم سهم‌). ابن شهرآشوب اسامی شهدایی را که در حمله نخست دشمن به ‌شهادت رسیدند، فهرست‌وار آورده است‌. این افراد جمعا 28 نفر از اصحاب و ده نفر از موالی امام حسین و پدرشان امام علی ـ علیهما السلام ـ بودند که در مجموع 38 نفر می‌شدند. اینها افرادی هستند که اساسا فرصت نبرد تن به تن پیدا نکرده و در تیراندازی نخست کوفیان به شهادت رسیدند. دیدیم‌که ابن اعثم شمار آنان را بیش از پنجاه نفر یاد کرده است‌.
ـ با شهادت پنجاه نفر در یک حمله دسته جمعی‌، شمار اندکی از یاران امام‌حسین ـ علیه السلام ـ باقی ماندند؛ کسانی که به نوعی مبارزه تن به تن با سپاه ‌ابن زیاد داشتند. از آن جمله‌، عبدالله بن عمیر کلبی است که در برابر مبارزه‌خواهی یسار از موالی زیاد بن ابیه‌، پس از کسب اجازه از امام حسین ـ علیه‌السلام ـ عازم میدان شد. در همان حال همسرش او را تحریک به جنگ می‌کردو خطاب به او می‌گفت‌: قاتِل بأبی و أُمّی عن الحسین ذُریّة محمّد. برو و از نسل محمد دفاع کن. در واقع‌، اوّل‌ حبیب بن مظاهر و بُرَیْر بن خضیر قصد رفتن به مبارزه را داشتند که امام اجازه ‌نداد و پس از آن که عبدالله بن عمیر اجازه خواست‌، امام اجازه رفتن به میدان ‌را به وی داد. وقتی در این نبرد یسار را کشت‌، سالم از موالی عبیدالله به میدان‌ آمد که به رغم آن که انگشتان عبدالله کلبی در برابر شمشیر سالم افتاد، اعتنا نکرده‌، او را نیز کشت و در میان میدان شروع به رجز خوانی کرد. زنش هم‌عمودی در دست گرفته به تحریض او می‌پرداخت و می‌گفت‌: قاتِل دون‌َالطیّبین ذرّیّة محمّد. امام به همسر او دستور داد تا بازگردد و در عین حال آن‌ها را دعا کرد. یسار و سالم‌، نخستین کشتگان سپاه ابن زیاد بودند. خبر عبدالله بن‌عمیر به صورتی که گذشت‌، خبری معتبر می‌نماید. ابن اعثم‌، از وهب بن‌عبدالله بن عمیر کلبی یاد کرده که همراه مادر و همسرش در کربلا بوده است‌. صورت نقل ابن‌اعثم‌، طبق معمول حماسی‌تر و طبعا غیرقابل قبول‌تر است‌. وهب به میدان می‌رود، می‌جنگد و بر می‌گردد و به مادر می‌گوید: آیا از من‌راضی شدی‌؟ مادر می‌گوید: لا، ما رضیت حتی تقتل بین یدی الحسین‌. اومی‌جنگد تا آن که ابتدا دست راست و سپس دست چپش قطع می‌شود و بعدکشته می‌شود. طبعا نباید این شخص کسی جز عبدالله بن عمیر کلبی باشد که‌خبر او در منابع معتبر آمده است‌. در امالی صدوق از وهب بن وهب یادمی‌شود که خود و مادرش نصرانی بودند و به دست امام حسین ـ علیه السلام ـ مسلمان شدند و به کربلا آمدند. این نیز همان شخص است و خبر یاد شده به‌این صورت چندان قابل اعتماد نیست‌. تلفیقی از این دو خبر را خوارزمی‌آورده است‌. گفتنی است که عبدالله بن عمیر پس از کشتن یسار و سالم‌، سالم‌می‌ماند تا در حمله بعدی به شهادت می‌رسد که خبر وی را خواهیم آورد. 
پس از آن ابوالشعثاء یزید بن زیاد کِندی که همراه سپاه عمر بن سعد به کربلا آمده و به امام پیوسته بود، عازم نبرد شد. وی زمانی که مشاهد کرد دشمن همه پیشنهادهای امام را رد می‌کند (حین ردّوا ما سأل‌) به آن حضرت پیوست‌. وی که تیرانداز ماهری بود، هشت تیر انداخت و پنج نفر را کشت‌. ابومخنف ازتیراندازی‌های گسترده او و مهارتش یاد کرده می‌نویسد: صد تیر انداخت که‌پنج تای آن خطا نرفت‌. امام حسین ـ علیه السلام ـ او را دعا کردند. خودش گفت حتماً پنج نفر را کشته است‌. ابومخنف می‌افزاید: و کان فی أوّل من قتل‌.شعر او این بود:
یا رب‌ّ انّی للحُسَین ناصر 
و لابن سعد تارک و هاجر
خود این شعر اشاره به ترک سپاه ابن سعد توسط او و پیوستنش به امام حسین ـعلیه السلام ـ دارد. طبعاً در تقدّم و تأخر برخی از مبارزان و شهادت آنان ‌اختلاف نظرهایی در منابع وجود دارد. 
ـ پس از تیرباران نخست و مبارزه عبدالله بن عمیر و ابوالشعثاء، سپاه عبیدالله ‌ابتدا از سمت راست و سپس از سمت چپ به سپاه‌ِ اندک امام نزدیک شدند. افراد باقی مانده از سپاه امام‌، روی زانو نشسته‌، نیزه‌های خود را به سوی اسبان‌گرفتند و آنها به اجبار برگشتند. پس از آن‌، شروع به تیراندازی به سوی سپاه‌عبیدالله کرده‌، عده‌ای را کشته و شماری را مجروح کردند.
در این میان عبدالله‌بن حوزه که فریاد زده‌، بشارت جهنّم به امام حسین ـ علیه السلام ـ داده بود! بانفرین امام‌، در مسیر برگشت‌، از اسب به زیر افتاد و پایش به رکاب گیر کرده‌، همین طور که حرکت می‌کرد، سرش به این سوی و آن سوی خورد تا به‌هلاکت رسید. مسروق بن وائل که خود ناظر این ماجرا بود، سپاه کوفه را ترک کرده برگشت و بعدها می‌گفت‌: از این خاندان چیزی دیدم که هرگز حاضر به‌جنگ با آنان نمی‌شوم‌.
(لقد رأیْت‌ُ من أهل هذا البیت شَیئا لا أقاتلهم ابدا).
ـ از آن پس تک تک اصحاب عازم میدان شده و پس از مبارزه به شهادت‌رسیدند. یکی از چهرگان کربلا بُرَیْر بن حضیر هَمْدانی است که در کوفه به‌سیّد القراء شهرت داشت و از شیعیان بنام این شهر بود. وقتی یزید بن معقل‌مبارز طلبید، بریر عازم نبرد با وی شده‌، چنان ضربتی بر سر او زد که نه تنهاکلاهخود او را بلکه نیمی از سرش را هم شکافت‌. پس از آن رضی بن منقذعبدی به نبرد وی آمد. ساعتی به هم پیچیدند تا بُرَیْر بر سینه او نشست‌. رضی‌از دوستانش یاری طلبید. در این وقت کعب بن جابر به سوی بریر شتافت ونیزه خود را بر پشت بریر فرو کرد.
[عفیف بن زهیر که خود در کربلا بوده‌،می‌گوید: به کعب گفتم‌: این بریر همان است که در مسجد کوفه به ما قرآن تعلیم ‌می‌داد.] پس از آن بر وی حمله کرده‌، او را به شهادت رساند. در گفتگویی که‌میان یزید بن معقل و بریر صورت گرفت‌، یزید به عقاید سیاسی بریر اشاره‌کرده‌، گفت‌:
به خاطر داری که در کوفه می‌گفتی‌: ان‌ّ عثمان بن عفّان کان علینفسه مُسْرفًا، و ان‌ّ معاویة بن ابی‌سفیان ضال‌ّ مضل‌ّ، و ان‌ّ امام الهدی و الحق‌ّ علی‌ّبن أبی‌طالب‌.
بعدها خواهر کعب به برادرش کعب که بریر را به شهادت‌رسانده بود، می‌گفت‌: آیا بر ضد فرزند فاطمه جنگیدی و سیّد قرّاء را کشتی‌؟ به‌خدا سوگند دیگر با تو سخن نخواهم گفت‌. نوشته‌اند: کعب بن جابر بعدها نیزاز کار خود نادم نبود و تصوّرش بر آن بود که خیری برای خود کسب کرده‌است‌. کسی در روزگار حکومت مصْعب بن زبیر از وی شنید که می‌گفت‌: یارب‌ّ! انّا قد وَفَینا، فلا تجعلنا یا رب‌ّ کمن قد غَدَر!؛ خدایا ما به عهد خویش وفاکردیم‌؛ ما را با کسانی که عهد شکنی کردند، قرار مده‌. ابن اعثم‌، سخن بریر بن‌خضیر را خطاب به کوفیان آورده است که فریاد می‌زد: نزدیک من آیید ای کشندگان دختر پیامبر خدا (ص‌) و ذرّیه او!
ـ در اینجا بلاذری خبر از نبرد حرّ بن یزید ریاحی داده است‌. در مقتل‌ابومخنف‌ِ (مشهور که طبعا قصه‌ای و غیر قابل اعتماد است‌) آمده است‌: حرّ ازامام اجازه رفتن به میدان گرفت و گفت‌: فانّی أوّل من خرج الیک و أُحب‌ّ أن‌ أقْتُل‌َ بین یدیک. امام به او اجازه داد. این مطلب که حرّ نخستین کسی بوده است که با این استدلال به میدان نبرد رفته‌، در فتوح نیز آمده است‌. این خبر در منابع کهن دیگر نیامده است‌.
ابومخنف می‌نویسد: همان وقت‌، یکی از کوفیان‌ تمیمی با نام یزید بن سفیان‌، که پیش از آن آرزوی نبرد با حرّ را کرده بود، باآمدن حرّ به میدان‌، او را به مبارزه طلبید. آنان بلافاصله با یکدیگر گلاویزشدند و یزید در همان دم به دست حرّ کشته شد. بلاذری نوشته است که حرّ دونفر را به نام‌های یزید بن سفیان و مزاحم بن حُرَیث کشت‌. خواهیم دید که‌برخی منابع‌، قاتل فرد دوم را نافع بن هلال نوشته‌اند. برخی نبرد حرّ را همزمان‌با نبرد زهیر بن قین و نزدیک ظهر عاشورا پس از شهادت حبیب بن مظاهر می‌دانند.
ـ از این پس‌، باقی مانده اصحاب به صورت تک تک در مبارزه تن به تن یا هجوم بخش‌هایی از سپاه ابن زیاد به شهادت رسیدند که خبر آنها در مآخذ آمده است‌. این افراد شجاعانه می‌جنگیدند و از آنجا که هیچ گونه تعلّق‌خاطری در آن لحظه به دنیا نداشتند، با تمام وجود به جنگ با افراد رفته ومردانه نبرد می‌کردند. بعدها یکی از کسانی که در کربلا همراه عمر بن سعدبود، حکایت چگونه جنگیدن این افراد را شرح داد: کسانی که دست در قبضه‌شمشیر داشته‌، مانند شیر ژیان بر ما می‌تاختند و قهرمانان را از چپ و راست‌فرو می‌ریختند؛ آنان آماده مرگ بودند؛ امان نمی‌پذیرفتند؛ در مال دنیا رغبتی‌نداشتند؛ هیچ فاصله‌ای میان ایشان و مرگ نبود و در پی مُلْک نبودند. اگر ما دربرابرشان نمی‌ایستادیم‌، همه سپاه را از میان برده بودند. 
یکی از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ عمرو [یا: علی‌] بن قرظه انصاری‌ بودکه برادرش کنار عمر بن سعد و خودش نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ بود.برادری که نزد عمر بن سعد بود فریاد زد و امام حسین ـ علیه السلام ـ را به گمراه کردن برادرش متهم کرد؛ امام فرمود: خدا او را هدایت کرده است‌. آن‌شخص بر امام حسین ـ علیه السلام ـ حمله آورد که نافع بن هلال در برابرش‌برآمده‌، او را مجروح کرد و بعدها بهبودی یافت‌. از چهره‌های برجسته کربلا، یکی همین نافع بن هلال بِجِلی است‌. طایفه بجیله‌، از طوایف شیعه کوفه است‌که بعدها نیز در میان آنان شیعیان زیادی شناخته شده‌اند. از وی نیز تعریفی برای تشیع رسیده که بسان آنچه در باره بریر گذشت‌، جالب است‌. وقتی به‌میدان مبارزه آمد، فریاد می‌زد: أنا الجملی‌، أنا علی دین علی‌ّ. مزاحم بن حُرَیث‌به مقابله با او آمد و گفت‌: أنَا عَلی دین‌ عثمان‌. نافع پاسخ داد: أنت علی دین‌شیطان‌. پس از آن با هم گلاویز شدند تا نافع او را کشت‌.
ـ پس از مبارزه تن به تن برخی از اصحاب با کوفیان و کشته شدن شماری ازسپاه عبیدالله‌، عمرو بن حجاج خطاب به سپاه عمر سعد فریاد زد: ای احمق‌ها! شما با قهرمانان این شهر می‌جنگید؛ کسی با آنان تن به تن به مبارزه نرود. آنها اندکند و شما با پرتاب سنگ می‌توانید آنها را از میان ببرید. عمر بن سعد رأی ‌او را تصدیق کرده‌، از سپاهش خواست تا کسی مبارزطلبی نکند. پس از آن‌عمرو بن حجاج از سمت راست سپاه کوفه بر سپاه امام یورش برد. [عمرو به‌سپاه کوفه فریاد می‌زد:
یا أهل الکوفة‌! الزموا طاعتکم و جماعتکم‌، و لاترتابوا فی قتل من مَرَق عن الدین و خالف الامام‌!]. ای کوفیان‌! اطاعت و جماعت خودرا نگاه دارید و در کشتن کسی که از دین خارج شده و با امام خود مخالفت‌کرده‌، تردید به خود راه مدهید.
به احتمال شمار سپاه امام در این لحظه 32 نفربوده است‌. خوارزمی با اشاره به این رقم‌، می‌نویسد: همین عده به هر کجای‌سپاه کوفه که یورش می‌بردند، آن را می شکافتند. لحظاتی دامنه جنگ بالاگرفت ودر این میان‌، مسلم بن عوسجه اسدی به دست دو نفر از کوفیان به‌شهادت رسید. شهادت مسلم موجب شادی سپاه کوفه شد و شَبَث بن ربعی که‌خود امیر بخشی از سپاه کوفه بود، متأثر شد. وی به یاد رشادت‌های مسلم بن‌عوسجه در جنگ با مشرکان در آذربایجان افتاد که مسلم در آنجا شش نفر ازمشرکان را کشته بود. امام حسین ـ علیه السلام ـ پیش از شهادت مسلم‌، زمانیکه هنوز رمقی در وجود او مانده بود، خود را به وی رساند و فرمود: رحمک ربّک یا مسلم‌.
آنگاه حضرت آیه فمنهم من قضی نَحْبَه و مِنْهُم من یَنْتظر رابرای وی خواند. حبیب بن مظاهر، دوست صمیمی مسلم بن عوسجه هم کناراو آمد و او را به بهشت بشارت داد و گفت‌: اگر در این شرایط نبودم‌، دلم‌می‌خواست به وصایای تو گوش می‌دادم‌. مسلم بن عوسجه گفت‌: أوصیک بهذا ـ و اشاره به امام حسین ـ علیه السلام ـ کرد ـ أن تموت دونه‌، در راه او کشته ‌شوی و به دفاع از او جانت را بدهی‌.
حبیب گفت‌: به خدای کعبه چنین خواهم‌کرد. تعبیر به این که مسلم بن عوسجه اوّل اصحاب الحسین بوده است که‌شهید شده‌، می‌باید اشاره به آن باشد که نخستین شهید در حمله عمومی سپاه ‌کوفه بوده است که طبعا پس از تیراندازی عمومی اول و شهادت برخی ازمبارزان به صورت تک تک شهید شده است‌.
با این حال‌، در زیارت ناحیه‌، به‌طور کلی از وی به عنوان اولین شهید کربلا یاد شده است‌: کنت أوّل من شری‌نفسه و أوّل شهید من شهداء اللّه‌. (والله اعلم‌). پیش از این از عبدالله بن عمیر سخن گفتیم و این که یسار و سالم از موالی آل‌زیاد را در میدان کشت‌. در اینجا، وقتی شمر از سمت چپ سپاه دشمن حمله‌کرد، بقایای سپاه امام مقاومت کرد تا آن که دشمن یورش همه‌جانبه‌ای آورد.اینجا بود که عبدالله بن عمیر کلبی به شهادت رسید. در اینجا همسرش بر بالین او رفت و گریه کرد. شمر به یکی غلامان خود با نام رستم دستور داد تا با عمودی آهنین بر سر او بکوبد. رستم چنین کرد و آن زن نیز به شهادت رسید.
در گزارش طبری‌، آمده است که عبدالله پس از نبردی سخت‌، با حمله هانی بن‌ثبیت حضرمی و بکیر بن حی‌ّ تیمی روبرو شد که بر او یورش آوردند وعبدالله را به قتل رساندند. در انتهای این گزارش آمده است که عبدالله بن‌عمیر (کان القتیل الثانی من أصحاب الحسین‌) (پس از بریر یا مسلم بن‌عوسجه‌) دومین شهید از اصحاب امام حسین ـ علیه السلام ـ است‌. در این‌نبرد، بقایای سپاه امام‌، چنان فشرده در کنار یکدیگر قرار داشتند که دشمن‌نمی‌توانست در آنان نفوذی داشته باشد. به ویژه آنان اطراف خیمه‌ها را کنده وآتش در آنها روشن کرده بودند و دشمن تنها از یک سوی می‌توانست بر آنان‌ یورش برد. عمر سعد کسانی را برای نفوذ در چادرها و کندن آنها از جای‌، به درون محوطه خیمه‌ها فرستاد که این افراد توسط چند نفر از اصحاب امام‌محاصره و کشته شدند.
این امر سبب شد تا عمر سعد دستور دهد تا چادرها راآتش بزنند. امام حسین ـ علیه السلام ـ فریاد زد: اجازه دهید آتش بزنند، در هرحال جز از یک سمت نمی‌توانند بر شما حمله کنند. دشمن برای این که کار رایکسره کند، تصمیم حمله به خیمه‌ها و آتش زدن آنها را گرفت‌. شمر همراهسپاهش نیزه‌اش را به سوی چادر امام حسین ـ علیه السلام ـ پرتاب کرد و فریادزد: علی‌ّ بالنار حتی أحرق هذا البیت علی أهله‌، آتش برایم بیاورید تا این خانه‌را بر سر اهلش آتش بزنم‌. در اینجا بود که فریاد زنان و کودکان به آسمان رفته‌،همه از چادر بیرون ریختند. و در اینجا بود که شَبَث بن ربعی شمر را توبیخ‌کرده‌، حرکت او را زشت شمرد و شمر بازگشت‌.
زهیر بن قین که فرماندهی‌ناحیه راست سپاه امام را داشت‌، همراه با ده نفر به سوی شمر حمله کرده او رااز محل اقامت زنان و کودکان امام حسین ـ علیه السلام ـ دور کرد. اما شمر بر اوحمله کرده چند نفر از افراد وی را به شهادت رساند. نبرد ادامه یافت‌. اصحاب‌امام حسین ـ علیه السلام ـ یک یک به شهادت می‌رسیدند و هر کدام که شهیدمی‌شدند، نبود آنان کاملا احساس می‌شد؛ در حالی که کشته‌های دشمن به دلیل‌فراوانی آنان‌، نمودی نداشت‌. این حوادث تا ظهر عاشورا ادامه یافت‌.
ـ نزدیکی ظهر بود که حبیب بن مظاهر به شهادت رسید. واقعه از این قرار بودکه ابوثمامه صائدی ـ که از اصحاب امام علی ـ علیه السلام ـ بود ـ وقتی دیداصحاب تک تک به شهادت می‌رسند، نزدیک امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد وگفت‌: احساس می‌کنم دشمن به تو نزدیک می‌شود، اما بدان‌! کشته نخواهی شدمگر آن که من به دفاع از تو کشته شوم‌. أما پیش از آن من می‌خواهم در حالی‌خدای خود را ملاقات کنم که نماز ظهر را با تو خوانده باشم‌. (أحب‌ّ أن ألقی‌ربّی و قد صلّیت هذه الصلاة الّتی دنا وقتها)
امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود:(ذکّرت الصلاة‌! جَعَلَک اللّه من المصلّین الذّاکرین‌) نماز را به یاد ما آوردی‌!خداوند تو را از نمازگزاران ذاکر قرار دهد. امام ادامه داد: از دشمن بخواهیدجنگ را متوقف کند تا نماز بگذاریم‌.
حُصَین بن نُمَیر تمیمی‌فریاد زد: نمازشما قبول نمی‌شود! در این وقت‌، حبیب بن مظاهر فریاد زد: ای الاغ‌! نماز آل‌رسول الله قبول نمی‌شود، اما نماز تو قبول می‌شود؟ در این‌جا بود که حبیب باحصین بن تمیم درگیر شد. حبیب در این حمله با زخمی کردن اسب حصین‌توانست وی را به زمین بیندازد که یارانش سر رسیدند و حصین را نجات‌ دادند. به دنبال آن با بدیل بن صریم تمیمی درگیر شده‌، او را کشت‌. در این‌وقت یک تمیمی دیگر بر حبیب حمله کرده‌، او را مجروح کرد.
حصین بن‌تمیم سر رسید و شمشیرش را بر سر حبیب فرود آورد. در این وقت آن فردتمیمی از اسب پیاده شد و سر حبیب را از تنش جدا کرد. حصین بن تمیم برای‌افتخار، ساعتی سر حبیب را گرفته بر گردن اسبش آویخت‌؛ سپس آن را به آن‌مرد تمیمی داد تا نزد ابن زیاد برده‌، جایزه‌اش را بگیرد. شهادت حبیب‌، امام‌حسین ـ علیه السلام ـ را سخت تکان داد. (لمّا قُتِل الحبیب هدّ ذلک حسینا وقال عند ذلک: أحتسب نفسی و حماة أصحابی‌).
وقتی مرد تمیمی به کوفه آمد،قاسم فرزند حبیب بن مظاهرکه آن زمان نوجوانی بیش نبود، از او خواست تاسر پدرش را به او بدهد تا آن را دفن کند. آن مرد نداد. قاسم چندان صبر کرد تازمان تسلط مصعب بن زبیر بر کوفه‌، آن تمیمی را کشت‌. در مقتل منسوب به‌ابومخنف که بخش عمده‌ای از آن داستانی و بی‌مأخذ است‌، از شهادت دوبرادر حبیب با نام‌های علی و یزید سخن گفته شده است‌.
ـ بنابر خبر منابع موثق‌، در این هنگام حرّ بن یزید ریاحی و زهیر بن قین بر دشمن یورش بردند و با حمایتی که از یکدیگر می‌کردند، به نبرد با سپاه کوفه ‌پرداختند. پیاده نظام‌ها به حرّ حمله‌ور شده‌، وی را به شهادت رساندند. منابع‌،برخی از رجزهای حرّ را نقل کرده‌اند.
وی در این رجزها از مقاومت خود دربرابر دشمن و عدم فرارش سخن گفته است‌. ابن اعثم می‌گوید: وقتی حرّ مجروح شد، اصحاب او را نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ آوردند در حالی که‌هنوز رمقی در تن داشت‌. امام دستی بر صورتش کشیدند و فرمودند: أنت‌الحرّ! کما سمّتک أُمّک حرّا، و أنت حرٌّ فی الدنیا و الاَخرة‌.
حکایت آوردن حرّ نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ در مقتل مشهور و منسوب به ابومخنف‌، کاملا متفاوت نقل شده است‌. دشمن چندان حر را تیرباران کردند که بدنش مانندآبکش شد. آنگاه سر او را قطع کرده و به سوی حسین پرتاب کردند. آنجاست‌که امام دست به صورت او کشید. این روایت البته داستانی است‌. داستانی‌تر ازآن‌، حکایت مصعب برادر حر و فرزند حر با نام علی است که دومی در سپاه‌کوفه بود و وقتی دید پدر و عمو به شهادت رسیدند او نیز وارد میدان نبرد شد؛تنی چند نفر را کشت تا کشته شد!
ـ عاقبت ظهر شد و وقت نماز فرا رسید. هنوز زهیر و شماری اصحاب دراطراف امام بودند. امام نماز را به جماعت ـ در شکل نماز خوف ـ اقامه کرد. به‌این ترتیب که امام دو رکعت نماز ظهر را آغاز کرد در حالی که زهیر و سعید بن‌عبدالله حنفی جلوی امام ایستادند. گروه دوم نماز را تمام کرده‌، آنگاه گروه ‌اول رکعت دوم را به امام اقتدا کردند. در وقتی که سعید جلوی امام ایستاده بود، هدف تیر دشمن قرار گرفت‌. بعد از پایان نماز هم‌، هرچه امام به این سوی و آن‌سوی می‌رفت‌، سعید میان امام و دشمن قرار می‌گرفت‌. به همین دلیل‌، چندان‌تیر به وی اصابت کرد که روی زمین افتاد. در این وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگوید که من از این رنجی که می‌برم‌،هدفم نصرت ذرّیه اوست‌. وی در حالی به شهادت رسید که سیزده تیر بربدنش اصابت کرده بود. در واقع سعید بن عبدالله بعد از نماز ظهر که باز درگیری آغاز شده و شدّت گرفت‌، در شرایطی که حفاظت از امام حسین ـ علیه‌السلام ـ را بر عهده داشت به شهادت رسید. در اینجا بازهم دشمن به‌تیراندازی به سوی اسبان باقی مانده سپاه امام ادامه داد تا همه آنان را از بین برد.در این وقت زهیر بن قین با رجزی که خواند بر دشمن حمله کرد. در شعری که از او خطاب به امام حسین ـ علیه السلام ـ نقل شده‌، آمده است که امام راهادی و مهدی نامیده که در حال رفتن به ملاقات جدش پیامبر، برادرش‌حسن‌، پدرش علی ـ علیه السلام ـ و عمویش جعفر و حمزه می‌باشد:
أقْدِم هُدِیت هادیًا مهدیًّا 
فالیوم‌َ تَلقی جدَّک النبیّا 
و حَسَنا و المُرتضی علیّا 
و ذالجَناحین الفَتی الکمیّا 
و أسدالله الشّهید الحیّا
دو نفر از کوفیان با نام‌های کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس بر وی حمله کرده او را به شهادت رساندند. در روایتی که در امالی صدوق آمده‌، گفته شده است که وی نوزده نفر را کشت تا به شهادت رسید. در مناقب ابن‌شهرآشوب آمده است که وی یک صد و بیست نفر را کشت‌، سپس به شهادت‌رسید! این آمارها غیر واقعی است که مانند آن در مناقب ابن شهرآشوب نسبت‌به برخی دیگر از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ نیز داده شده است‌. (خدا داناست‌.)
ـ تا این زمان هنوز شماری از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ سرپا بودند و به‌دفاع از آن حضرت‌، در برابر حملات دشمن مقاومت می‌کردند. در همیننبردها بود که یاران‌، تک تک به شهادت می‌رسیدند. خبر کشته شدن این افرادکه حتی ممکن است برخی از آنان‌، پیش از ظهر به شهادت رسیده باشند، بیش‌از همه در فتوح ابن اعثم (و به نقل از آن در مقتل الحسین ـ علیه السلام ـخوارزمی و گاه مناقب ابن شهرآشوب‌) آمده است‌. این قبیل مآخذ، گرچه ‌اخبار ریز قابل توجهی از کربلا به ما می‌دهد، اما می‌باید با تأمّل بیشتری موردبررسی قرار گیرد. 
عمرو بن خالد ازدی در شمار چنین افرادی است‌. وی رجزی خواند و جنگید تا به شهادت رسید. فرزندش خالد بن عمرو ازدی نیز پس از پدر به شهادت‌رسید.
خوارزمی از عمرو بن خالد صیداوی نیز یاد کرده و نوشته است‌: وی‌ نزد امام آمد و گفت‌: قصد آن دارم تا به دیگر یاران بپیوندم‌. امام حسین ـ علیه‌السلام ـ به او فرمود: تَقَدَّم فا¤نّا لاحقون بک عن ساعة‌. پیش برو، ما نیز ساعتی‌دیگر به تو خواهیم پیوست‌. 
سعد [شعبة‌] بن حنظله تمیمی‌ مجاهد دیگری است که با خواندن رجزی به‌میدان رفته پس از نبردی به شهادت رسید. 
عمیر بن عبدالله مَذْحِجی شهید بعدی است که رجزی خواند و به میدان رفت‌و به شهادت رسید. 
سوار بن أبی‌حُمَیر به میدان رفته مجروح شد و شش ماه بعد به شهادت رسید. 
عبدالرحمان بن عبدالله یَزَنی شهیدی است که به نوشته ابن اعثم‌، پس از مسلم‌بن عوسجه به شهادت رسیده است‌. شعر وی در میدان‌، مضمون مهمی درتشیع او دارد؛ به طوری که شاعر خود را بر دین حسین و حسن معرفی می‌کند.
أنا ابن عبدالله من آل یزن‌ 
دینی علی دین حسین و حسن‌ 
أضربکم ضَرْب‌َ فتی من الیمن‌ 
أرجو بذاک الفوز عند المؤتمن‌
زیاد بن عمرو بن عریب صائدی همدانی معروف به ابوثمامه صائدی که نماز ظهررا به یاد امام حسین ـ علیه السلام ـ آورد، شهید دیگر بعد از ظهر است‌. رجززیبایی از وی توسط ابن شهرآشوب نقل شده است‌. 
ابوالشعثاء یزید بن زیاد کندی پیش روی امام حسین ـ علیه السلام ـ در برابردشمن ایستاد و هشت تیر (و در برخی نقلها که پیش از این گذشت صد تیر)رها کرد که طی آن دست کم پنج نفر از سپاه کوفه کشته شدند. آنگاه که دشمن‌درخواست‌های امام حسین ـ علیه السلام ـ را رد کرد، به سوی دشمن تاخت تاکشته شد.
نافع بن هلال بِجِلی که پیش از این اشاره به نبرد او با تنی چند از کوفیان داشتیم‌،با تیراندازی دقیق خود دوازده تن از سپاه کوفه را کشت تا آن که بازویش‌شکست‌. دشمن وی را به اسارت گرفت و شمر گردنش را زد. نوشته‌اند که وی‌روی تیرهایش‌، نامش را نوشته بود و شعارش این بود: «أنا الجملی أنا علی دین‌علی‌». وی در حالی به صورت اسیر نزد عمر سعد آورده شد که همچنان خون‌از محاسنش جاری بود و فریاد می‌کشید: لو بقیَت‌ْ لی عضدٌ و ساعدٌ ماأسرتمونی‌؛ اگر بازو و دستی برایم مانده بود، نمی‌توانستید مرا به اسارتدرآورید.
وقتی شمر خواست گردنش را بزند، نافع گفت‌: به خدا سوگند اگر تومسلمان بودی‌، برای تو دشوار بود که پاسخ خون ما را در درگاه خداوند بدهی‌.ستایش خدای را که آرزوهای ما را [یعنی شهادت‌] برای اجرا در دست‌بدترین‌ِ خلق خود قرار داد. پس از آن شمر وی را به شهادت رساند. گفتنی‌است که نافع از یاران امام علی ـ علیه السلام ـ و از تربیت یافتگان مکتب آن‌ حضرت بود.
ـ به تدریج شمار یاران امام اندک و اندک می‌شد. افراد باقی مانده که‌نمی‌توانستند به جنگ رویاروی با دشمن بروند، تصمیم گرفتند تا کنار امام‌بمانند و تا پیش از شهادتشان‌، اجازه ندهند امام به شهادت برسد. آنان در این‌باره به رقابت با یکدیگر می‌پرداختند (تنافسوا فی أن یقتلوا بین یدیه‌). دوبرادر با نام‌های عبدالله و عبدالرحمان فرزندان عزرة‌ِ الغِفاری که شاهد این‌اوضاع بودند نزد امام آمدند، و اظهار کردند: دشمن نزدیک شده است‌؛ اجازه‌دهید ما پیش روی شما بجنگیم تا کشته شویم‌.
امام فرمود: مَرْحَبًابکم‌.خوارزمی گفتگوی این دو برادر را با امام طولانی‌تر آورده است‌. آنان باگریه نزد آن حضرت آمدند. امام فرمودند: برای چه می‌گریید. شما تا ساعتی‌دیگر نورچشمان خواهید بود. گفتند: ما برای خود گریه نمی‌کنیم‌؛ برای شمامی‌گرییم که دشمن این گونه شما را در محاصره گرفته است‌. ابومخنف این‌حکایت را برای دو نفر دیگر با نام‌های سیف بن حارث هَمْدانی و مالک بن‌عبدالله بن سُرَیع نقل کرده که عموزاده و از یک مادر بودند، نقل کرده است‌.پس از حکایت گریه کردن و پاسخ امام‌، این دو جوان‌، طبق رسم عرب‌، سلام‌خداحافظی دادند: السلام علیک یابن رسول الله‌. حضرت پاسخ داد: و علیکماالسلام و رحمة الله‌. آنان به میدان رفتند، و جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
ـ ابن اعثم در اینجا از چند تن از شهدای کربلا یاد کرده که در مآخذ دیگر شرح‌نبردشان نیامده است‌. از آن شمار یکی عمرو بن مطاع جُعْفی است که در فتوحاز نبرد، رجز و شهادتش یاد شده است‌. بلاذری و ابومخنف از او نامی به میاننیاورده‌اند. همچنین ابن اعثم از یحیی بن سلیم مازنی یاد کرده که رجزی‌خواند و عازم نبرد شد تا به شهادت رسید. شهید دیگری که ابن اعثم از او یادکرده اما بلاذری و ابومخنف نامی از وی نیاورده‌اند، قُرة بن ابی‌قُرة غِفاری‌ است‌. از وی نیز رجزی نقل شده و آمده است‌: فَقاتَل حتی قُتل‌. مورد دیگر، مالک بن انس باهلی‌است که وی نیز با رجز خوانی به سوی دشمن یورش بردو جنگید تا کشته شد. بیتی از رجز وی جالب است‌:
آل علی‌ّ شیعة الرّحمان‌ 
آل زیاد شیعة الشیطان‌
احتمال فراوان دارد که مقصود از مالک بن انس باهلی‌، شخصی با نام أنس بن‌حارث کاهلی یا باهلی باشد که روایتی از وی در منابع حدیثی سنی آمده واشاره به شهادت وی همراه امام حسین ـ علیه السلام ـ شده است‌؛ روایت چنیناست‌: عن الاشعث بن سحیم‌، عن أبیه‌، عن أنس بن حارث‌، قال‌: سمعت رسولالله (ص‌) یقول‌: ان‌ّ ابنی هذا یُقْتل بأرض العراق‌، فمن أدرکه منکم فلینصره‌،قال‌: فقتل أنس مع الحسین‌. انس بن حارث از رسول خدا نقل می‌کند که آنحضرت فرمود: این فرزندم ـ یعنی حسین ـ در سرزمین عراق کشته می‌شود؛هر کسی او را دریافت‌، حمایتش کند. راوی می افزاید: انس در کنار حسین ـعلیه السلام ـ کشته شد.
ـ یکی دیگر از شهدای کربلا حنظلة بن أسعد شبامی عِجْلی است که خبر وی‌را طبری آورده است‌. وی پیش روی حسین به طرف دشمن ایستاد و آیات‌عذاب مربوط به قوم عاد و ثمود را خواند و فریاد زد: یا قوم‌! لاتقتلوا حسینا،حسین را نکشید، «فَیُسْحِتَکُم‌ْ بِعَذَاب‌ٍ وَقَدْ خَاب‌َ مَن‌ْ افْتَرَی‌» آنگاه امام حسین ـ علیه السلام ـ بر او رحمت فرستاد و فرمود: همین که آنان دعوت تو را ردکردند، مستحق عذاب گشتند. پس از آن درخواست اجازه سفر آخرت وپیوستن به یارانش را کرد که حضرت اجازه داد. وی پس از سلام بر امام حسین ـ علیه السلام ـ و شنیدن پاسخ آن حضرت راهی میدان شده‌، جنگید تا کشته‌شد. بلاذری پیش از آوردن خبر شهادت عابس بن أبی‌شبیب شاکری [هَمْدانی‌] این نکته را یادآور شده است که وقتی اصحاب باقی مانده مشاهده کردندنمی‌توانند بر دشمن حمله برند و از امام حسین ـ علیه السلام ـ دفاع کنند، ازایشان خواستند تا اجازه دهد پیش روی او بجنگند تا کشته شوند. عابس از این‌گروه بود. وی نزد امام آمد و گفت که هیچ چیزی جز جانش ندارد که تقدیمکند. آنگاه با فعلیک السلام و خداحافظی با امام‌، راهی میدان شد. وی با شمشیرمی‌جنگید و چون شجاع بود، کسی برابرش در نمی‌آمد. اندکی بعد، چندین‌نفر یکباره بر سر او ریختند و او را کشتند.شوذب که از غلامان آزاد شده همین‌خاندان شاکری بود، همراه عابس به میدان آمد. ابتدا شوذب و سپس عابس به‌شهادت رسیدند.
عابس وقت رفتن برای نشان دادن صحّت ایمانش به امام‌حسین ـ علیه السلام ـ عرض کرد: أُشهد اللّه أنّی علی هَدْیک و هَدْی أبیک.ابومخنف می‌افزاید وقتی به میدان رفت‌، دشمنان گفتند: شیر شیرها آمد؛ کسی‌به تنهایی به مقابله با او نرود. عمر سعد گفت‌: او را سنگباران کنید. عابس که‌چنین دید، زره و کلاهخودش را درآورد و به سوی دشمن تاخت‌. راوی‌می‌گوید: گاه دسته‌های دویست نفری از برابرش می‌گریختند. آنگاه از هر چندسو بر او یورش آوردند و او را کشتند؛ به گونه‌ای که وقتی کشته شد، سرش‌میان دستان چندین نفر بود و هر کدام ادعا می‌کرد، وی او را کشته است‌. 
ـ شماری دیگر از شهدای کربلا عبارتند از: بدر بن مغفل جعفی که خبر رجزخوانی و شهادت وی را بلاذری آورده است‌.بن معقل أصبحی که رجزالکدن‌نیز رجزی خواند و به شهادت رسید. رجز وی نشان از موضع شیعیانه ‌او دارد:
انّی لمن ینکرنی ابن الکدن‌ 
انّی علی دین حُسین و حَسن‌
وی‌ّ از غلامان آزاد شده ابوذر غفاری است که پیش روی چشمان امام حسین ـ علیه السلام ـ جنگید تا به شهات رسید. وی نیز در رجز خود دفاع از آل ‌محمد را هدف مبارزه خود خواند. وی باید شیعه‌ای باشد که در مکتب ابوذر غفاری ‌پرورش یافته است‌. خبر جنادة بن حارث انصاری را نیز ابن اعثم آورده و رجز او را که ضمن آن بر وفاداری خود در بیعتش با امام حسین ـ علیه السلام ـ یادمی‌کند، نقل کرده است‌. فرزندش عمرو بن جناده نیز که پس از پدر به میدان رفت‌، رجزی طولانی خواند و جنگید تا به شهادت رسید.
رجز وی یک‌تحلیل تاریخی از شرایطی است که در زمان پیامبر خدا (ص‌) و پس از آن در مناسبت مؤمنان واقعی از مهاجر و انصار با قریش در زمان کفرشان از یک سوو زمان فسق و فجورشان از سوی دیگر، وجود داشته است‌. ابتدا از دشمنی‌قریش با انصار و مهاجرین یاد می‌کند و این که مهاجرین و سواران انصار،خون کفار را در عهد پیامبر (ص‌) ریختند. امروز هم باید خون فجار و اراذلی‌که به خاطر حمایت از قارون‌صفتان‌، قرآن را کناری نهاده‌اند، از نیزه‌های‌ مؤمنان ریخته شود فجاری که به دنبال گرفتن انتقام بدر هستند. آنگاه سوگندمی‌خورد که با تمام وجود و امکانات در برابر فساق بایستد. از طایفه جُعْفیان‌،حجاج بن مسروق جعفی در کنار امام حسین ـ علیه السلام ـ به شهادت‌ رسید.
ـ چهار نفر یکجا شهید شدند و بنا به گفته ابومخنف‌، شهادت اینان در آغاز نبردبوده است‌. این که مقصود از «اوّل قتال‌» چه زمانی است‌، محل تردید است‌. امابه هر روی ممکن است پس از تیراندازی عمومی دشمن و در آغاز نبردرویاروی باشد. بسا مقصود نبردی باشد که پس از نماز ظهر رخ داده که احتمال‌آن اندک است‌. گفتنی است که در جریان شهادت اینان‌، عباس بن علی هنوز درمیدان نبرد حاضر بوده است‌. ابومخنف می‌گوید: عمر بن خالد صیداوی‌، جابربن حارث سلمانی‌، مجمّع بن عبدالله عائذی و سعد غلام آزاد شده عمر بن‌خالد صیداوی‌، چهارنفری به سمت دشمن یورش بردند. وقتی وارد دل سپاه‌کوفه شدند، دشمن آنان را محاصره و از بقیه افراد امام حسین ـ علیه السلام ـ جدا کرد. در این‌جا بود که عباس بن علی حمله کرده آنان را از محاصره‌درآورد، در حالی که مجروح بودند. در ادامه نبرد دشمن با شدت بخشیدن‌حمله بر آنان‌، این چهار نفر را در یکجا به شهادت رساند. به نوشته بلاذری‌آخرین کشته از سپاه امام‌، و حتی پس از شهادت امام‌، سوید بن عمرو خثعمی‌بود که مجروح افتاده بود؛ وقتی شنید امام حسین ـ علیه السلام ـ به شهادترسیده است‌، کاردی برداشت و با همان به نبرد با دشمن شتافت تا آن که دو نفراز کوفیان وی را به شهادت رساندند.
ـ شروع به نبرد از سوی اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ ، زمانی بود که ازیاران کسی باقی نمانده بود. (فلم یزل أصحاب الحسین یُقاتلون و یُقْتلون حتی‌لم یبق معه غیر أهل بیته‌) آن گاه اهل بیت وارد کارزار شده و شماری از آنان به‌شهادت رسیدند که رقم آنان را کمتر از شانزده نفر ننوشته‌اند، و برخی از منابع‌نام بیش از بیست نفر را یاد کرده اند. فهرست این افراد به نقل از محمد بن سعد(م 230) خواهد آمد. 
***
مبارزه سیدالشهدا در ظهر روز دهم 
از بعض ارباب مقاتل نقل است که چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظر کرد هفتاد و دو تن از یاران و اهلبیت خود را شهید و کشته بر روی زمین دید عازم جهاد گردید، پس به جهت وداع زنها رو به خیمه کرد و پردگیان سرادق عصمت را طلبید و ندا کرد که ای سکینه، ای فاطمه، ای زینب، ای ام کلثوم. عَلَیْکُنَّ مِنّی السَّلامُ:
وَاَسْکَنَّ مِنهُ الذَّیلَ مُنتجِباتِ
وَ یا کَهْفَ اَهْلِ الْبَیْتِ فی الاْزَماتِ
وَ یا لَیْتَنا لَمْ نَمْتَحِنْ بِحَیات
وَ مَنْ لَلْعُذاری عِنْدَ فَقْدِ وُلاه
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
وین موکنان بگریه که شد روز ما تباه
 
فَقٌمن وَاَرْسَلنَ الدُّموُعَ تَلَهُفّا
اِلی اَیْنَ یَابْنَ الْمُصْطَفی کوْکَبَ الدُّجی
فَیا لَیْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَری
فَمَنْ لِلْیَتامی اِذْ تَهَدَّمَ رُکْنُهُمْ
سرگشته بانوان سراپرده عفاف
آن سر زنان به ناله که شد حال ما زبون
پس سکینه عرض کرد یا اَبَه اَسَتَسْلَمْت لِلْمَوتِ ای پدر آیا تن به مرگ داده‌ای؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یاور و معینی ندارد عرض کرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدین مثل تمثل جست:
هَیْهاتَ لَوتُرِکَ الْقَطالَنام.

اگر صیاد از مرغ قطا دست بر می‌داشت آن حیوان در آشیانة‌ خود آسوده می‌خفت. کنایت از آنکه این لشکر دست از من برنمی‌دارند، و نمی‌گذارند که شما را به جائی برم، زنها صدا به گریه بلند کردند، حضرت ایشان را ساکت فرمود. و گویند که آن حضرت رو به ام کلثوم نمود و فرمود.
اوُصیکِ یا اُخَیَّه بِنَفْسِکِ خَیْراً وَ اِنّی بارِرٌ اِلی هؤلاءِ الْقَوْم.
در اثبات الوصیه است که امام حسین علیه السلام حاضر کرد علی بن الحسین علیه السلام را و آن حضرت بیمار بود پس وصیت فرمود به او به اسم اعظم و مواریث انبیاء علیهم السلام و آگاه نمود او را که علوم و صحف و مصاحف و سلاح را که از مواریث نبوتست نزد ام سلمه رضی الله عنها گذاشته و امر کرده که چون امام زین العابدین علیه السلام برگردد به او سپارد.
در دعوات راوندی از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده که فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سینه خود چسباند در آن روز که کشته شد وَالدّمآءُ تَغْلی و خونها در بدن مبارکش جوش می‌خورد، و فرمود ای پسر من حفظ کن از من دعائی را که تعلیم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله علیه و تعلیم فرمود به او رسول خدا صلی الله علیه و آله و تعلیم نمود به آن حضرت جبرئیل از برای حاجت و مهم و اندوه و بلاهای سخت که نازل می‌شود و امر عظیم و دشوار و فرمود بگو:
بِحَقّ یس وَالْقُرانِ الْحَکیمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظیم یا مَنْ یَقْدِرُ عَلی حَوائِج السّائِلینَ یا مَنْ یَعْلَمُ ما فی الضَّمیرِِ یا مُنَفّسَ عَنِ الْمَکروُبینَ یا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومینَ یا ارحِمَ الشَّیْخ الْکبیرِ یا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغیرِ یا مَنْ لایَحْتاجُ اِلَی التَّفْسیرِ صَلّ عَلی مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بی کَذا وَ کَذا.
در کافی روایت شده که حضرت امام زین العابدین علیه السلام وقت وفات خویش حضرت امام محمد باقر علیه السلام را به سینه چسبانید و فرمود ای پسر جان من وصیت می‌کنم ترا به آنچه که وصیت کرد به من پدرم هنگامی که وفاتش حاضر شد و فرمود این وصیت را پدرم به من نموده فرمود,
یا بُنّیَّ اِیّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لایَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً اِلاّض اللهُ.
ای پسر جان من بپرهیز از ظلم بر کسی که یاوری و دادرسی ندارد مگر خدا.
راوی گفت پس حضرت سیدالشهداء علیه السلام به نفس نفیس عازم قتال شد. امام زین العابدین علیه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بیکس دید با آنکه از ضعف و ناتوانی قدرت برداشتن شمشیر نداشت راه میدان پیش گرفت، ام کلثوم از قفای او ندا در داد که ای نور دیده برگرد، حضرت سجاد علیه السلام فرمود که ای عمه دست از من بردار و بگذار تا پیش روی پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله جهاد کنم، حضرت سیدالشهداء علیه السلام به ام کلثوم فرمود که باز دار او را تا کشته نگردد و زمین از نسل آل محمد علیهم السلام خالی نماند. بالجمله امام حسین علیه السلام در چنین حال از محبت امت دست بازنداشت و همی خواست بلکه تنی چند به راه هدایت درآید و از آن گمراهان روی برتابد. لاجرم ندا در داد که آیا کسی هست که ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله بگرداند؟ آیا خداپرستی هست که در باب ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسی هست که امید ثواب از خدا داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا معینی و یاوری هست که به جهت خدا یاری ما کند؟ زنها که صدای نازنینش را شنیدند به جهت مظلومی او صدا را به گریه و عویل بلند کردند.
در کتاب احتجاج مسطور است که حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودی در زمین کند و آن کودک را به خون خویش آلوده کرد پس او را دفن نمود.
طبری از حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام روایت کرده که تیری آمد رسید بر گلوی پسری از آن حضرت که در کنار او بود پس آن حضرت مسح می‌کرد خون را بر او و می‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْم دَعَوْنا لِیَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.
پس امر فرمود آوردند حبره‌ای و آن جامه‌ای است یمانی آن را چاک کرد و پوشید پس با شمشیر به سوی کارزار بیرون شد، انتهی. بالجمله چون از کار طفل خویش فارغ شد سوار بر اسب شد و روی به آن منافقان آورد و فرمود:
عَنْ‌ ثَوابِ الله رَبّ الثّقَلَیْنِ
حَسَنَ الْخَیرِ کَریمَ الاَبَوَیْنِ
اُحْشُرُوا النَّاس اِلی حَرْبِ الْحُسَیْنَ
 
کَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا
قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِیّاً وَابْنَهُ
حَنَقاً مِنْهُمْ وَ قالُوا اَجْمِعُوا

پس مقابل آن قوم ایستاد و در حالتی که شمشیر خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانی دنیا شسته و یک باره دل به شهادت و لقای خدا بسته و این اشعار را قرائت می‌فرمود:
کَفانی بِهذا مُفْخَرًا حینَ اَفْخَرُ
وَ نَحْنُ سِراجُ اللهِ فیِ الْخَلْقِ یَزْهَرُ
وَ عَمّی یُدْعی ذاالْجَناحَیْن جَعْفَرٌ
وَ فینَا الْهًدی وَ‌الْوَحْیُ بِالْخَیْر یُذْکَرُ
نَسُرُّ بِهاذا فی الاَنامِ وَ نَجْهَرُ
بِکَاْس رَسُولِ اللهِ ما لَیْسَ یُنْکَرُ
وَ مُبْغِضُنا یَوْمَ الْقِیامَهِ یَخْسُرُ
 
اَنَا ابْنُ عِلیّ الّطُهْرِ مِنْ‌الِ هاشِمٍ
وَجَدّی رَسُولَ اللهِ اَکْرَمُ مَنْ مَشی
وَ فاطِمَهُ اَمّی مِنْ سُلالَهِ اَحْمَدَ
وَ فینا کِتابُ اللهِ اُنْزِلَ صادِقاً
وَ نَحْنُ اَمانُ اللهِ لِلناسِ کُلّهمْ
وَ نَحْنُ وَلاهُ الْحُوْضِ نَسْقی وُلاتِنا
وَ شیعَتُنا فیِ النّاسِ اَکْرَمُ شیعَهٍ
پس مبارز طلبید و هر که در برابر آن فرزند اسد الله الغالب می‌آمد او را به خاک هلاک می‌افکند تا آنکه کشتار عظیمی نمود و جماعت بسیار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، دیگر کسی جرئت میدان آن حضرت نکرد.
پس آن جناب حمله بر میمنه نمود و فرمود:
وَالْعارُ اَوْلی مِنْ دُخُولِ النّارِ
اَلْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ
پس حمله بر مسیره کرد و فرمود:
الَیْتُ اَنْ لا اَنْثَنی
اَمْضی عَلی دین النّبی
 
انا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِ
اَحْمی عَیالاتِ اَبیً
بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز ندیدم مردی را که لشکرهای بسیار او را احاطه کرده باشند و یاران و فرزندان او را به جمله کشته باشند و اهلبیت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوی القلب‌تر از امام حسین علیه السلام چه تمام این مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگی و کثرت حرارت و بسیاری جراحت و با وجود اینها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هیچگونه آلایش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اینحال می‌زد و می‌کشت، و گاهی که ابطال رجال بر او حمله می‌کردند و چنان بر ایشان می‌تاخت که ایشان چون گله گرگ دیده می‌رمیدند و از پیش روی آن فرزند شیر خدا می‌گریختند، دیگر باره لشکر گرد هم در می‌آمدند و آن سی هزار نفر پشت با هم می‌دادند و حاضر به جنگ او می‌شدند، پس آن حضرت بر آن لشکر انبوه حمله می‌افکند که مانند جراد منتشر از پیش او متفرق و پراکنده می‌شدند و لختی اطراف او از دشمن تهی می‌گشت. پس از قلب لشکر روی به مرکز خویش می‌نمود و کلمه مبارکه لاحَوْلَ وَلاقُو‌ّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت می‌فرمود.
رَجَعَ الْکَلامُ اِلی سِیاقِهِ الا‎َوَّل:

این وقت ابن سعد لعین بدانست که در پهن دشت آفرینش هیچکس را آن قدرت و توانائی نیست که با امام حسین علیه السلام کوشش کند و اگر کار بدینگونه رود آن حضرت تمام لشکر را طمعه شمشیر خود گرداند. لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت:
وای بر شما آیا می‌دانید که با که جنگ می‌کنید و با چه شجاعتی رزم می‌دهید این فرزند انزع البطین غالب کل غالب علی بن ابیطالب علیه السلام است، این پسر آن پدر است که شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاک هلاک افکنده. همگی همدست شوید و از هر جانب بر او حمله آرید:
فَصَوَّبُوا الرَّایَ لَمّا صَعَّدُوا الْفِکَرا
السَّیْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطّیَّ وَالحَجَرا
 

اَعْیاهُمْ اَنْ یَنالوُهُ مَبارَزَه
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فِی الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

پس آن لشکر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان  تیرها بر کمان نهادند و بسوی آن حضرت رها کردند.
پس دور آن غریب مظلوم را احاطه کردند و مابین او و خیام اهلبیت حاجز و حائل شدند، و جماعتی جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون این بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود که ای شیعیان آل ابوسفیان اگر دست از دین برداشتید و از روز قیامت و معاد نمی‌ترسید پس در دنیا آزاد مرد و با غیرت باشید رجوع به حسب و نسب خود کنید زیرا که شما عرب می‌باشید. یعنی عرب غیرت و حمیت دارد شمر (ملعون) بیحیا رو به آن حضرت کرد و گفت چه می‌گوئی ای پسر فاطمه؟ فرمود می‌گویم من با شما جنگ دارم و مقاتلت می‌کنم و شما با من نبرد می‌کنید، زنان را چه تقصیر و گناه است؟ پس منع کنید سرکشان خود را که متعرض حرم من نشوند تا من زنده‌ام. شمر صیحه در داد که ای لشکر از سراپردة این مرد دور شوید که کفوی کریم است و قتل او را مهیا شوید که مقصود ما همین است. پس سپاهیان بر آن حضرت حمله کردند و آن جناب مانند شیر غضبناک در روی ایشان درآمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاک می‌افکند که باد خزان برگ درختان را. و بهر سو که رو می‌کرد لشکریان پشت می‌دادند. پس از کثرت تشنگی راه فرات در پیش گرفت، کوفیان دانسته بودند که اگر آن جناب شربتی آب بنوشد ده چندان از این بکوشد و بکشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات می‌نمود و بر او حمله می‌کردند و او را بر می‌گردانیدند.
اعور سلمی و عمر و بن حجاج که با مردانی کماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند که حسین را راه بر شریعه مگذارید، آن حضرت مانند شیر غضبان برایشان حمله می‌افکند و صفوف لشکر را بشکافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نیز تشنگی را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود که تو تشنه و من نیز تشنه‌ام به خدا قسم که آب نیاشامم تا تو بیاشامی، کانه اسب فهم کلام آن حضرت کرد، سر از آب برداشت یعنی در شرب آب من بر تو پیشی نمی‌گیرم، پس حضرت فرمود آب بخور من می‌آشامم و دست فرا برد و کفی آب بر گرفت تا آن حیوان بیاشامد که ناگاه سواری فریاد برداشت که ای حسین تو آب می‌نوشی و لشکر به سراپرده‌ات می‌روند و هتک حرمت تو می‌کنند.
چون آن معدن حمیت وغیرت این کلام را از آن ملعون شنید آب از کف بریخت و به سرعت از شریعه بیرون تاخت و بر لشکر حمله کرد تا به سراپردة خویش رسید معلوم شد که کسی متعرض خیام نگشته و گوینده این خبر مکری کرده بوده. پس دگرباره اهلبیت را وداع گفت، اهلبیت همگان با حال آشفته و جگرهای سوخته و خاطرهای خسته و دلهای شکسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت نبندد که ایشان به چه حالت بودند و هیچکس نتواند که صورت حال ایشان را تقریر یا تحریر نماید.
که تصویرش زده آتش بجانم
شنیدن کی بود مانند دیدن
 

من از تحریر این غم ناتوانم
ترا طاقت نباشد از شنیدن

بالجمله ایشان را وداع کرد و به صبرو شکیبائی ایشان را وصیت نمود و فرمان داد تا چادر اسیری بر سر کنند و آماده لشکر مصیبت و بلا گردند، و فرمو د بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت کند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر کند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و کرم مزد و عوض کرامت فرماید، پس زبان به شکوه میگشائید و سخنی میگوئید که از مرتبت و منزلت شما بکاهد، این سخنان بفرمود و رو به میدان نمود. شاعر در این مقام گفته:
بر کودکان نمود به حسرت همی نگاه
آنرا گذاشت بر دل و از دل کشید آه
وز خیمه‌گاه گشت روان سوی حربگاه
فریاد واخاه شد و بانگ وا اباه
 

آمد به خیمگاه وداع حرم نمود
این را نشاند در بر و بر رخ فشاند اشگ
در اهلبیت شور قیامت بپا نمود
او سوی رزمگاه شد و در فقای او

پس عنان مرکب به سوی میدان بگردانید و بر صف لشکر مخالفان تاخت می‌زد و می‌انداخت و با لب تشنه و بدن خسته از کشته پشته می‌ساخت و مانند برگ خزان سرهای آن منافقان را بر زمین می‌ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجار را با خاک معرکه می‌ریخت و می‌آمیخت، لشکر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارک خود می‌خرید و از کثرت خدنگ که بر چشمه‌های زره آن حضرت نشست سینه مبارکش چون خارپشت گشت.  در این وقت حضرت از بسیاری جراحت و کثرت تشنگی و بسیاری ضعف و خستگی توقف فرمود تا ساعتی استراحت کرده باشد که ناگاه ظالمی سنگی انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبین مبارکش رسید و خون از جای او بر چشم و چهره خود را از خون پاک کند تا ناگاه تیری که پیکانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مبارکش و به قولی بر دل پاکش رسید و از آن سوی سر بدر کرد و حضرت در آنحال گفت:
بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علی مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّی الله عَلَیْهِ وَ الِهِ.

آنگاه رو به سوی آسمان کرد و گفت ای خداوند من ، تو می‌دانی که این جماعت می‌کشند مردی را که در روی زمین پسر پیغمبر جز او نیست. پس دست برد و آن تیر را از قفا بیرون کشید و از جای آن تیر مسموم مانند ناودان خون جاری گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت می‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان می‌افشاند و از آن خون شریف قطره‌ای برنمی‌گشت دیگرباره کف دست را از خون پر کرد و بر سر و روی و محاسن خود مالید و فرمود که با سر و روی خون آلود و به خون خویش خضاب کرده جدم رسول خدا (ص) را دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گوید: که صاحب معراج المحبه این مصیبت را نیکو به نظم آورده است، شایسته است که من آن را در اینجا ذکر کنم، فرموده:
که آساید دمی از زخم پیکار
به پیشانی وجه الله احسن
شکست آیینة‌ ایزد نما را
چه در روز احد روی محمد
نمایان شد ز زیر چرخ جوشن
گرفت اندر دل شه جای تا پر
عیان گردید زهرآلوده پیکان
ز زهر آلوده پیکان گشت پرخون
که جنب الله بدرید از سنانش
سمند عشق بار عشق بگذاشت
برو افتاد و می‌گفت اندر آندم
وَاَیْتَمْتُ الْعیالَ لِکَیْ اَراکا
لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلی سِواکا
 

به مرکز باز شد سلطان ابرار
فلک سنگی فکند از دست دشمن
چه زد از کینه آن سنگ جفا را
که گلگون گشت روی عشق سرمد
دلی روشنتر از خورشید روشن
یکی الماس وش تیری ز لشگر
که از پشت و پناه اهل ایمان
مقام خالق یکتای بیچون
سنان زد نیزه بر پهلو چنانش
بدیدارش دل آرا رایت افراخت
بشکر وصل فخر نسل آدم
تَرَکْتُ الْخَلْقَ طُرّافی هَواکا
وَلَوْ قَطّعْتَنی فِی الْحُبّ اِرْباً

این وقت ضعف و ناتوانی بر آن حضرت غلبه کرد و از کارزار بازایستاد و هر که به قصد او نزدیک می‌آمد یا از بیم یا از شرم کناره می‌کرد و برمی‌گشت. تا آنکه مردی از قبیله کنده که نام نحسش مالک (لعین) بن یسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتی بر سر مبارکش زد کلاهی که بر سر مقدس آن حضرت بود شکافته شد و شمشیر بسر مقدسش رسید و خون جاری شد به حدی که آن کلاه از خون پر شد.
حضرت در حق او نفرین کرد و فرمود: با این دست نخوری و نیاشامی و خداوند ترا با ظالمان محشور کند. پس آن کلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روی آن بست. مالک بن یسر آن کلاه پرخون را که از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه‌اش ام عبدالله بنت الحر البدی که آگه شد بانگ بر او زد که در خانه من لباس مأخوذی فرزند پیغمبر را می‌آوری؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر کند و پیوسته آن ملعون فقیر و بدحال بود و از دعای امام حسین علیه السلام هر دو دست او از کار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشک می‌گردید و در زمستانت خون از آنها می‌چکید و بر این حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.
و به روایت سید ره و مفید (ره) لشکر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ کردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه کردند. این هنگام عبدالله بن حسن که در میان خیام بود و کودکی غیرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدین حال دید تاب و توان از وی برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خمیه بیرون دوید تا مگر خود را به عموی بزرگوار رساند. جناب زینب سلام الله علیها از عقب او بشتاب بیرون شد و او را بگرفت و از آن سوی امام علیه السلام نیز ندا در داد که ای خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار که در این میدان بلاانگیز آید و خود را هدف تیر و سنان بیرحمان نماید.
جناب زینب هر چه در منع او اهتمام کرد فایده نبخشید و عبدالله از برگشتن به سوی خیمه امتناع سختی نمود و گفت به خدا قسم که از عموی خویش مفارقت نکنم و خود را از چنگ عمه‌اش رهانید و به تعجیل تمام خود را به عموی خود رسانید و در این وقت ابحر (لعین) ابن کعب شمشیر خود را بلند کرده بود که به حضرت امام حسین علیه السلام فرود آورد که آن شاهزاده رسید و به آن ظالم فرمود وای بر تو ای پسر زانیه می‌خواهی عموی مرا بکشی آن ملعون چون تیغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پیش شمشیر داد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع کرد چنانکه صدای قطع کردنش بلند شد و به نحوی بریده شد که با پوست زیرین بیاویخت. آن طفل فریاد برداشت که یا ابتاه یا عماه حضرت او را بگرفت و بر سینه خو د چسبانید و فرمود ای فرزند برادر صبر کن بر آنچه بر تو فرود آید و آنرا از در خیر و خوبی به شمار گیر، هم اکنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعین) تیری به جانب آن کودک انداخت و او را در بغل عم خویش شهید کرد.
حمید بن مسلم گفته که شنیدم حسین علیه السلام در آن وقت می‌گفت:
اَلَلّهُمَّ اَمْسِکْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَکاتِ الاَرْضِ الخ.
شیخ مفید ره فرمود که رجاله حمله کردند از یمن و شمال بر کسانی که باقیمانده بودند با امام حسین علیه السلام پس ایشان را به قتل رسانیدند و باقی نماند با آن حضرت جز سه نفر یا چهار نفر.
سید بن طاوس (ره) و دیگران فرموده‌اند که حضرت سیدالشهداء علیه السلام فرمود بیاورید برای من جامه‌ای که کسی در آن رغبت نکند که آنرا در زیر جامه‌هایم بپوشم تا چون کشت شوم و جامه‌هایم را بیرون کنند آن جامه را کسی از تن من بیرون نکند. پس جامه‌ای برایش حاضر کردند، چون کوچک بود و بر بدن مبارکش تنگ می‌افتاد آنرا نپوشید، فرمود این جامه اهل ذمت است جامه از این گشادتر بیاورید پس جامه وسیعتر آوردند آنگاه در پوشید. و به روایت سید ره جامه کهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره کرد تا از قیمت بیفتد و آنرا در زیر جامه‌های خود پوشید فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهید شد آن کهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.
که تا برون نکند خصم بدمنش ز تنش
تنی نماند که پوشند جامه یا کفنش
لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش
لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور
شیخ مفید (ره) فرموده که چون باقی نماند با آن حضرت احدی مگر سه نفر از اهلش یعنی از غلامانش، رو کرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید، و آن سه نفر حمایت او می‌کردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از کثرت جراحت که بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم کشیده و ایشان را به یمین و شمال متفرق می‌نمود شمر (ملعون) که خمیر مایة‌ هر شر و بدی بود چون این بدید سواران را طلبید و امر کرد که در پشت پادگان صف کشند و کمانداران را امر کرد که آن حضرت را تیرباران کنند، پس کمانداران آن مظلوم بی‌کس را هدف تیر نمودند و چندان تبر بر بدنش رسید که آن تیرها مانند خار خارپشت بر بدن مبارکش نمایان گردید. این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشکر نیز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زینب سلام الله علیها که چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا کرد و فرمود: وَیْحَکَ یا عُمرَ اَیُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَیْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبری اشگش به صورت و ریش نحسش جاری گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید، پس جناب زینب علیهاالسلام رو به لشکر کرد و فرمود وای بر شما آیا در میان شما مسلمانی نیست؟ احدی او را جواب نداد.
سید بن طاوس (ره) روایت کرده که چون از کثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت کارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود این وقت صالح (لعین) بن وهب المزنی وقت را غنیمت شمرده از کنار حضرت درآمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوی مبارکش زد چنانکه از اسب درافتاد و روی مبارکش از طرف راست بر زمین آمد و در این حال فرمود:
بِسْمِ الله وَ باللهِ عَلی مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ.

پس برخاست و ایستاد.
فَلَمّا خَلی سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَیْکَلِ الوَحْی وَ التَّنْزیل وَ هَوی عَلَی الارْضِ عَرْشُ الْمَلِکِ الْجَلیلِ جَعَلَ یُقاتِلُ وَ‌ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ.
حضرت زینب سلام الله علیها که تمام توجهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت که وا اخاه وا سیداه وا اهلبیتاه ای کاش آسمان خراب می‌شد و بر زمین می‌افتاد و کاش کوهها از هم می‌پاشید و بر روی بیابانها پراکنده می‌شد.
راوی گفت که شمر بن ذی الجوشن (ملعون) لشکر خود را ندا در داد برای چه ایستاده‌اید و انتظار چه می‌برید؟ چرا کار حسین را تمام نمی‌کنید؟ پس همگی بر آن حضرت از هر سو حمله کردن حصین (لعین) بن تمیم تیری بر دهان مبارکش زد ابوایوب (ملعون) غنوی تیری بر حلقوم شریفش زد و زرعه (لعین) بن شریک بر کف چپش زد و قطعش کرد و ظالمی دیگر بر دوش مبارکش زخمی زد که آن حضرت بر وی درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود که گاهی به مشقت زیاد برمی‌خاست، طاقت نمی‌آورد و بر روی می‌افتاد تا اینکه سنان ملعون نیز بر گلوی مبارکش فرو برد پس بیرون آورده و فرو برد در استخوانهای سینه‌اش و بر این هم اکتفا نکرد آنگاه کمان بگرفت و تیری بر نحر شریف آن حضرت افکند که آن مظلوم درافتاد. در روایت ابن شهر آشوب است که آن تیر بر سینه مبارکش رسید پس آن حضرت بر زمین واقع شد و خون مقدسش را با کفهای خود می‌گرفت و می‌ریخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردی که در طرف راست او بود از اسب پیاده شو و به سوی حسین رو و او را راحت کن. خولی (لعین) بن یزید چون این بشنید به سوی قتل آن حضرت سبقت کرد دوید چون پیاده شد و خواست که سر مبارک آن حضرت را جدا کند رعده و لرزشی او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وی گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا می‌لرزی؟ پس خود آن ملعون کافر سر مقدس آن مظلوم را جدا کرد.
سید بن طاوس (ره) فرمود که سنان بن انس لعنه الله پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیر را بر حلقوم شریفش زد ومی‌گفت والله که من سر ترا جدا می‌کنم و می‌دانم که تو پسر پیغمبری و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتری پس سر مقدسش را برید.
در روایت طبری است که هنگام شهادت جناب امام حسین علیه السلام هر که نزدیک او می‌آمد سنان بر او حمله می‌کرد و او را دور می‌نمود برای آنکه مبادا کس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنکه خود او سر را از تن جدا کرد و به خولی سپرد.
مُجْمَلَهً ذِکْرُها لِمُدَّکَّرٍ
مابَیْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ
 

فَاجِعَهٌ اِنْ ارَدْتُ اکْتُبُها
جَرَتْ دُمُوعی وَ حال حائِلُها

پس در این هنگام غبار سختی که سیاه و تاریک بود در هوا پیدا شد و بادی سرخ وزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تار شد که هیچکس عین و اثری از دیگر نمی‌دید، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اینکه پس از ساعتی هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گردید.
 
ابن قولویه قمی (ره) روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود در آن هنگامی که حضرت امام حسین علیه السلام شهید گشت لشکریان شخصی را نگریستند که صیحه و نعره می‌زند گفتند بس کن ای مرد این همه ناله و فریاد برای چیست؟ گفت چگونه صحیه نزنم و فریاد نکنم و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله را می‌بینم ایستاده گاهی نظر به سوی آسمان می‌کند و زمانی حربگاه شما را نظاره می‌فرماید از آن می‌ترسم که خدا را بخواند و نفرین کند و تمام اهل زمین را هلاک نماید و من هم در میان ایشان هلاک شوم. بعضی از لشکر با هم گفتند که این مردی است دیوانه و سخن سفیهانه می‌گوید، و گروهی دیگر که توابون آنها را گویند از این کلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم که ستمی بزرگ بر خویشتن کردیم و به جهت خوشنودی پسر سمیه سید جوانان اهل بهشت را کشتیم و همانجا توبه کردند و بر ابن زیاد خروج کردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد. راوی گفت فدایت شوم آن صیحه زننده چه کس بود فرمود ما او را جز جبرئیل ندانیم.
 
شیخ مفید (ره) در ارشاد فرموده که حضرت سیدالشهداء علیه السلام از دنیا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و یکم هجری بعد از نماز ظهر آن روز در حالی که شهید گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلایا بود به نحوی که به شرح رفت و سن شریف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود که هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و سی و هفت سال با پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و با برادرش امام حسین علیه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسین علیه السلام یازده سال بود، و خضاب می‌فرمود با حنا و رنگ در وقتی که کشته شد خضاب از عارضش بیرون شده بود.
برگرفته از کتاب منتهی الامال 
مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی
***
روضه وداع در کلام شهید مطهری


شجاعت و قوت قلبى که ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.این،سخن راویان دشمن است.راوى گفت:«و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل اهل بیته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه‏»به خدا قسم در شگفت‏بودم که این چه دلى بود،چه قوت قلبى بود؟!یک آدمى که اینچنین دل شکسته باشد که در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بیت و فرزندانش را قلم قلم کرده باشند و اینچنین قوى القلب باشد! من که نظیرى برایش سراغ ندارم.
در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏اى را به عنوان مرکز انتخاب کرده بود،یعنى وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا مى‏ایستاد و بعد حمله مى‏کرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ،کسى جرات نکرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگیدند،ولى آمدن همان و از بین رفتن همان.پسر سعد فریاد کرد:چه مى‏کنید؟!«ان نفس ابیه بین جنبیه‏»(یا«ان نفسا ابیة بین جنبیه‏»)این،پسر على است، روح على در پیکر اوست،شما با چه کسى دارید مى‏جنگید؟!با او تن به تن نجنگید.دیگر جنگ تن به تن تمام شد.
آن وقت جنگى که از طرف آنها نامردى بود شروع شد،سنگ پرانى،تیر اندازى.جمعیتى در حدود سى هزار نفر مى‏خواهند یک نفر را بکشند.از دور ایستاده‏اند،تیر اندازى مى‏کنند یا سنگ مى‏پرانند.همینها وقتى که ابا عبد الله حمله مى‏کرد،درست مثل یک گله روباه که از جلوى شیر فرار مى‏کند،فرار مى‏کردند.ولى حضرت حمله را خیلى ادامه نمى‏داد یعنى نمى‏خواست فاصله‏اش با خیام حرمش زیاد شود.غیرت حسین اجازه نمى‏داد که تا زنده است کسى به اهل بیتش اهانت کند.مقدارى که حمله مى‏کرد و آنها را دور مى‏ساخت، بر مى‏گشت،مى‏آمد در آن نقطه‏اى که آن را مرکز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه‏اى بود که صدا رس به حرم بود،یعنى اهل بیت اگر چه حسین را نمى‏دیدند ولى صدایش را مى‏شنیدند.
براى اینکه زینبش مطمئن باشد،براى اینکه سکینه‏اش مطمئن باشد،براى اینکه بچه‏هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست،وقتى که مى‏آمد در آن نقطه مى‏ایستاد،آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت مى‏آمد و مى‏گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏»یعنى این نیرو از حسین نیست،این خداست که به حسین نیرو داده است،هم شعار توحید مى‏داد و هم به زینبش خبر مى‏داد که زینب جان!هنوز حسین تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم کسى حق ندارد بیرون بیاید.لذا همه در داخل خیمه‏ها بودند.
ابا عبد الله دو بار براى وداع آمدند.یک بار آمدند،وداع کردند و رفتند.بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در این هنگام شخصى صدا زد:حسین!تو مى‏خواهى آب بنوشى؟!ریختند به خیام حرمت.دیگر آب نخورد و برگشت.آمد براى بار دوم با اهل بیتش وداع کرد(ثم ودع اهل بیته ثانیا).چه جمله‏هاى نورانى‏اى دارد!رو مى‏کند به آنها که:اهل بیت من!مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر مى‏شوید،ولى کوشش کنید که در مدت اسارتتان یک وقت کوچکترین تخلفى از وظیفه شرعى‏تان نکنید.مبادا کلمه‏اى به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد.
ولى مطمئن باشید که این،پایان کار دشمن است،این کار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجیکم‏»بدانید که خدا شما را نجات مى‏دهد و از ذلت‏حفظ مى‏کند.این خیلى حرف است:اهل بیت من!شما اسیر خواهید شد ولى حقیر و ذلیل نخواهید شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همین جهت‏بود که وقتى در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مى‏دادند،زینب نمى‏گذاشت قبول کنند.اسیر بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل کنند.شیر را هم در زنجیر مى‏کنند ولى شیر در زنجیر هم که باشد شیر است،روباه آزاد هم که باشد روباه است.
بار دوم که امام آمد،اهل بیت‏خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظى کردند.باز به امر ابا عبد الله از خیمه‏ها بیرون نیامدند.
بعد از مدتى یکدفعه باز صداى شیهه اسب ابا عبد الله را شنیدند،خیال کردند حسین براى بار سوم آمده است تا با اهل بیتش خدا حافظى کند(گریه استاد)ولى وقتى بیرون آمدند اسب بى صاحب ابا عبد الله را دیدند(گریه شدید استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر کدام سخنى با این اسب مى‏گوید.طفل عزیز ابا عبد الله مى‏گوید:اى اسب! «هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»من از تو یک سؤال مى‏کنم:پدرم که مى‏رفت،با لب تشنه رفت(گریه استاد)،من مى‏خواهم بدانم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند؟(گریه استاد).
اینجاست که یک منظره دیگرى رخ مى‏دهد که قلب مقدس امام زمان را آتش مى‏زند:«و اسرع فرسک شاردا محمحما باکیا، فلما راین النساء جوادک مخزیا و ابصرن سرجک ملویا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات‏» (1) روضه امام زمان است،مى‏گوید:جد بزرگوار!اهل بیت تو به امر تو از خانه بیرون نیامدند اما وقتى که اسب بى صاحبت را دیدند موها را پریشان کردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گریه استاد).
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرین.
نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة و صدق النیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.
خدایا!ما را حسینى واقعى قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت‏حسینى قرار بده،پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان،ما را به روح حسینى زنده بگردان.
خدایا!انوار معرفت‏خودت را بر قلبهاى ما بتابان،دلهاى ما را محل محبت‏خود قرار بده.
خدایا!ما را از افراد واقعى پیغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرینش کوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان.
و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.
-----------------------------------------------
پى‏نوشت:
1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.
کتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 191
نویسنده: شهید مطهرى

***
در کلام رهبر انقلاب
گریز آقا به کربلا با یاد رزمنده‌ای که بدنش چند روز زیر آفتاب مانده بود!
 
در یکى از همین روزهایى که ما در خطوط جبهه حرکت مى‌کردیم، یک نقطه‌اى بود که قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نیروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف کرده بودند، بنده داشتم از این خطوط بازدید مى‌کردم و به یگان‌ها و به سنگرها و به این بچه‌هاى عزیز رزمنده‌مان سر مى‌زدم، یک وقت دیدم یکى دو تا از برادران همراه من خیلى ناراحت، شتابان، عرق‌ریزان، آشفته، آمدند پیش من و من را جدا کردند از کسانى که داشتند به من گزارش مى‌دادند که یک جمله‌اى بگویم، دیدم که این‌ها ناراحتند گفتم چیه؟ گفتند که بله ما داشتیم توى این منطقه مى‌گشتیم، یک وقت چشم‌مان افتاده به جسد یک شهیدى که چند روز است این شهید بدنش در زیر آفتاب این‌جا باقى مانده.
من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى که مسؤول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سریعا این مسأله را دنبال کنید، جسد این شهید را بیاورید و جسد شهداى دیگر را هم که در این منطقه ممکن است باشند جمع کنید. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات یا اباعبدالله، این‌جا انسان مى‌فهمد که به زینب کبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى که خودش را روى نعش عریان برادرش انداخت، و با آن صداى حزین، با آن آهنگ بى‌اختیار، کلمات را در فضا پراکند و در تاریخ گذاشت فریاد زد "بأبی المظلوم حتى قضی، بأبی العطشان حتى مضی” پدرم قربان آن کسى که تا آن لحظه‌ى آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد  ۱۳۶۷/۰۶/۰۴                                                                                              .
***

شعر


این شعر نخواندنی است، فقط برای ظهر عاشورا  
باز این چه شورش است مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
 آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی
این آفتاب از افقی دیگر آمده
چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده
یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بی لنگر آمده
 "شاعر شکست خورده ی توفان واژه هاست "
یا این غزل بهانه ی چشم تر آمده ؟
 بانگ فیاسیوف خذینی است بر لبش
خنجر فروگذاشته با حنجر آمده
 آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ
اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده
 ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است
سر برکنید ساقی آب آور آمده
این ساقی علم به کف بی بدیل کیست ؟
عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده
 این ساقی رشید که در بزم می کشان
بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده
 آتش به خیمه های دل عاشقان زده
این آتشی که رفته و خاکستر آمده
 آبی نمانده روزه بگیرید نخل ها
نخل امید رفته ولی بی سر آمده
جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست
این نیزه ای که از همه بالاتر آمده
 آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود
امشب به خون نشسته به تشت زر آمده
 ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو
در یوزه ای به نیت انگشتر آمده
 بوی بهشت دارد و همواره زنده است
این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده
 بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم
هفتاد و دومین گل از خون بر آمده
 لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من !
حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده ...
 * : مصرع از سید حمید برقعی است .
سعید بیابانکی
***

العطش یا عمو عباس
راه من ، از کثرت دشمن ، زهر سو بسته بود 
داغها پی در پی و غم ها به هم پیوسته بود 
 
بس که از میدان ، درون خیمه ، آوردم شهید 
بود سرتاپای من خونین و زینب خسته بود 
 
هر شهیدی، شاهکاری داشت در اینجا، ولی 
کارهایت ای برادر جان همه برجسته بود 
 
تا به سوی خیمه برگردی مگر با مشک آب 
جام در دستش رقیه ، منتظر بنشسته بود 
 
من تک و تنها ، گشودم راه قربانگاه تو 
گرچه دشمن ، هر زمان ، در هر طرف ، یک دسته بود 
 
بر زمین افتاده دیدم پیکرت را غرق خون 
مشک خالی و دو دست و پرچمی بشکسته بود 
 
پشت من ، از داغ جانسوزت ، برادر جان شکست 
چون که رکن نهضتم، بر همتت وابسته بود 
 
هر چه کوشیدم، که در بر گیرمت، ممکن نشد 
بس که دشمن ، جمله اعضایت، زهم بگسسته بود 
 
خواستم ، آن گه ببندم چشمهایت را اخا 
لیک پیش از من عدو با تیر چشمت بسته بود 
 
ناله عباس را تا دشمن او نشنود 
گریه اش ، در وقت جان دادن "حسان" آهسته بود
حبیب چایچیان(حسان) 
***

مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست
مگر تو قول ندادی برادرم باشی
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان

***
گفتگوی امام حسین(ع) و زینب کبری(س) - روایت امام سجاد(ع) از شب عاشورا
 
از امام سجاد(ع) روایت شده که: «در آن شبى که فرداى آن، پدرم به شهادت رسید در خیمه نشسته بودم و عمه‏ام زینب(س) از من پرستارى می­کرد، در آن هنگام پدرم از یارانش کناره گرفت و به خیمه خود رفت و جوین‏[1] - غلام ابوذر غفارى- نزدش بود و سرگرم تعمیر و اصلاح شمشیر آن حضرت(ع) بود. در این هنگام پدرم این اشعار را بر زبان جاری ساخت: 
 یا دهر افّ لک من خلیل                    کم لک بالاشراق و الاصیل 
من صاحب و طالب قتیل                    و الدّهر لا یقنع بالبدیل 
 و انّما الامر الی الجلیل                      و کلّ حی سالک سبیلی 
«ای روزگار، اف بر تو باد با این دوستی­ات؛ چه اندازه تو در صبحگاهان و شامگاهان از دوستان و خواستاران خود را به کشتن می­دهی و از آنها به عوض و بدلی هم قانع نمی­شوی. به درستی که کارها به دست خدای جلیل است و هر زنده­ای سالک این طریق است(همه فانی­اند جز ذات حق تعالی)» 
 
ایشان دو یا سه بار، این شعر را تکرار کردند تا آن جا که فهمیدم و دانستم که منظورش چیست. پس گریه، راه گلویم را بست؛ ولى بغضم را فرو خوردم و هیچ نگفتم و دانستم که به زودی بلا، نازل خواهد شد؛ امّا عمه­ام نیز آنچه را که من شنیدم، شنید و چون مانند دیگر زنان، دلْ نازک و بی­تاب بود، نتوانست خود را نگاه دارد. پس از جا جسته و در حالى که لباسش را بر روى زمین می­کشید و سخت درمانده شده بود، خود را به امام(ع) رساند و گفت: وا مصیبتا! کاش پیش از این مرگم فرا رسیده بود. امروز، [گویى] مادرم فاطمه(س) و پدرم على(ع) و برادرم حسن(ع)، از دنیا رفته‏اند، اى جانشینِ گذشتگان و پناه بازماندگان. 
[امام] حسین(ع) به او نگاهی کرد و فرمود: «خواهرم، شیطان، بردباری­ات را نبرد و شکیبایی­ات را از دستت نرباید.» زینب(س) گفت: «اى اباعبداللّه پدر و مادرم به فدایت، خود را آماده کشته شدن کرده­اى جانم به فدایت.» اشک در چشمان [امام] حسین(ع)، جمع شد و فرمود: «اگر مرغ قطا را در آشیانه‏اش به حال خود مى‏گذاردند [آسوده] مى ‏خوابید.» 
 
زینب(س)گفت: «واى بر من؛ آیا تو به ناچارى تن به مرگ داده‏اى؟ این بیشتر دلم را می­ سوزاند، و بر من سخت‏تر و ناگوارتر است.» آن گاه، به صورت خود زد و گریبان، چاک کرد و بیهوش بر زمین افتاد. امام(ع) برخاسته آب به روى خواهر پاشید و به او گفت: «خواهرم، از خدا پروا کن و به تسلّى بخشىِ او، خاطر آسوده­دار. بدان که زمینیان، می­میرند و آسمانیان، باقى نمی­مانند و هر چیزى، از میان می­رود، جز ذات خدا که با قدرتش، زمین را آفریده است، و مردم را برمی­انگیزد تا همه، باز گردند و اوست یگانه و یکتاى بى‏همتا. جد و پدر و مادر و برادرم همگی بهتر از من بود (و همه از این دنیا رفتند) و سرمشق من و آنان و هر مسلمانى، پیامبر خدا(ص)  است.» 
 
امام(ع) خواهرش را با این سخنان و مانند آن دلدارى داد و به او فرمود: «خواهرجان تو را قسم می­دهم که در عزایم، گریبان چاک ندهی و صورت نخراشی و چون به شهادت رسیدم، ناله و فغان نکنی.» 
پس از اینکه عمه ام آرام گرفت پدرم، او را نزدیک من آورد و در کنارم نشاند و آنگاه به نزد یاران خویش رفت...»
***
بهترین اعمال اعمال شب عاشورا به روایت سید بن طاووس
سید بن طاووس در کتاب «اقبال الاعمال» خود در باب اهمیت و فضیلت این شب این چنین می‌نویسد: شب عاشورا شبی است که مولایمان امام حسین(ع) و اصحاب او، آن را با انجام نماز و خواندن دعا احیا کردند؛ در حالی که مسلمانان زندیق آنان را احاطه کرده و دور آن‌ها را فرا گرفته بودند تا خون آنان را بریزند و نفوس عظیم آنان را بگیرند و حرمت آنان را هتک کنند و زنان مصون و محجبه‌‌ آنان را به اسیری ببرند.
بنابراین، برای هر کس که این شب را درک می‌کند، سزاوار است که با شخصیت‌های باقی مانده از اهل دو آیه‌ «مباهله» و «تطهیر»، در مقام بزرگ آن بزرگواران با آنان هم دردی کند، همراه با خداوند و رسول او بر دشمنان آنان خشم و غضب کند و در تمام امور و ماجراها با خدا و رسول موافقت کند و با اخلاص در موالات اولیای خدا و دشمنی با دشمنان او، به درگاه خداوند نزدیکی بجوید.
فضیلت احیاءء شب عاشورا
در کتاب «دستور المذکرین» آمده است که رسول خدا(ص) فرمودند: «هر کس شب عاشورا را احیا کند، گویی که به اندازه‌ عبادت همه‌ فرشتگان به عبادت خدا پرداخته است و پاداش کسی که در این شب عمل [صالح] کند، همانند پاداش 70 سال عمل است»، اکنون دیگر اعمال این شب، اعم از نماز و تضرع به درگاه خدا را یادآور می‌شویم:
نمازهای شب عاشورا
«محمدبن ابی‌بکر مدینی حافظ» در کتاب «دستورالمذکرین» به سند خود از «وهب بن منبه» از «ابن عباس» نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: «هر کس در شب عاشورا در آخر شب، 4 رکعت نماز بخواند، در هر رکعت فاتحه الکتاب(سوره حمد)‌ و 10 بار آیة‌الکرسی و 10 بار سوره‌ «توحید» و 10 بار «فلق» و 10 بار سوره‌ «ناس» - و بعد از سلام نماز 100 بار سوره‌ «قل هو الله احمد» را قرائت کند، خداوند متعال در بهشت یک صد میلیون شهر از نور برای او بنیان می‌نهد که در هر شهر از آن شهر‌ها یک میلیون کاخ و در هر کاخ، یک میلیون اتاق و در هر اتاق یک میلیون تخت و در هر تخت یک میلیون بستر و در هر بستر همسری از حورالعین و زنان زیبای بهشتی وجود دارد و نیز در هر اتاق یک میلیون سفره گسترده است و در هر سفره یک میلیون کاسه غذا و در هر ظرف غذا یک میلیون نوع غذا وجود دارد و هر کدام از آن خادم‌‌ها و خادمه‌ها دستمالی بر دوش افکنده‌اند و آماده‌ی خدمت‌اند».
نماز دیگر شب عاشورا
باز در کتاب «دستورالمذکرین» به سند متصل از «ابن ابی امامه» آمده است که رسول خدا(ص) فرمود:‌ «هر کس در شب عاشورا 100 رکعت نماز بخواند و در هر رکعت یک بار سوره‌ «حمد» و سه بار سوره‌ «توحید» قرائت کند و بعد از هر دو رکعت سلام بگوید، وقتی همه این 100 رکعت نماز را به پایان برد، 70 بار بگوید: «سبحان الله والحمدالله ولاإله‌إلاالله والله اکبر ولا حول ولاقوة إلا بالعلی العظیم»، هر کس - اعم از مرد و زن - این نماز را بخواند، خداوند قبر او را از مشک عنبره آکنده می‌کند و در هر روز بر قبر او نور وارد می‌شود تا این که در شیپور قیامت دمیده شود و سفره‌ای برای او گسترده می‌شود که همه‌ اهل دنیا از زمانی که دنیا آفریده شده تا زمانی که در شیپور قیامت دمیده می‌شود، می‌توانند از نعمت‌های آن بهره‌مند شوند و هیچ کس از مردان و زنان نیست، مگر آنکه وقتی در قبر نهاده می‌شود، موهایش می‌ریزد به جز کسی که این نماز را خوانده باشد.
سوگند به خدایی که مرا به حق برانگیخت، هر کس  این نماز را بخواند، خداوند - عزوجل-  در قبرش همانند عروس در حجله‌ عروسی، به او نظر رحمت می‌کند تا اینکه در شیپور قیامت دمیده شود و وقتی قیامت فرا می‌رسد، همانند بردن عروس به سوی همسرش، از قبر بیرون آورده می‌شود».
دلیل اعتماد ما بر این گونه احادیث، روایتی است که از امام صادق(ع) نقل شده است که ما پیش از این آن را یادآور شده‌ایم که فرمود: «هر کس، عمل خیری به او برسد و او بدان عمل کند، ثوابی که در آن ذکر شده برای او خواهد بود، اگر چه آن عمل در واقع به آن صورت که به او رسیده، نباشد».
نماز دیگر برای شب عاشورا
در برخی از کتاب‌هایی که در زمینه‌‌ اعمال عبادی نوشته شده، به نقل از پیامبر اکرم(ص) آمده است: «هر کس در شب عاشورا 100 رکعت نماز در هر رکعت از آن، یک بار سوره‌ «حمد» و سه بار «توحید» بخوابد و بعد از هر دو رکعت سلام بگوید و وقتی همه این 100 رکعت را به پایان برد، 70 بار بگوید: «سبحان‌الله والحمدلله و لاإله‌الاالله والله اکبر و لاحول ولا قوة إلا بالعلی العظیم واستغفرالله...» و در ادامه، ثواب و فضایلی را که بسیاری از آرزوها و اعمال بدان نمی‌رسد، یادآور شده است که شرح آن به درازا می‌کشد.
نماز دیگر برای شب عاشورا
بنابراین روایت دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: «مستحب است انسان در شب عاشورا چهار رکعت بخواند؛ در هر رکعت سوره «حمد» یک بار و 50 بار سوره‌ «توحید» و هر گاه سلام رکعت چهارم را دادی، بسیار خدا را یاد کن و بر رسول خدا صلوات بفرست و هر اندازه توانستی بر دشمنان اهل بیت لعنت کن».
یکی دیگر از نمازها و دعاهای شب عاشورا
نماز و دعایی است که نویسنده‌ کتاب «المختصر من المنتخب» یادآور شده است: «دعای شب عاشورا به این صورت است که ابتدا 10 رکعت نماز خوانده شود، در هر رکعت سوره‌ فاتحةالکتاب «حمد» یک بار و سوره‌ «توحید» 100 بار.
البته این نماز به صورت دیگر نیز نقل شده است؛ به این صورت که 100 رکعت نماز خوانده شود، در هر رکعت سوره «حمد» یک بار و سوره «توحید» سه بار و وقتی نماز را به پایان بردی و سلام دو رکعت آخر را دادی، 100 بار بگو: «سبحان الله والحمدلله ولاإله‌إلاالله والله اکبر ولاحول ولاقوة إلا بالعلی العظیم»
افزون بر این، روایت دیگر در ادامه‌ آن آمده است: 100 بار و بنابر حدیث دیگر 70 بار «أستغفرالله» بگو و 100 یا 70 بار «وصلی الله علی محمدٍ وآل محمد» بگو.
دعایی با فضیلت در شب عاشورا
آن‌گاه دعایی را که در بردارنده فضیلت بزرگ است و در کتاب «الریاض» آمده است، بخوان:
«اللهم إنی أسألک یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ، یا اللهُ یا رحمانُ،

وأسألکَ بأسمائِکَ الوَضِیئَةِ الرَّضِیَةِ المَرْضِیَّةِ الکبیرةِ الکثیرةِ یا اللهُ، وأسألُکَ بأسمائِکَ العزیزَةِ المَنیعَةِ یا اللهُ، وأسألک بأسمائک الکامِلةِ التامَّةِ یا اللهُ، وأسألک بأسمائک المشهُورَةِ المشهُودَةِ لدَیْکَ یا اللهُ، وأسألک بأسمائک التی لایَنْبَغِی لِشَئ أن یَتَسَمّى بها غیْرُک یا اللهُ.

وأسألک بأسمائک التی لاتُرامُ ولاتَزُولُ یا اللهُ، وأسألک بما تَعْلَمُ أنَّهُ لکَ رضاً منْ أسمائک یا اللهُ، وأسألک بأسمائک التی سَجَدَ لها کُلُّ شئ دُونَک یا اللهُ، وأسألک بأسمائک التی لایَعْدِلُها عِلْمٌ ولا قدْسٌ ولا شَرَفٌ ولا وقارٌ یا اللهُ، وأسألک من مسائلک بما عاهَدْتَ أو فی العَهْدِ أن تُجیبَ سائِلکَ بها یا اللهُ.
وأسألک بالمسألة التی أنت لها اهل یا الله، وأسألک بالمسألة التی تقول لسائلها وذاکرها: سل ما شئت فقد وجبت لک الاجابة، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ یا اللهُ، یا اللهُ، یا اللهُ.

وأسألک بجملة ما خلقت من المسائل التی لا یقوى بحملها شئ دونک یا الله، وأسألک من مسائلک بأعلاها علوا ، وأرفعها رفعة ، وأسناها ذکرا ، وأسطعها نورا ، وأسرعها نجاحا، وأقربها إجابة ، وأتمها تماما ، وأکملها کمالا ، وکل مسائلک عظیمة یا الله.

وأسألک بما لا ینبغی أن یسأل به غیرک من العظمة والقدس والجلال، والکبریاء والشرف والنور، والرحمة والقدرة ، الاشراف والمسألة والجود ، والعظمة والمدح والعز، والفضل العظیم والرواج، والسمائل التی بها تعطی من ترید وبها تبدئ وتعید یا الله.
وأسألک بمسائلک العالیة البینة المحجوبة من کل شئ دونک یا الله ، وأسألک بأسمائک المخصوصة یا الله ، وأسألک بأسمائک الجلیلة الکریمة الحسنة یا جلیل یا جمیل یا الله ، یا عظیم یا عزیز ، یا کریم یا فرد یا وتر ، یا أحد یا صمد ، یا الله یا رحمان یا رحیم .

أسألک بمنتهى أسمائک التی محلها فی نفسک یا الله، وأسألک بماسمیته به نفسک مما لم یسمک به أحد غیرک یا الله.

وأسألک بما لا یرى من أسمائک یا الله، وأسألک من أسمائک بما لا یعلمه غیرک یا الله، وأسألک بما نسبت إلیه نفسک مما تحبه یا الله، وأسألک بجملة مسائلک الکبریاء، وبکل مسألة وجدتها حتى ینتهی إلى الاسم الأعظم یا الله.
وأسألک بأسمائک الحسنى کلها یا الله، وأسألک بکل اسم وجدته حتى ینتهی إلى الإسم الاعظم الکبیر الأکبر العلی الأعلى، وهو اسمک الکامل الذی فضلته على جمیع ما تسمى به نفسک، یا الله یا الله، یا الله، یا الله یا الله، یا الله یا الله، یا الله یا الله، یا رحمان یا رحیم، أدعوک وأسألک بحق هذه الأسماء وتفسیرها ، فانه لا یعلم تفسیرها أحد غیرک یا الله.
وأسألک بما لا أعلم ولو علمته سألتک به، وبکل اسم استأثرت به فی علم الغیب عندک أن تصلی على محمد ، عبدک ورسولک وأمینک على وحیک، وأن تغفر لی جمیع ذنوبی، وتقضی لی جمیع حوائجی، وتبلغنی آمالی، وتسهل لی محابی، وتیسر لی مرادی، وتوصلنی إلى بغیتی سریعا عاجلا، وترزقنی رزقا وواسعا، وتفرج عنی همی وغمی وکربی یا أرحم الراحمین».
***
سلوک عاشورایی
 "بینش و نگرش؛ بصیرت دینی" در کتاب سلوک عاشورایی آیت الله مجتبی تهرانی منزل دهم 
امام حسین(ع)؛ انسان ضدّ غرور(10)
  
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِین وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین
"الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا”.[1]
 
امام حسین(ع)؛ انسان ضدّ غرور(۱۰)
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به قیام و حرکت امام حسین(علیه‌السلام) بود که گفته شد صحیفة جامعی است از درس‏های گوناگون معرفتیِ معنوی، فضیلتی انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی برای ابناء بشر. بالاخره عرض کردم امام حسین(علیه‌السلام) مصلحی غیور و انسانی ضد غرور بود و در این حرکت نه خود مغرور بود و فریب خورد و نه دیگران را فریب داد. بلکه بالاتر از این، می‏خواست از فریب‏خوردگان دست‏گیری کند.
در باب مسألة حرکت و قیام حضرت، در این جلسه می‌خواهم نسبت به مباحث گذشته‌مان به نوعی جمع‏بندی کنم. این‌که حضرت در وصیتنامه‏اش می‏نویسد من می‏خواهم امّت جدّم را اصلاح کنم، منظور از اصلاح امّت عرض کردم که هم اصلاح ظاهری داریم و هم اصلاح باطنی. یعنی حضرت می‌خواست روش و بینش امّت را اصلاح کند. روش از راه امر به معروف و نهی از منکر اصلاح می‌شود امّا بینش مترتب ‏بر روش است؛ یعنی «بینش» متوقّف بر روش است و به تعبیری «محصول روش» است. بینش امری باطنی است که وارداتی نیست.
من در جلسه گذشته تقریباً ساختار وجودی انسان را از نظر قوای درونی توضیح دادم و گفتم که انسان آن‌گاه از نظر درونی بینش پیدا می‏کند و می‏تواند بین حق و باطل را تمییز دهد و به تعبیری تعقّلی صحیح و الهی داشته باشد که قوای حیوانی وجودش را مهار کرده باشد. و اگر آن‏ها افسارگسیخته باشند، بر عقل حکومت می‏کنند و عقل اسیر می‏شود؛ به اسارت شهوت و غضب می‏رود.

نگرانی امیرالمؤمنین برای امّت
من در اینجا روایتی را از علی(علیه‌السلام) مطرح می‌کنم ولی زیاد توضیح نمی‌دهم، چون مربوط به بحث گذشته است. این روایتی را که می‏خوانم، در نهج‏البلاغه آمده است که شما هم زیاد شنیده‌اید، ولی من آن را در قالب اصطلاحات طلبگی در می‌آورم. علی(علیه‌السلام) فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَانِ ‏» بیم و نگرانی من نسبت به شما فقط درباره دو چیز است؛ «اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ» یک، تبعیّت از هوای نفس یعنی شهوت، غضب و وَهم. یعنی اینها به طور گسترده عمل کنند و بر عقل و سراسر وجود شما حکومت کنند؛ دو، آرزوی بلند که این، بحثی جدا نیاز دارد و من نمی‏خواهم وارد آن شوم.
«فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ»[2]‌بندد. این همان مطلبی که الآن گفتم و در جلسه گذشته توضیح دادم. چرا تبعیت از هوای نفس راه حق و حقیقت را می‌بندد؟ چون اگر بنا شود که این قوای حیوانی افسارگسیخته عمل کنند، مانع حق می‏شوند. پیروی از هواهای نفسانی، راه حق را می
پیروی از هواهای نفسانی مانع فهم حق
ما یک قانون داریم که به «قاعدة مقتضی و مانع» معروف است و با این عنوان پیرامون آن بحث می‏کنیم. فرض کنید، ما در جایی که می‌خواهد یک کاری انجام شود و همه چیز هم فراهم است، به اصطلاح مقتضی موجود است، می‏بینیم فلانی یا فلان چیز مانع شده است و به خاطر او آن کار انجام نمی‌شود. مثلاً آتشی آوردیم تا هیزمی را بسوازینم. امّا هر کاری می‌کنیم هیزم آتش نمی‏گیرد. یک نفر به ما می‌گوید که هیزم مرطوب است و همین رطوبت مانع است. این مثال قاعدة مقتضی و مانع است که هر جا مقتضی موجود باشد و مانع هم نباشد، آثار شیئ پدیدار می‌شود. لذا اگر مانع همراه مقتضی وجود و حضور داشته باشد، مقتضی اثر نمی‌گذارد.[3]
همه هوای نفس دارند، پیروی از آن مذموم است
در جلسه گذشته این بحث را گفته بودم و می‏خواستم این روایت را هم توضیح داده باشم. لذا این‌که حضرت می‏فرماید: متابعت از هوای نفس مانع حق است، «یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ» مانعیّتش اینجا معلوم می‏شود که هر انسانی که دارای هوای نفس است، پیروی از هوای نفسش در مقتضی ادراک حق  که عقل است تأثیر می‌گذارد و نمی‌گذارد او حق را بفهمد.
لذا این تعبیر که مسأله تعقّل و تمییز دادن حق از باطل، به هیچ وجه وارداتی و تحمیلی نیست، به خاطر این است که انسان در درون خود، مقتضی تشخیص را دارد، امّا هوای نفس مانع این می‏شود که او حق را از باطل تمییز دهد.[4]
اصلاح بینش به‌وسیله امر به معروف
لذا این‌که امام حسین می‏فرماید: من برای اصلاح امت جدّم می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم، یعنی می‌خواهم به امّت اسلامی روش دهم؛ به این معنا که من می‌خواهم با عمل کردن به امر به معروف و نهی از منکر، افسارگسیختگی‌های موجود در جامعه اسلامی را مهار کنم تا اینکه امت اسلامی سر عقل بیایند؛ خودشان بتوانند حق را از باطل تمییز دهند. من با این کار به مردم روش می‏دهم تا خودشان بینش پیدا کنند؛ نه این‌که من به آنها بینش می‌دهم. اگر روش جامعه درست شود، خودشان بینش پیدا می‏کنند و خودشان حق و باطل را تمییز می‏دهند.
عباراتی از امام خمینی(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه)
در جلسه گذشته عبارتی را از استادم[5]‌طور که میزان در منع حق و صدّ آن، اتّباع هوای نفس است، ... » این همان جمله نهج‏البلاغه است که ایشان آورده‌اند، «... میزان در جلب حق و در پیدایش آن، متابعت از شرع و عقل است ...» یعنی همین روش ظاهری شرعی است که می‌تواند هوای نفس تو را مهار کند و هر مقدار که متشرّع باشی به حق می‌رسی و اگر روش شریعت را داشته باشی، به حق می‏رسی! این عین جملات و عبارات ایشان است.[6] نقل کردم که مربوط به بحث بود. حالا هم یک عبارت دیگر را از یک بخش فرمایشات ایشان نقل می‏کنم. ایشان فرمودند که: «همان تنها راه اصلاح امّت، عمل به شریعت
امام حسین(علیه‌السلام) دقیقاً می‏فرماید که به دنبال اصلاح امت است و هم به اصلاح ظاهری و هم به اصلاح باطنی توجّه دارد. اصلاح ظاهر از راه امر به معروف و نهی از منکر ایجاد می‌شود و اصلاح باطن هم خود به خود مترتّب می‏شود و دیگر لازم نیست که حضرت بیاید و حق را از باطل جدا کند. اگر مردم تحت حکومت هواهای نفسانی‌شان نباشند، خودشان می‌فهمند. لذا اگر امّت اسلامی به تعبیر ما بخواهد اصلاح شود، راهی جز این نیست که احکام شریعت اسلام در جامعه پیاده شود.
قیام امام حسین، علیه «حکومت» بود
این مطلب مربوط به مباحث گذشته بود؛ امّا امشب مطلب دیگری را می‏خواهم عرض کنم. در اوّلین جلسه بحثی که در این ایّام محرم داشتیم، من گفتم که اگر حرکت ظاهری امام حسین را نگاه کنیم، می‏بینیم که حرکت و قیام حضرت علیه «حکومت» بود؛ یعنی حضرت می‏خواست رژیمی را برکنار کند و یک رژیم دیگر سر کار بیاورد. حکومتی را کنار بگذارد و حکومت دیگری را حاکم کند که متناسب با جامعه اسلامی باشد. این قضیه خیلی روشن است و من هم به صورت صریح آن را مطرح کردم. حالا اصل این مسأله چه بود؟
رابطه «حکومت» و «اسلام»
من ابتدا مقدّمه‌ای را عرض کنم بعد به فرمایش امام حسین(علیه‌السلام) خواهم رسید. آن مقدّمه این است گاهی «حکومت» مولود و زاییده شده از اسلام است، که حکومت پیغمبر اکرم این‌طور بود که حکومتشان از اسلام متولّد شده بود و کسی هم در آن تأمّل ندارد. گاهی‌ «حکومت» زاییده شده از اسلام نیست، بلکه «اسلام» ابزار حکومت است.
1. اسلام اصل است
در قسم اوّل آن‌چه که اصل است چیست؟ اسلام است. چرا که اسلام و اجرای فرامین دین اسلام است که باعث ایجاد و تشکیل حکومت شده است. هدف چیست؟ هدف اسلام است و «حکومت» نقش ابزاری پیدا می‏کند. «خودِ حکومت» مستقلاً هدف نیست، بلکه می‌توان گفت «وسیله اجرای دستورات و پیاده کردن اسلام» است. استاد ما، امام(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) چندین بار در سخنانش هم این تعبیر را داشتند که حکومت وسیله است و آن‌چه که هدف است، اسلام است.
2. حکومت اصل است
یک وقت قضیه عکس می‏شود و حکومت می‏شود «اصل»؛ در اینجا اسلام می‏شود «ابزار». قضیه کاملاً وارونه و جابه‏جا می‏شود. اگر اسلام هدف باشد، باید حکومت در راستای اسلام باشد، ولی اگر حکومت هدف باشد، اسلام باید ابزار آن باشد و قهراً در راستای او قرار بگیرد. هرجا که این ابزار با هدف نمی‏خواند، باید ابزار کنار برود. این حرف خیلی روشن است اصلاً پیچیده نیست.
بنی‏امیّه حکومت را «اصل» قرار دادهبودند
امام حسین(علیه‌السلام) دید حکومت بنی امیّه در آن موقع، جای هدف و وسیله را جابه‏جا کردند. پیغمبر هدفش اسلام بود و حکومت از آن و به خاطر آن متولّد شده بود، امّا حالا بر عکس شده بود و حکومت حرف اوّل را می‏زد. اسلام حرف دوم را می‏زد. حالا اگر اسلام که در رتبه بعد از حکومت قرار گرفته و حرف دومی است، با حکومت که اصل و هدف شده است در تعارض قرار گیرد، معلوم است که حرف دوم کنار می‏رود و همان حرف اوّلی می‏ماند. امّا اگر اسلام حرف اوّل را زد، آنجا است که حکومت حرف دوم را باید بزند.
نتیجه ابزار شدن «اسلام» برای «حکومت»
امام حسین دید که بنی‏امیه دارند اینها را جابه‏جا می‏کنند، لذا قیام کرد. حالا می‏گویم نتیجه این جابه‌جایی چیست. وقتی حکومت اصل و هدف شد و اسلام ابزار تشکیل و بقای حکومت تلقّی شد، به مرور زمان و به تدریج، وقتی که ببینند این ابزرا دیگر به درد نمی‌خورد و نمی‌تواند نیازهای حکومت را برآورده سازد، به راحتی آن را دور می‌اندازند. تمام شد! چون اصل حکومت است و هر چه که حکومت را نگه دارد، به درد می‌خورد و باید پای آن ایستاد؛ چون اسلام دیگر برای حکومت کارایی ندارد اسلام را کنار می‌زنند. از طرفی هم گفتیم که ابزار حکومت‏های غیر الهی، سه چیز بیشتر نیست: تطمیع، تهدید و تحمیق. بنی‏امیه همین ابزار را به کار گرفته بودند و اساساً ما از همین ابزار می‏فهمیم که هدف آنها، حکومت بود، نه اسلام.
اگر اسلام «ابزار» شود، باید فاتحه‌اش را خواند!
این تعبیر امام حسین که خودش می‏فرماید: «و علی الإسلام والسلام» چون دارد می‏بیند که اینها هدف و وسیله را جابه‏جا کرده‌اند و این جابه‌جایی بعد به تدریج منجر به از بین رفتن اسلام می‏شود. در نگاه آنها اسلام اصالت نداشت و هدف نبود. بی‏بندوباری رواج داشت و در نتیجه درِ «اصالت الإباحه‏ها» باز می‏شد. باب لاابالی‏گری باز می‏شد و احکام شریعت به دست فراموشی سپرده می‏شد. قضیه این بود. اوّل جابه‌جایی هدف و وسیله بود، ولی بعد از آن و به تدریج تمام احکام شریعت فراموش می‏شد. اوّل اسلام هدف بود و حکومت وسیله بود، امّا حالا که حکومت اصل شده و اسلام ابزار است، امام حسین‌(علیه‌السلام) قیام می‌کند.
خدا فرمود: وای بر کسانی که ...!
این‌طور می‌شود که اسلام به تدریج از بین خواهد رفت. حالا یک روایت می‏خوانم. روایت از امام صادق (علیه‌السلام) است. راوی می‏گوید: شنیدم که حضرت می‏فرمود: «قال رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ» پیغمبر فرمود که خداوند تبارک و تعالی عزوجل می‏فرماید: فرمایش خدا است. «وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَخْتِلُونَ الدُّنْیَا بِالدِّینِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ»[7] وای بر کسانی که این دین را ابزار به دست آوردن دنیا کنند. حالا یا جاه‏ باشد، فرق نمی‏کند، یعنی دین که یک امر کلّی است، برای به دست آوردن مال و جاه نقش ابزار داشته باشد. تنها بحث حکومت نیست، کلّی است. هر انسانی که دینش ابزار و وسیله باشد برای به دست آوردن دنیا، وای بر او است.
«خَتَل» یعنی «فریب‌کاری»؛ یعنی کسی می‌خواهد با دین، دیگران را فریب دهد تا دنیا را به دست‌آورد. جمله دوم، این است: «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ» وای به حال کسانی که در میان مردم امرکنندگان به قسط را می‏کشند! این عبارت هم به «تهدید» اشاره دارد. «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ» و وای به حال آن جامعه‏ای که مؤمن در آن جامعه باید با تقیّه زندگی کند، یعنی نتواند حق را بگوید. یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود که مؤمن نتواند حرف حق را بزند. مثلاً این موجب شود که مؤمن واقعی که حق را از باطل تشخیص می‏دهد، از ترسش دیگر نتواند دهان باز کند و حق را بگوید.
هدف یزید «حکومت» بود و ظاهر را هم حفظ نمی‌کرد!
امام حسین دید که اباحه‏گری و لاابالی‏گری و امثال این‏ها خیلی رواج پیدا کرده است و همه هدف، «حکومت» شده است. آن چیزی هم که اوضاع را بدتر کرد، این بود که یزید هم آدم بی‌بند و باری بود و از فسق علنی ابایی نداشت. قبلی‏ها یک مقدار ملاحظه می‏کردند، ولی یزید که آمد، خودش یک آدم دریدة کذایی بود که اصلاً ملاحظه این حرف‏ها را نمی‏کرد. اصلاً دنبال اسلام و این حرف‏ها نبود. این‌که شنده‌اید بقای اسلام واقعاً به دست حسین(علیه‌السلام) بود، واقعاً همین‌طور است. چون او آمد و این‌طور جوشکنی کرد که اگر این کار را نمی‏کرد، فاتحه اسلام خوانده می‌شد. خودش هم فرمود: «و علی الإسلام والسلام»
بحث «خلافت و سلطنت» نبود؛ بحث «حکومت و اسلام» بود
گاهی به تعبیر روز می‏گویند: خلافت به سلطنت تبدیل شده بود. این حرف درست نیست! خلافت و سلطنت هر دو یک چیز است. ما که بحث لفظی نمی‏کنیم! هر دو حکومت است. این حرف‏ها یعنی چه؟ هر دو مورد، حکومت است و وجه اشتراکشان حکومت است. این حرف‏ها، لفاظّی است. بحث در این بود که امام حسین(علیه‌السلام) می‌خواست اسلام را حفظ کند. حضرت می‌خواست حکومتی سر کار باشد که در خدمت اسلام باشد، نه اسلامی که در خدمت حکومت باشد. امام حسین این را می‏خواست.
وقتی «روش» اصلاح شود راه اصلاح «بینش» باز شده است
راه این کار چه بود؟ راه اساسی آن هم اصلاحِ بینش مردم، نسبت به این جابه‌جایی و وسیله شدن اسلام برای حفظ حکومت بود. باید مردم روشن شوند تا اثرگذار باشد. از آنجا هم که بینش دادن به مردم، امر وارداتی و اجباری نیست و هر چه در گوش گویی، یا در گوش نمی‏رود، یا اگر برود از آن طرف بیرون می‏رود، لذا راه منحصر به این بود که امام حسین(علیه‌السلام)، امر به معروف و نهی از منکر کند. یعنی با روش دادن به جامعه، بینش پیدا شود. وقتی روش اصلاح شد و موانع حق برطرف شد، انسان خودش می‌تواند حق را از باطل تمیز دهد. کاری که امام حسین(علیه‌السلام) می‌‏توانست انجام دهد، فضاشکنی بود، که کرد. این فضایی را که بنی‏امیه با آن ابزارهای شیطانی که در دست داشتند، برای جامعه ایجاد کرده بودند را امام حسین شکست. به تعبیر دیگر امام حسین دنبال این بود که مردم را از ورطه غرور نجات دهد؛ نه خود مغرور بود و نه دیگران را مغرور کرد. مهم این بود که آن‏هایی که فریب خورده بودند را نیز آگاه کرد.
خطبه روز عاشورای امام حسین، «وجدانی» بود!
من در جلسة گذشته روایتی را در این رابطه خواندم و حالا می‌خواهم روایت دیگری را بخوانم. به خطبة روز عاشورای امام، دقت کنید! یکی از تعبیراتش این است که: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ الدُّنْیَا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ » اوّل این‌که خدا این دنیا را خلق کرده است. دوم این‌که این دنیا، زائل شدنی است. من می‏روم، تو هم می‌روی، همة ما می‏رویم. کسانی را هم که می‏بینی دارند ریاست می‏کنند، یا چند روزی پول پیدا می‏کنند، مدت اقامتشان در این دنیا تمام می‏شود و آنها هم می‌روند. این‏ها را می‏فهمی! این‏ها را که می‏بینی! دیگر لازم نیست که این چیزها را هم به تو بفهمانم! اینها همه از امور وجدانی و مشاهدات روزمرّه است. فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِیُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلَا تَغُرَّنَّکُمْ هَذِهِ الدُّنْیَا»[8] فریب‌خورده کسی است که دنیا فریبش دهد و بدبخت‌ کسی است که به دنبال دنیا برود. پس این دنیا شما را فریب ندهد! این جملات برای روز عاشورا است. حضرت می‏خواهد کسانی که فریب خورده‌اند، چه کسانی که به آن‏ها وعده پول و ریاست داده شده و چه کسانی که ترسانیده شده‌اند، را از این راه هلاکت‌بار نجات دهد.
جابه‌جایی دین و دنیا یعنی «بازیچه شدن دین»
اگر دین و دنیا جابه‏جا شود، به این معنا که پول و ریاست هدف شده و دین وسیله شود، معنایش این است که دین به بازیچه گرفته شده است. در آیه‌ای که دارد این مطلب را توصیف می‌کند، می‌فرماید: «الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا»[9] کسانی را که دینشان را بازیچه گرفتند، برای این‌که به دنیا برسند. «غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا» انتهای فریب خوردن دنیا، ـ نعوذ بالله ـ به سُخره گرفتن دین است.
دین برای یزیدیان لقلقه زبان بود
امام حسین، وقتی وارد کربلا می‏شود این جملات را می‌گوید که همه برگرفته از آیه قرآن است: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ‏» مردم بندگان دنیا هستند و دین تنها لقلقه زبان آنها است. در آیه داشت: «لَهوٌ وَ لَعِبٌ» دین را بازیچه گرفتند؛ اینجا دارد دینشان مانند آن چیزی است که در دهان می‏گذارند و می‏گردانند. «لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ» دین فقط سر زبانشان است. دین چنین چیزی شده است. «یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون»[10] لذا دین را هر جا که به نفعشان باشد و دنیایشان را تأمین کند به کار می‌برند و هر جا در سختی و تنگنا قرار می‌گیرند، دینداری را رها می‌کنند و متدیّنین بسیار اندک می‌شوند.
امام حسین دنبال این بود که به جامعه «روش» دهد و بر اثر روش دادن به جامعه، «بینش» پیدا شود. بینش که پیدا شد، مردم خودشان حق را از باطل تمییز می‏دهند و حق را انتخاب می‏کنند. چون حق یک امر فطری است و این خودش یک بحث جدا است که باید در جای خودش مطرح شود.[11]
دلیل وفاداری یاران حسین(علیه‌السلام)
لذا امشب امام حسین خطبه خواند و بعد هم گفت هر که می‏خواهد برود، برود! اجازه مرخصی هم داد، امّا کسی نرفت.[12]‌توانستند حق را از باطل تمییز بدهند و تا آخرین نفس هم بایستند. حضرت گفت اینها با من کار دارند، با شماها کاری ندارند. اوّلین کسی که بلند می‏شود و اظهار وفاداری می‌کند، ابالفضل(سلام‌الله‌علیه) است. او گفت: «نَفْعَلْ ذَلِکَ لِنَبْقَى بَعْدَک‏»[13] ما برویم برای اینکه زنده بمانیم؟! خدا یک همچنین روزی را نیاورد! آن یکی بلند شد، گفت اگر مرا بکشند، بعد هم بدنم را بسوزانند، خاکسترم را به باد دهند و دوباره زنده شوم و ... دست از تو برنمی‏دارم. آن یکی گفت هزار بار مرا بکشند و.... . این پایداری و انتخاب حسین، برای این بود که آنها حق را شناختند. یاران حسین، تماماً کسانی بودند که روششان اسلامی بود، لذا بینش داشتند و می
جلوگیری از حمله در عصر تاسوعا
شما شنیده‌اید که عصر تاسوعا، امام حسین جلوی خیمه‏ها نشسته بود و سرش را روی قلاف شمشیر گذاشته بود و مختصری خوابش برد. خواهرش زینب(سلام‌الله‌علیها) آمد و گفت: برادر! مگر نمی‏بینی که چه خبر شده است؟! این‏ها می‏خواهند حمله کنند! امام برادرش ابالفضل را خواست و به او گفت: برو ببین چه خبر است! اباالفضل رفت و آمد. گفت: این‏ها می‏گویند یا باید بیعت کنید یا این‌که همین الآن به شما حمله می‏کنیم. من جملات مقتل را می‏خوانم تا شما در این جملات دقت کنید. حضرت به ابالفضل فرمود: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَى غَدٍ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ» اگر می‏توانی برو و حمله را تا فردا عقب بنداز. اینها را دفع کن و امشب را مهلت بگیر!
حسین(علیه‏السلام)، به دنبال عمل به شریعت
برای چه امام مهلت خواست؟ برای این‌که به به «روش» عمل کند تا بینش‌ جلا پیدا کند. چون عمل به روش است که بینش را جلا می‏دهد. حضرت فرمود: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ» برای اینکه ما امشب را هم برای خدا نماز بخوانیم و عمل به شریعت کنیم، «وَ نَدْعُوهُ» امشب را دعا کنیم، «وَ نَسْتَغْفِرُهُ» استغفار کنیم. «فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی کُنْتُ قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ » خدا می‏داند که من نماز برای او را دوست دارم. «وَ تِلَاوَةَ کِتَابِهِ» خواندن کتابش را هم دوست دارم، « وَ کَثْرَةَ الدُّعَاءِ وَ الِاسْتِغْفَارِ»[14] همچنین دعا کردن و استغفار را دوست دارم. خدا می‏داند که من این چیزها را دوست دارم. حسین(علیه‌السلام) خواست که برادرش امشب را مهلت بگیرد تا دوباره به «روش» عمل کند و «بینش» جلا پیدا کند. می‌خواهد صبح که می‏آید یک مرد الهی باشد، همه‏اش برای خدا باشد. همه‏اش خدا باشد. حسین(علیه‌السلام) مظهر الله است. از اوّل تا آخر کارش همین بود.
ذکر مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام)
روز عاشورا شد. اصحاب رفتند و همه شهید شدند. بنی‏هاشم هم رفتند و شهید شدند. جمله‏ای در مقتل آمده که: « فَنَظَرَ یَمِیناً وَ شِمَالاً» یک نگاهی به راستش کرد، یک نگاه به چپش کرد، « فَلَم یَرَ مِن أصحَابِهِ أحَداً» هیچ یک از اصحابش را ندید. شروع کرد صدا کردن: «فَنَادَی یَا مُسلِمَ‌بنَ‌عَقِیلٍ! یَا هَانِیَ‌بنَ‌عُروُةٍ!» یارانش را صدا کرد. سرّ آن چه بود؟ ـ یا امام حسین ـ چرا این‏ها را می‏خواهی؟! برای چه صدایشان می‏کنی؟ «قُومُوا عَن نَومَتِکُم» از خواب بیدار شوید، چرا؟ چون حسین(علیه‌السلام) می‏داند که این‏ خبیث‏ها، قصد دارند به زن و بچه‏ها حمله کنند. «قُومُوا عَن نَومَتِکُم أیُّهَا الکِرَامُ فَادفَعُوا عَن حَرَمِ الرَّسُولِ» بلند شوید و از حرم پیغمبر دفاع کنید.
وداع امام با اهل حرم
بعد رویش را سمت خیمه‏ ها کرد. صدایش بلند شد، «یَا سُکَیْنَةُ یَا فَاطِمَةُ یَا زَیْنَبُ یَا أُمَّ کُلْثُومٍ عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلَامُ »[15] خداحافظ! من هم می‏ خواهم بروم. این زن و بچه از خیمه بیرون ریختند و اطراف حسین(علیه‌السلام) را گرفتند. دیگر معلوم است چه خبر می‏ شود! چون این‏ها فقط آقا را دارند و ـ‌به حسب ظاهرـ دیگر کسی را ندارند.
در این میان نازدانه سکینه دختر حسین آمد جلو و گفت: «یَا أَبَهْ اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟» پدر! آیا تو هم تن به مرگ دادی؟ چون دیده است که همه رفتند و نیامدند. امام حسین با کنایه‏ به او گفت که چگونه تن به مرگ ندهد، کسی که یار و یاوری ندارد عزیزم؟! دختر به پدر گفت: حالا که این‌طور است، «یَا أَبَهْ! رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا» اوّل بیا ما را ببر و مدینه بگذار، بعد خودات بیا و بجنگ! می‏فهمی یعنی چه؟ یعنی ما بعد تو با این دشمن چه کنیم؟ سکینه به فکر شب یازدهم بود. سکینه شروع کرد به گریه کردن. پدر او را به بغلش گرفت و این جملات را می‌گفت:
«سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی            منک البکاء إذا الحمام دهانی‏»

سکینه گریه نکن! تو بعد از من گریه‏ها داری! اشک چشمش را پاک می‏کرد و می‏گفت: «لا تحرقی قلبی بدمعک حسرتاً»[16]با این اشک‏هایت دل بابا را آتش نزن!
من نمی‏دانم چگونه امام حسین از بین این زن و بچه رفت. بعد از اینجا بود که از خواهر چیزی را طلب کرد. گفت: «ایتینی بثوب عتیق» برو آن پیراهن کهنه مرا بیاور!
----------------------------------------------
[1]. سوره مبارکه اعراف، آیه 51
[2]. نهج‏البلاغه، خطبة 42
[3]. البتّه این قاعده برای جایی است که مقتضی موجود باشد و إلا مانعیّت لغو است. از نظر علمی، حرف از  مانع، بدون وجود مقتضی، لغو است.
[4]. مطلب مدّ نظر من این بود. به نهج‏البلاغه و جملات علی (علیه‌السلام) مراجعه کنید! این روایت را زیاد شنیده بودید و من می‏خواستم در این قالب بریزم که مطلب گذشته‏ام نیز معلوم شود.
[5]. امام خمینی(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه)
[6]. این کلمات در ذیل حدیث دهم، چهل حدیث ایشان است.
[7]. اصول کافی، ج 2، ص 299
[8]. بحارالأنوار، ج 45، ص 5
[9]. سوره مبارکه اعراف، آیه 51
[10]. بحارالأنوار، ج 44، ص 382
[11]. انسان این‌طور است که حق را می‌پسندد. درست است که حق در ذائقة حیوانی، تلخ است و می‏گویند: «الحق مرٌّ» ولی این مربوط به ذائقة حیوانی است. وگرنه در ذائقة الهی، حق شیرین است و انسان خودش آن را انتخاب می‏کند و تا آخر کار هم می‏رود. چون من بحث حق را کرده‌ام دیگر تکرار نمی‏کنم. مفصّل راجع به حق صحبت کرده‌ام. 
[12]. این را من جلسات قبل گفتم که این روایت از نظر سندی معتبر نیست که از حضرت سکینه(سلام‌الله‌علیها) نقل می‏کنند که ده نفر، ده نفر، چند نفر، چند نفر، رفتند. این روایت سند درستی ندارد. لذا آن‏هایی که رفتنی بودند، در برخورد با حر، در منزل زباله، رفته بودند. در اینجا رفتنی در کار نبوده است.
[13]. بحارالأنوار، ج 44، ص 392
[14]. بحارالأنوار، ج 44، ص 391
[15]. بحارالأنوار، ج 45، ص 47
[16]. المناقب، ج 4، ص 109
***
ماجرای عطر سیب حرم امام حسین(علیه السلام)       
  
استشمام بوی سیب از حرم امام حسین(علیه السلام)، ویژگی عجیبی است که چند کتاب معتبر به آن اشاره کرده اند.
«بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا». این نوحه مشهور و محبوب را در سالهای اخیر بارها شنیده ایم. اما بوی سیب چه ارتباطی با حرم امام حسین(علیه السلام) دارد؟ آیا درست است که می گویند از قتلگاه و ضریح مطهر امام حسین(علیه السلام) می شود عطر سیب استشمام کرد؟
نگاهی به منابع روایی و کتابهای معتبر شیعی، راز بوی سیب را این طور می گشاید:در کتاب شریف «بحارالانوار» جلد 43 ، صفحه 289 ماجرای عطر سیب به نقل از «حسن بصری» و «ام سلمه» این طور آمده است :«حسنین وارد شدند بر رسول خدا، و جبرئیل در نزد آن حضرت بود. پس ایشان در اطراف او گردیدند، به گمان این که دحیه‏ ی کلبی است. جبرئیل، دست خود را حرکت داد، مانند کسی که از کسی چیزی بگیرد. پس سیبی و بهی و اناری آورد و به ایشان داد. 
روی ایشان از خوشحالی برافروخت و دویدند به نزد جد خود. حضرت از ایشان گرفت و بویید و فرمود: بروید نزد پدر و مادر خود. پس رفتند و هیچ یک از آن نخوردند تا این که پیغمبر به نزد ایشان رفت و همه با هم خوردند، و هر چند از آن می‏خوردند، به حال خود عود می‏نمود (بازمی‏گشت) و به همین حالت بود، تا زمانی که حضرت فاطمه علیهاالسلام وفات نمود. حسین علیه‏السلام فرمود: که انار، مفقود شد، و چون امیرالمؤمنین علیه‏السلام شهید گشت، به، مفقود شد، و سیب به حال خود بود، تا وقتی که آب را به روی ما بستند. پس چون تشنگی بر ما غالب می‏شد، آن را بو می‏کردم، اندکی تشنگی من ساکن می‏شد. عاقبت، چون تشنگی من به نهایت رسید، دندان بر آن فشردم و یقین به هلاک نمودم. حضرت سجاد علیه‏السلام می‏فرماید که این سخن را از پدر بزرگوارم شنیدم یک ساعت قبل از شهادتش، و چون شهید گردید، بوی سیب از محل شهادتش استشمام می‏شد، ولی خودش را نیافتند، و این رایحه، در آن محل باقی است، و هر کس از زوار بخواهد استشمام رایحه‏ ی آن را نماید، در وقت سحر، به زیارت رود که اگر از مخلصین باشد، آن را استشمام خواهد نمود.»
مشابه این داستان را هم «ابن شهر آشوب» در کتاب «مناقب» جلد 3 ، صفحه 391 .بیان کرده است. ماجرای عطر سیب در کتاب منتهی الآمال نیز آمده است.

***

رؤیاى امام حسین (علیه السلام) در سحرگاه عاشورا
سحرگاهان امام(ع) پس از زدن چرتی کوتاه بیدار شد و فرمود:
«آیا می­دانید که اینک در خواب چه دیدم؟»
اصحاب گفتند: «چه دیده­ای یابن رسول الله(ص)؟»
فرمود: «سگانی را دیدم که به من حمله کردند تا مرا پاره پاره نمایند.
 در میان این سگها، سگی بود دو رنگ که بیش از همه به من حمله می­برد گمان دارم کار کشتن مرا مردی پیسی از میان این قوم بر عهده گیرد. پس از آن جدم رسول خدا(ص) را دیدم در حالی که گروهی از اصحابش با وی بودند او به من فرمود: فرزندم تو شهید آل محمدی و به اهل آسمان و عرشیان مژده آمدن تو را داده­اند امشب به هنگام افطار نزد من خواهی بود، شتاب کن و کار را به تأخیر مینداز! این فرشته­ی اجل است که از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه­ای سبز قرار دهد.این بود تمام آنچه را که من در خواب دیدم پس بی­تردید اجل نزدیک شده و هنگام رحیل و کوچ از این جهان فانی فرا رسیده است.» 
***

تصویری از قبر مطهر سید و سالار آزادگان جهان حضرت سیدالشهدا(ع)



***

 
فیلم:
التماس دعا
 


 

info@bultannews.com

 
 

 
 
بعد از شهادت امام حسین ع در کربلا چه گذشت
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۳
 

 

     
 
 

بعد از شهادت حسین در کربلا چه گذشت

بعد از شهادت حسین در کربلا چه گذشت

 

بعد از شهادت امام حسین ع در کربلا چه گذشت !

التماس دعا

 

شمر دستور داد وارد خیمه‏‌ها شوند و هر چه به دستشان مى‏‌رسد غارت کنند. اوباش با شنیدن این فرمان بر یکدیگر سبقت گرفتند. دختران رسول خدا و یادگاران حضرت زهرا از سراپرده بیرون آمدند و همگى مى‏‌گریستند.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،  به نقل از فارس، بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام و یاران باوفای ایشان در عصر عاشورا، مشکلات و مصیبت‌های خاندان امام، صد چندان شد. ماجراهایی اتفاق افتاد که قلم از نوشتن آن و زبان از گفتنش شرم دارد. چنان سوزناک است که اشک هر انسان آزاده‌ای را سرازیر و هر جوانمردی را بی‌تاب می‌کند. در کتاب «عاشورا ریشه‌‏ها، انگیزه‌‏ها، رویدادها، پیامد‌ها» که زیر نظر حضرت آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی نوشته شده مطالب ارزنده‌ای در این‌باره نقل شده است.  

 
* آمدن ذوالجناح به خیام‏ 
 
پس از شهادت امام، اسب آن حضرت شیهه‏‌زنان و ناله‌‏کنان در حالى که پیشانى خود را به خون امام علیه‌السلام آغشته کرده بود، به جانب خیمه‏‌ها شتافت. 
 
از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است که اسب آن حضرت در شیهه‌‏اش مى‏‌گفت: «الظَّلیمَةَ الظَّلیمَةَ مِنْ أُمَّةٍ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّها؛ امان از ظلم و ستمِ امتى که فرزند دختر پیامبرشان را کشتند». 
 
زنان و خواهران و دختران امام علیه‌السلام با دیدن مرکب بى‏‌سوار ناله‏‌ها سر دادند و زار زار گریستند. 
 
«فَوَضَعَتْ أُمُّ کُلْثُومٍ یَدَها عَلى‏ امِّ رَأْسِها وَنادَتْ: وامُحَمَّداه! وَاجَدَّاه! وانَبِیَّاه! وا أَبَاالْقاسِماه! واعَلِیَّاه! واجَعْفَراه! واحَمْزَتاه! واحَسَناه! هذا حُسَیْنٌ بِالْعَراءِ، صَریعٌ بِکَرْبَلاءَ، مَجْزُورُ الْرِأْسِ مِنَ الْقَفاءِ، مَسْلُوبُ الْعِمامَةِ وَالرِّداءِ، ثُمَّ غُشِیَ عَلَیْها» 
 
ام کلثوم، دستها را روى سر نهاد و فریاد زد: وامحمداه! واجدّاه، وانبیاه، وا ابالقاسماه، واعلیّاه، واجعفراه، واحمزتاه، واحسناه، این حسین است که در خاک کربلا روى زمین افتاده، سرش را از پشت سر جدا کردند، عبا و عمامه‌‏اش را به غارت بردند، این بگفت و بیهوش بر زمین افتاد». 
 
* غارت سلاح و لباس‌هاى امام علیه‌السلام‏ 
 
سپاه غارتگر ابن سعد، پس از شهادت امام علیه‌السلام براى غارت لباس‌ها و سلاح امام علیه‌السلام هجوم آوردند. حتى برخى آنقدر رذالت و پستى به خرج دادند که پیش از شهادت امام علیه‌السلام به این کار اقدام نمودند. در این بخش از تاریخ کربلا شگفتى‌‏هایى در کتب مقاتل نقل شده است که هر یک از دیگرى عبرت‏‌انگیزتر است و ما بخشى از آن را در اینجا مى‌‏آوریم از جمله: «مالک بن بشیر کندى» کلاه آن حضرت را که با ارزش بود به‏ یغما برد و چون آن را به خانه‏‌اش برد، همسرش به وى گفت: «اموال پسر پیغمبر را غارت مى‏‌کنى و آن را به خانه مى‌‏آورى؟! از نزد من خارج شو که خدا قبرت را از آتش پر کند» این مرد تا زنده بود با فقر و تنگدستى دست و پنجه نرم کرد و دستهایش خشک شد و در زمستان خون و چرک از آن جارى بود. 
 
«بحر بن کعب» جامه آن حضرت را گرفت و پوشید و به نقل سید بن طاووس پاهاى او خشک شد و زمین گیر گشت. 
 
«اسحاق بن حویّة» پیراهن حضرت را که یکصد و هفده سوراخ از آثار نیزه و شمشیر و تیر در آن بود، گرفت و پوشید و به برص گرفتار شد. 
 
عمامه آن بزرگوار را «اخنَس بن مَرثَد» گرفت و به سر نهاد و دیوانه شد! 
 
زره مخصوص آن حضرت را که فقط جلو را مى‌‏پوشاند و پشت نداشت «عمر بن سعد» گرفت و زره دیگر آن امام شهید را «مالک بن نمیر» گرفت و پوشید و بنا به روایتى مجنون شد. 
 
«قیس بن اشعث» حوله مخصوص حضرت را گرفت و پس از آن به «قیس قطیفه» مشهور شد و بنا به نقل خوارزمى، به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانواده‏‌اش از او کناره گرفتند. 
 
«اسود بن خالد» کفش‏‌هاى حضرت را برداشت. 
 
«بجدل بن سلیم کلبى» انگشتر امام علیه‌السلام را با قطع انگشت آن حضرت به چنگ آورد. بنا به نقل سید بن طاووس این انگشتر غیر از آن انگشترى است که از ذخائر نبوت است و امام آن را به فرزندش على بن الحسین علیه‌السلام داده است. 
 
شمشیر حضرت را «جُمیع بن خلق» یا «اسود بن حنظله» گرفت و این شمشیر غیر از ذوالفقار است که از ذخائر امامت شمرده مى‏‌شود. 
 
در واقع هر کدام به غارت‏ چیزى از مختصات حضرت افتخار مى‏‌کردند ولى افتخارى که سرانجام سبب شرمندگى همه آنها شد. 
 
غارت لباس‌ها و سلاح‌‏ها نسبت به سایر شهدا نیز اتفاق افتاد. به گونه‌‏اى که سپاه کوفه بدن‌هاى آن عزیزان خدا را برهنه و عریان روى خاکها رها کردند. 
 
* غارت خیمه‌‏‌‌ها 
 
سپاه روسیاه کوفه به فرماندهى «شمر» خیمه‌‏گاه را محاصره کرد. شمر دستور داد وارد خیمه‏‌ها شوند، و هر چه به دستشان مى‏‌رسد غارت کنند. اراذل و اوباش کوفه با شنیدن این فرمان بر یکدیگر سبقت گرفتند. دختران رسول خدا و یادگاران حضرت زهراى اطهر علیها‌السلام از سراپرده بیرون آمدند و همگى مى‏‌گریستند. 
 
دشمن هر چه را مى‌‏یافت، مى‌‏گرفت، حتى گوشواره حضرت ام کلثوم دختر امیرالمؤمنین علیه‌السلام را از گوشش کشیدند و گوش‏‌هاى آن بانوى بزرگ را پاره کردند. 
 
مردى پست از سپاه ابن سعد چشمش به خلخال پاى فاطمه بنت الحسین علیه‌السلام افتاد، و در حالى که مى‏‌گریست خلخال را از پایش کشید. دختر امام حسین علیه‌السلام با تعجب پرسید: چرا گریه مى‌‏کنى؟! گفت: چرا گریه نکنم در حالى که اموال دختر رسول خدا را غارت مى‏‌کنم. فاطمه بنت الحسین علیه‌السلام گفت: خوب، اگر کار بدى است چرا چنین مى‏‌کنى؟! گفت: مى‌‏ترسم اگر من نکنم دیگرى آن را انجام دهد! 
 
در روایتى مى‌‏خوانیم: هنگامى که سپاه ابن سعد به خیمه‌‏ها یورش بردند، زینب علیهاالسلام فریاد زد: عمر سعد! اگر مقصودتان اسباب و زیورآلات است، خودمان‏ مى‌‏دهیم، به سپاهت بگو شتاب نکنند. مگذار دست نامحرمان به سوى خانواده پیامبر صلى الله علیه و آله دراز شود. 
 
زینب خود لباس مندرس پوشیده بود به زنان فرمان داد هر چه وسایل و زیورآلات داشتند در گوشه‏‌اى جمع کنند، گوشواره‏‌ها را از گوشهایشان درآورند، حتى فاطمه دختر امام حسین علیه السلام که نوعروس بود و دوست داشت گوشواره‏‌هایش را که یادگار پدر مظلومش بود نگه دارد، عمه‏‌اش زینب از ترس آنکه مبادا دست نامحرمى به سویش دراز شود، اجازه نداد. زنان و کودکان در گوشه‌‏اى جمع شدند، آنگاه زینب فریاد زد: هر کس مى‏‌خواهد اسباب و وسایل دختران على علیه‌السلام و فاطمه علیها‌السلام را به یغما ببرد بیاید. عده‌‏اى از سپاه آمدند و هر چه بود را به غارت بردند. 
 
در این میان، تنها یک زن از قبیله بکر بن وائل که با شوهرش در سپاه ابن سعد بود این جسارت و بى‌‏حرمتى را تحمل نکرد و فریاد حمایت از دختران و زنان رسول خدا را سر داد، شمشیر گرفت و قبیله‌‏اش را مخاطب ساخت و گفت: «یا آلَ بَکرٍ أَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللَّهِ! لا حُکْمَ إلّا لِلَّهِ، یالَثاراتِ رَسُولِ اللَّهِ؛ اى قبیله بکر، دختران رسول خدا غارت مى‏‌شوند و شما نظاره مى‌‏کنید؟! هیچ فرمانى جز فرمان خدا نیست (کنایه از اینکه دیگر نباید از آل امیه اطاعت کرد) به خونخواهى رسول خدا بپاخیزید». 
 
شوهرش آمد و او را به جایگاهش برگرداند. 
 
این اولین فریاد خونخواهى از خون‏‌هاى به نا حق ریخته مظلومان کربلا بود که از حلقوم زنى خارج مى‌‏شد. از فاطمه بنت الحسین علیه‌السلام روایت شده است که گفت: در جلو خیمه ایستاده بودم و به کشته‌‏ها نظاره مى‏‌کردم و در این اندیشه بودم که حال بر سر ما چه خواهد آمد؟ ناگاه متوجه شدم که مردى سوار بر اسب، زنان را با نیزه‌‏اش تعقیب مى‏‌کند و زنان در حالى که لباس‌‏ها و زینت‌‏هایشان به غارت رفته به یکدیگر پناه مى‌‏‌برند و فریاد بر مى‌‏آورند: واجَدَّاه وا أَبَتاه، وا عَلِیَّاه، واقِلَّةَ ناصِراه واحَسَناه، أَما مِنْ مُجیرٍ یُجیرُنا، أَما مِنْ زائِدٍ یَذُودُ عنَّا. 
 
تا آنکه آن مرد متوجه من شد و با نیزه به سویم حمله کرد، من به صورت بر زمین افتادم، گوشهایم را درید و گوشواره از گوشم خارج کرد و مقنعه از سرم ربود. خون از گوشها بر گونه‌هایم جارى بود. با سر برهنه بیهوش بر زمین افتادم، چون به هوش آمدم دیدم عمه‌‏ام در کنارم نشسته گریه مى‌‏کند. 
 
گفتم: «یا عَمَّتاه! هَلْ مِنْ خِرْقَةٍ أَسْتُرُ بِها رَأْسِی؛ عمّه جانم! آیا پارچه‏‌اى هست که سرم را با آن بپوشانم؟!». 
 
عمه‌‏ام فرمود: «یا بِنْتاه! وَ عَمَّتُکِ مِثْلُکِ؛ دخترم! عمّه‌‏ات نیز مانند تو است» نگاه کردم دیدم عمه‌‏ام نیز سر برهنه است و تمام بدنش بر اثر ضربات دشمن سیاه شده است. 
 
* یورش به خیمه امام سجاد علیه‌السلام‏ 
 
شمر با گروهى از پیاده نظام به خیمه امام على بن الحسین علیه‌السلام آمد، امام از شدت بیمارى در بسترى آرمیده بود، همراهان شمر گفتند: آیا این بیمار را نمى‏‌کشى؟ 
 
حمید بن مسلم- واقعه ‏نگار روز عاشورا- گفت: سبحان اللَّه! آیا نوجوان بیمار هم کشته مى‌‏شود؟! او را همین بیمارى بس است. پس اصرار کرد تا آنان را از کشتن امام بازداشت. 
 
بنا به نقلى دیگر، زینب دختر امیرالمؤمنین علیه‌السلام چون از قصد شمر و یارانش مطلع شد فرمود: «او هرگز کشته نمى‌‏شود مگر آنکه من کشته شوم» آنان به ناچار دست از او کشیدند. 
 
در این هنگام عمر سعد نیز آمد. زنان حرم با گریه و خشم بر او اعتراض کردند و از رفتار بى‌‏شرمانه سپاهش شکایت نمودند. عمر سعد گفت: کسى حق ندارد وارد خیمه‌‏هاى زنان شود و متعرض این جوان بیمار (امام سجاد علیه‌السلام) شود. 
 
زنان از عمر سعد خواستند تا لباس‏‌هاى آنان را برگردانند تا خود را بپوشانند. ابن سعد خطاب به سربازانش گفت: هرکس چیزى از این خیمه‏‌ها گرفته‌ ‏است آنها را برگرداند. 
 
حمید بن مسلم مى‏‌گوید: ولى به خدا سوگند، حتى یک نفر هم چیزى را بر نگرداند. 
 
* آتش زدن خیمه‏‌ها 
 
از حوادث بسیار تکان دهنده در غروب عاشورا، سوزاندن خیمه‏‌هاى آل رسول اللَّه صلى الله علیه و آله بود. این صحنه جانسوز در شرایطى اتفاق مى‌‏افتاد که بدنهاى پاره پاره امام مظلومان و یاران ایثارگر و شهیدش در بیابان رها شده و قبل از آن خیمه‏‌ها غارت شده بود و جامه‏‌ها و زیورها از زنان پاک دامن هاشمى ربوده شده بود و آفتاب آن روز که شاهد شگفت‏‌آورترین حادثه تاریخ بود به سرعت رو به غروب مى‏‌شتافت و شب سیاه از راه مى‌‏رسید. در چنین وضعیت اسفبارى که غم و اندوه از هر طرف بر ذریه رسول خدا احاطه کرده بود، دشمن به قصد آتش زدن آشیانه‌‏هاى آن زنان مصیبت دیده، با شعله‏‌هایى از آتش به خیمه‌‏ها یورش بردند. در این حال یکى از سپاه ابن سعد فریاد مى‌‏زد: «أَحْرِقُوا بُیُوتَ الظَّالِمینَ!؛ خیمه‌‏هاى ستمگران را آتش بزنید!». 
 
خیمه‏‌ها به سرعت مى‏‌سوخت و خاکستر مى‌‏شد، دختران رسول خدا سراسیمه از خیمه‌‏ها بیرون دویدند و برخى از کودکان یتیم به دامن عمه‏‌شان پناه بردند. بعضى راه‏ بیابان در پیش گرفتند و در آن متوارى شدند. تعدادى نیز به دشمن سنگدل استغاثه مى‌‏کردند و تقاضاى رحم و مروت داشتند. 
 
یادآورى این خاطره تلخ همواره اشک‏‌ها را از دیدگان امام سجاد علیه‌السلام جارى مى‌‏ساخت. او مى‏‌فرمود: «بخدا سوگند، من هیچگاه به عمّه‌‏ها و خواهرانم نظر نمى‌‏کنم جز اینکه گریه گلویم را مى‌‏فشارد و یاد مى‌‏کنم آن لحظات را که آنها از خیمه‏‌اى به خیمه دیگر مى‏‌دویدند و منادى سپاه دشمن فریاد مى‌‏زد که: خیمه‏‌هاى ستمگران را آتش بزنید!». 
 
حتى امامان معصوم علیه‌السلام دیگر نیز با یادآورى آتش گرفتن خیام امام حسین علیه‌السلام به سختى متأثّر مى‌‏شدند. 
 
در روایتى مى‌‏خوانیم هنگامى که منصور دوانیقى درِ خانه امام صادق علیه‌السلام را آتش زد، تعدادى از شیعیان خدمت آن حضرت شرفیاب شدند، امام علیه‌السلام را گریان و اندوهگین دیدند، از دلیل آن پرسیدند، فرمود: «لَمَّا أَخَذَتِ النَّارُ ما فِی الدِّهْلیزِ نَظَرْتُ إلَى نِسائِی وَبَناتِی یَتَراکَضْنَ فِی صَحْنِ الدَّارِ مِنْ حُجْرَةٍ إلى‏ حُجْرَةٍ وَمِنْ مَکانٍ إلى‏ مَکانٍ، هذا وَأَنا مَعَهُنَّ فی الدّارِ فَتَذَکَّرْتُ فِرارَ عِیالِ جَدِّیَ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَوْمَ عاشُورا مِنْ خَیْمَةٍ إلى‏ خَیْمَةٍ وَمِنْ خَباءٍ إلى‏ خَباءٍ؛ گریه من براى آن است که وقتى آتش در دهلیزخانه زبانه کشید، زنان و دخترانم را دیدم که از این اطاق به آن اطاق و از این جا به آن جا پناه مى‌‏برند با آنکه (تنها نبودند و) من نزدشان حضور داشتم، با دیدن این صحنه به یاد بانوان جدّم حسین علیه‌السلام در روز عاشورا افتادم که از خیمه‏‌اى به خیمه دیگر و از پناهگاهى به پناهگاه دیگر فرار مى‌‏کردند». 
 
آتش زدن خیمه‏‌هایى که زنان و کودکان خردسال در آن بودند، نشان مى‌‏دهد که هدف نهایى دشمن این بود که حتى نسل و ذریه پاک رسول خدا صلى الله علیه و آله را ریشه‌‏کن کنند، این صحنه‏‌ها نشان از بى‌‏رحمى و سنگ‏‌دلى دشمنان و اوج مظلومیت خاندان اهل‌‏بیت علیهم‌السلام‏ دارد. و خدا را شکر که این اعمال وحشیانه و ددمنشانه پرده از روى نیات شوم آنها برداشت و رسواى خاص و عام شدند. 
 
* تاختن اسب‌ها بر پیکر امام علیه‌‌السلام‏ 
 
برابر فرمانى که ابن زیاد صادر کرده بود، «ابن سعد» مأمور بود پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام بدن مبارکش را زیر سمّ اسبان قرار دهد؛ وى که به خاطر تقرّب به ابن زیاد و در خیال خامش براى رسیدن به حکومت رى از هیچ جنایتى خوددارى نمى‏‌کرد، در میان اصحابش فریاد زد: «مَنْ یَنْتَدِبُ لِلْحُسَیْن علیه السلام فَیُوطِیَ الْخَیْلَ صَدْرَهُ وَ ظَهْرَهُ؛ کیست که داوطلبانه بر پیکر حسین اسب بتازد تا سینه و پشت وى را زیر سم اسبان پایمال کند؟!» 
 
شمر که قساوت فوق‏‌العاده‏اى داشت با شنیدن این فرمان، پیشقدم شد و بر بدن پاک زاده زهرا علیها‌السلام اسب تاخت. ده نفر دیگر نیز از وى تعبیت کردند که عبارت بودند از: 
 
1. اسحاق بن حُویّة. 2. هانى بن ثُبیت حضرمى. 3. واحظ بن ناعم. 4. اسید بن مالک. 5. حکیم بن طفیل طائى. 6. اخنس بن مَرثَد. 7. عمرو بن صُبیح. 8. رجاء بن مُنقِذ عبدى. 9. صالح بن وهب. 10. سالم بن خثیمه. 
 
اینان آن قدر با اسبان خویش بر پیکر مقدس فرزند پیامبر صلى الله علیه و آله تاختند که استخوان‌‏ها را درهم شکستند. آنان نه تنها از این عمل ننگین خویش پروایى نداشتند که به آن افتخار هم کرده تقاضاى جایزه نمودند، چنانکه اسید بن مالک- یکى از این افراد- در برابر ابن زیاد چنین گفت: «ما سینه حسین علیه‌السلام را بعد از پشت وى با اسبان قوى هیکل و نیرومند درهم کوبیدیم!» 
 
ولى برخلاف انتظارشان ابن زیاد دستور داد به آنان جایزه ناچیزى دادند. بعدها مختار چون این عده را دستگیر کرد، دست و پاى آنان را بر زمین میخ‌کوب کرد و اسب بر بدنشان تاخت تا به هلاکت رسیدند. 
 
* فرستاده شدن سر امام علیه‌السلام به سوى کوفه‏ 
 
«ابن سعد» براى اینکه خبر پیروزى ظاهرى خویش را هر چه زودتر به عبیداللَّه بن زیاد برساند در عصر همان روز عاشورا سر امام علیه‌السلام را توسط «خولى بن یزید» و «حمید بن مسلم» به کوفه فرستاد. 
 
خولى که حامل خبرى عظیم بود خود را با شتاب به کوفه رساند و جلو دارالاماره آمد و چون در قصر را بسته یافت به ناچار به سوى خانه خود رفت و سرِ امام را زیر طشتى قرار داد و به نزد همسرش- نوار دختر مالک بن عقرب حضرمى- رفت. 
 
«نوار» از وى سؤال کرد: چه خبر؟ گفت: «جِئْتُکِ بِغِنَى الدَّهْرِ؛ ثروت دنیا را برایت آورده‏‌ام!» اینک سر حسین علیه‌السلام در خانه توست! 
 
گفت: شگفتا! مردم زر و سیم به خانه مى‌‏آورند، تو سر پسر دختر پیامبر صلى الله علیه و آله را. «لا، وَاللَّهِ لا یَجْمَعُ رَأْسِی وَرَأْسُکَ بَیْتٌ أَبَداً؛ نه به خدا سوگند، هرگز سر من و تو در زیر یک سقف جمع نخواهد شد». 
 
این گفت و از اتاق بیرون آمد، مشاهده کرد نورى از آسمان تا زیر آن طشت کشیده‏ شده است و مرغان سفیدى اطراف طشت و در مسیر نور در پروازند. چون صبح شد خولى با عجله و شتاب سر امام علیه‌السلام را نزد عبیداللَّه برد. 
 
* تقسیم سرهاى شهدا 
 
«ابن سعد» تا حدود ظهر روز یازدهم به دفن اجساد پلید کوفیان مشغول بود. پس از اتمام کار در حالى که پیکر پاک فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و یاران پاکبازش در زیر آفتاب رها شده بود، دستور داد سرهاى دیگر شهداى کربلا را از بدنها جدا کنند و به قصد تقرّب به ابن زیاد و گرفتن جایزه با خود به کوفه ببرند. 
 
این سرهاى پاک که مجموع آنها با سر امام علیه‌السلام به 72 سر نورانى مى‌‏رسید اینگونه بین قبائل تقسیم شد: 
 
1. قبیله کنده به سرکردگى قیس بن اشعث، سیزده سر! 
 
2. قبیله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر! 
 
3. قبیله تمیم، هفده سر! 
 
4. قبیله بنى اسد، نه سر! 
 
5. قبیله مذحج، هفت سر! 
 
6. سایر قبایل، سیزده سر! 
 
* اسارت اهل‏بیت علیهم‌السلام‏ 
 
عمر سعد پس از دفن اجساد پلید سپاهیانش نزدیک ظهر روز یازدهم دستور حرکت به سوى کوفه را صادر کرد. با این دستور زنان و دختران و کودکان حرم حسینى را بر شتران بدون جهاز سوار کردند و همانند اسیران بلاد کفر به سوى کوفه‏ حرکت دادند. 
 
«ابن عبد ربه» در «عقد الفرید» مى‌‏نویسد: در میان اسراء دوازده پسر بچه و نوجوان از جمله آنها محمد بن الحسین و على بن الحسین علیه‌السلام بودند. 
 
از جمله زنان بزرگوارى که در کربلا به اسارت درآمدند عبارتند از: 
 
زینب کبرى علیها السلام، ام کلثوم، فاطمه دختر امیرالمؤمنین علیه‌السلام، فاطمه دختر امام حسین علیه‌السلام، سکینه دختر امام حسین علیه السلام ، و دختر چهارساله امام حسین علیه السلام (رقیه)، و رباب دختر امرء القیس همسر با وفاى امام حسین علیه‌السلام، رمله، مادر حضرت قاسم و همسر امام حسن مجتبى علیه‌السلام. 
 
اینان بازماندگان از عترت رسول اللَّه بودند که ابن سعد و سپاهش حرمت پیامبر را در حق آنها رعایت نکردند و با جسارت تمام آنان را چون اسیران جنگى به بند کشیدند و با خیل نامحرمان که قاتلان ذرارى پیامبر صلى الله علیه و آله و یارانش بودند، به سوى کوفه روانه ساختند. 
 
* عبور قافله اسیران از قتلگاه‏ 
 
از دشوارترین لحظات تاریخ کربلا، که در عظمت و سنگینى با همه آسمانها و زمین برابرى مى‌‏کند، لحظه وداع جانسوز قافله اسیران با بدن‌‏هاى پاره پاره شهیدان است. 
 
دشمنان، اسیران دل‌‏سوخته را از کنار آن پیکرهاى پاک شهیدان عبور دادند، همان پیکرهاى غرقه به خونى که یکجا همه عزّت و مظلومیت را در خود جمع و خلاصه کرده بودند. 
 
برابر بعضى از نقل‏‌ها، اسیران خود چنین درخواستى داشتند تا براى وداع با آن عزیزان شهیدشان از کنار قتلگاهشان عبور کنند. 
 
ناگفته پیداست که ترک سرزمین کربلا در آن وضعیت غمبار و وحشتناک براى آن دل‏‌سوختگان بسیار دشوار و سخت بوده است. به ویژه آنکه دشمن اجساد پلید سربازانش را دفن کرده بود ولى پیکرهاى ذرارى پیامبر صلى الله علیه و آله به خصوص پیکر پاک سرور جوانان بهشت بى‏غسل و کفن در بیابان رها شده بود. دشمن بدکینه نه خود به دفن آنها اقدام نمود و نه اجازه تدفین آنها را به کسى داد. 
 
مشاهده آن صحنه‏‌هاى دلخراش با آن بدن‏‌هاى پاره پاره و پایمال سمّ اسبان که عمدتاً قابل شناسایى نبودند، مى‏‌توانست هر بیننده‏‌اى را از پاى درآورد ولى طمأنینه و آرامشى که در زینب کبرى‏ علیها‌السلام، یادگار صبر و شکوه على علیه‌السلام ظهور کرد و صلابت و استحکامى که در کلمات دلنشین او موج مى‌‏زد، تا حدود زیادى آن فضاى سنگین را شکست و آن را براى آل رسول قابل تحمل کرد. 
 
زنان حرم چون چشمشان به آن بدنهاى پاره پاره افتاد، فریادشان به ناله و شیون بلند شد و بر صورت خود لطمه زدند. 
 
زینب که مى‌‏دانست دشمن در انتظار است تا با دیدن کوچکترین نشانه‌‏اى از ضعف وپشیمانى درخاندان پیامبر، قهقهه مستانه سر دهد، با دیدن پیکر به خون آغشته برادر، رو به آسمان کرد و گفت: «أَللَّهُمَّ تَقَبَّلْ هذا الْقُرْبانَ؛ خدایا این قربانى را قبول فرما!». 
 
این جمله چون پتکى بر سر دشمن فرود آمد و کوس رسوایى آنها را به ‏صدا در آورد. 
 
راوى مى‌‏گوید: هر چه را فراموش کنم، هرگز کلمات زینب دختر فاطمه زهرا علیهاالسلام را فراموش نخواهم کرد، به خدا سوگند بى‏‌قرارى‏ها و سخنان زینب هر دوست و دشمن را به گریه واداشت. 
 
او با دلى شکسته و صدایى محزون چنین گفت: وامُحَمَّداه! صَلّى‏ عَلَیْکَ مَلیکُ السَّماء، هذا حُسَینٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُ الْأَعْضاءِ، یا مُحَمَّداه! بَناتُکَ سَبایا وَذُرِّیَّتُکَ مُقَتَّلَة، تَسْفى‏ عَلَیْها ریحُ الصَّبا، هذا حُسَیْنٌ بِالْعَراءِ، مَجْزُورُ الرَّأسِ مِنَ الْقَفا، مَسْلُوبُ الْعِمامَةِ وَالرِّداءِ؛ 
 
اى محمد صلى الله علیه و آله! درود فرشتگان آسمان بر تو باد! این حسین توست که در خون غلتیده است و پیکر او پاره پاره شده است. اى محمد صلى الله علیه و آله! دختران تو اسیر شده‌‏اند و فرزندانت کشته گشته‏‌اند و باد صبا بر پیکرهایشان مى‌‏وزد. این حسین توست که روى خاک افتاده، سرش را از قفا بریده‌‏اند، عمامه و رداى او را به یغما برده‌‏اند. 
 
زینب علیها‌السلام همچنان سخن مى‌‏گفت و دوست و دشمن مى‌‏گریستند. 
 
زینب علیها‌السلام که گویا سخنگوى آن صحنه عجیب بود چنین ادامه داد: 
 
بِأَبِی مَنْ [أَضْحى‏] عَسْکَرُهُ فی یَوْمِ الإثْنَیْن نَهْباً، بِأَبی مَنْ فُسْطاطُهُ مُقَطَّعُ الْعُرى‏، بِأَبِی مَنْ لا هُوَ غائِبٌ فَیُرْتَجى‏ وَلا جَریحٌ فَیُداوى‏، بِأَبِی مَنْ نَفْسی لَهُ الْفِداءُ، بِأبِی الْمَهْمُومَ حَتّى‏ قَضى‏، بِأبی الْعَطْشانَ حَتّى‏ مَضى‏، بِأَبِی مَنْ شَیْبَتُهُ تَقْطُرُ بِالدِّماءِ؛ 
 
پدرم فداى آن کسى باد که (خیمه‏‌گاه) سپاهش روز دوشنبه غارت شد. پدرم فداى آن کس باد که طنابهاى خیمه‏‌اش بریده و بر زمین افتاد. پدرم فداى آن که نه سفر رفته است تا امید بازگشتش باشد و نه چنان زخمى برداشته که امید مداوایش باشد. پدرم فداى آن کس که جانم فداى او باد. پدرم فداى آن کس که با دل پرغصّه جان سپرد، پدرم فداى آن کس که با لب تشنه شهید شد، پدرم فداى آن کس که از محاسنش خون مى‏‌چکد». 
 
دلها مى‌‏رفت که از سینه‌‏ها بیرون بزند، باران اشک به احدى مجال نمى‏‌داد، زینب این بار اصحاب جدّش را مخاطب ساخت و گفت: 
 
یا حُزْناه! یا کَرْباه! الْیَوْمَ ماتَ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ، یا أَصْحابَ مُحَمَّداه! هؤُلاءِ ذُرِّیَّةُ الْمُصْطَفى‏، یُساقُونَ سَوْقَ السَّبایا؛ 
 
امروز گویا جدم رسول خدا از دنیا رفته، اى اصحاب محمد صلى الله علیه و آله! اینان فرزندان پیامبر برگزیده‏‌اند که آنان را همانند اسیران مى‏‌برند. 
 
در اینجا بود که سکینه قدم پیش نهاد، پیکر پاک پدر را در آغوش گرفت، هر چه تلاش کردند وى را جدا کنند ممکن نشد، جماعتى از اعراب آمدند و سکینه را کشان کشان از پیکر پدرش جدا ساختند (ثُمَّ إِنَّ سُکَیْنَةَ اعْتَنَقَتْ جَسَدَ الْحُسَیْنِ علیه السلام فَاجْتَمَعَ عِدَّةٌ مِنَ الْأَعْرابِ حَتّى‏ جَرُّوها عَنْهُ). 
 
ناگهان زینب علیهاالسلام سنگ صبور اهل کاروان، که با نوحه سرائى بجا و به موقعش تا حدودى باعث تخلیه بغض‏‌هاى فرو خفته در گلو شده بود، متوجه على بن الحسین علیه‌السلام شد که مى‌‏رفت از سر بى‏‌قرارى قالب تهى کند، زینب علیهاالسلام خود را به امام سجاد علیه‌السلام رساند و گفت: «مالِی أَراکَ تَجُودُ بِنَفسِکَ یا بَقِیَّةَ جَدِّی وَ أَبِی وَإخْوَتی؛ تو را چه شده، اى یادگار جدّ و پدر و برادرانم! مى‌‏بینم که مى‌‏خواهى جانت را تسلیم کنى؟!». 
 
امام سجاد علیه‌السلام پاسخ داد: چگونه بى‌‏تابى نکنم در حالى که مى‌‏بینم پدر و برادران و عموها و عموزادگان و کسان من بر زمین افتاده و در خونشان غلتیده، سرهایشان جداشده، لباسهایشان به غارت رفته است، نه کفنى دارند، نه دفنى و کسى به آنها توجهى ندارد. 
 
زینب علیهاالسلام پاسخ عجیبى داد: فرزند برادرم! نگران مباش، به خدا سوگند این پیمانى است که پیامبر خدا از جد و پدر و عمویت گرفته است و آنان نیز آن را پذیرفته‌‏اند. 
 
خداوند از جماعتى از این امت که گردنکشان زمین آنها را نمى‌‏شناسند ولى فرشتگان آسمان آنان را مى‌‏شناسند، عهد گرفته است که این پیکرهاى پاره پاره و پراکنده را جمع کنند و به خاک بسپارند، در آینده در این سرزمین بر مرقد پدرت حسین علیه‌السلام پرچمى به اهتزاز در مى‏‌آید که هیچگاه کهنه نشود و در گذر زمان گزندى به آن نرسد و سردمداران کفر هرچه در محو آن تلاش کنند، روز به روز بر عظمت آن افزوده شود. 
 
زینب دختر شجاع امیرمؤمنان علیه‌السلام با این پیش‏گویى عجیب و شگفت‏‌آورش، فرزند برادر خود را تسلى بخشید و آینده کربلا و عاشورا را آن‌‏گونه که ما امروز بعد از حدود 14 قرن مى‏‌بینیم دقیقاً ترسیم کرد، آرى قلب نازنین زینب علیها‌السلام مى‌‏دانست که این آغاز کار است هر چند تاریک‌‏دلان بنى‌‏امیّه و منافقان آن را پایان کار مى‌‏پنداشتند. 
 
* دفن اجساد پاک‏ 
 
به تعبیر مرحوم حاج «شیخ عباس قمى» در نفس المهموم: «در کتب معتبر کیفیت دفن امام حسین علیه السلام و اصحابش به تفصیل نیامده است». 
 
ولى بنا به نقل مشهور اجساد مطهر شهدا سه روز زیر آفتاب بر روى زمین مانده‏ بودند و باد صحرا بر آن بدنهاى پاک مى‌‏وزید. تا آنکه طائفه بنى‌‏اسد که در غاضریه- محله‏‌اى نزدیک کربلا- منزل داشتند، پس از تخلیه کربلا از سپاه ابن سعد به کربلا آمدند و آن بدنهاى پاک را در خاک و خون مشاهده کردند. 
 
آنان از زن و مرد فریادشان به ناله و شیون بلند شد. وقتى که مصمم شدند آن بدنهاى پاک را دفن کنند، چون نه سر در بدن داشتند و نه لباسى بر تن، هیچ یک را نمى‏‌شناختند. لذا متحیر و سرگردان بودند که چه کنند، ناگاه امام سجاد علیه‌السلام از سمت صحرا به‏ سوى آنان آمد و شهدا را به آنها معرفى کرد و قبل از همه به دفن پیکر پاک امام حسین علیه‌السلام اقدام فرمود. 
 
او در گوشه‏‌اى از کربلا کمى خاک را کنار زد، قبرى ساخته و پرداخته آشکار شد، دستها را زیر بدن قرار داد و به تنهایى به داخل قبر برد و فرمود: «با من کسانى هستند که مرا یارى کنند». چون بدن را در قبر نهاد صورت مبارکش را بر گلوى بریده پدرش گذاشت و در حالى که باران اشک چون ابر بهارى بر گونه‌‏هایش جارى بود، فرمود: 
 
طُوبى‏ لِأَرْضٍ تَضَمَّنَتْ جَسَدَکَ الطّاهِرَ، فَإنّ الدُّنْیا بَعْدَک مُظْلِمَةٌ وَالْآخِرَةُ بِنُورِکَ مُشْرِقَةٌ، أَمَّا اللَّیْلُ فَمُسَهَّدٌ وَالْحُزْنُ فَسَرْمَدٌ، أَوْ یَخْتارَ اللَّهُ لِأَهْلِ بَیْتِکَ دارَکَ الَّتی أَنْتَ بِها مُقیمٌ وَعَلَیْکَ مِنّی السَّلامُ یَابْنَ رَسُولِ اللَّه وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ 
 
خوشا به آن زمینى که پیکر پاک تو را در برگرفته، دنیا پس از تو تاریک شد و آخرت به نور جمال تو روشن گشت. شبها دیگر خواب به سراغم نمى‌‏آید و اندوهم پایانى نخواهد داشت. تا آن زمان که خداوند اهل بیت تو را به تو ملحق کند و در کنار تو جاى دهد. درود و سلامم بر تو باد اى فرزند رسول خدا و رحمت و برکات خدا بر تو باد. 
 
آنگاه از قبر خارج شد و آن را از خاک پوشاند و با انگشت روى قبر نوشت: «هذا قَبْرُ الحُسَیْنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی‌‏طالِب الَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشاناً غَریباً؛ این قبر حسین بن على علیه‌السلام است که او را با لب تشنه و غریب کشتند. 
 
سپس بدن پاک على اکبر علیه‌السلام پایین پاى حضرت به خاک سپرده شد و بقیه شهدا از بنى‌‏هاشم و اصحاب نیز در یک قبر دسته‏‌جمعى پایین پاى امام علیه‌السلام دفن شدند. 
 
آنگاه امام سجاد علیه‌السلام، قوم بنى‏اسد را به طرف نهر علقمه محل شهادت حضرت عباس قمر بنى‏‌هاشم راهنمایى کرد. و پیکر پاک آن حضرت را در همانجا دفن نمودند. 
 
امام زین العابدین علیه‌السلام در حال دفن عمویش گریه سوزناکى کرد و فرمود: «عَلَى الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا یا قَمَرَ بَنی هاشِمٍ وَعَلَیْکَ مِنّی السَّلامُ مِنْ شَهیدٍ مُحْتَسَبٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ؛ اى قمر بنى‌‏هاشم! بعد از تو خاک بر سر دنیا، بر تو درود مى‌‏فرستم و رحمت و برکات خداوند را براى تو طلب مى‏‌کنم». 
 
سپس بنى‏‌اسد «حبیب بن مظاهر» را که بزرگ قبیله آنان بود، جداگانه- همانجایى که اکنون هست- دفن نمودند.
 
در اینکه امام سجاد علیه‌السلام چگونه در حال اسارت اقدام به چنین عملى نموده است، روایات زیادى در دست است که مى‏‌رساند برابر مبانى اعتقادى شیعه، متولى کفن و دفن هر امامى، امام بعد از اوست. 
 
از جمله در روایتى از امام رضا علیه‌السلام مى‌‏خوانیم که به همین نکته اشاره کرده در پاسخ على بن ‏حمزه فرمودند: «همان کسى که على بن الحسین علیه‌السلام را قدرت داده است که (در حال اسارت) به کربلا بیاید و جسد مطهّر پدرش را به خاک سپارد، به صاحب این امر (اشاره به خودش) قدرت داده است تا به بغداد آمده و امر پدرش (حضرت موسى بن جعفر علیه‌السلام) را عهده‌‏دار شود و سپس باز گردد.».


 
 
چگونگی شهادت علی‌اکبر، ابوالفضل العباس و حضرت سیدالشهدا(ع)
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۳
 
چگونگی شهادت علی‌اکبر، ابوالفضل العباس و حضرت سیدالشهدا(ع)(التماس دعا)

4000 تیرانداز از هر سو امام را هدف قرار دادند. سپاهیان عمر سعد با هر وسیله‌‌‌‏اى که در اختیار داشتند به آن حضرت ضربه مى‏زدند، ولى هر کس به قصد کشتن نزدیک آن بزرگوار مى‌‏شد، لرزه بر اندامش مى‏‌افتاد و به عقب بر مى‌‏گشت.

خبرگزاری فارس: چگونگی شهادت علی‌اکبر، ابوالفضل العباس و حضرت سیدالشهدا(ع)
 

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، حضرت على بن الحسین علیه‌‌السلام (على اکبر) اولین فرد از بنى هاشم بود که آماده نبرد شد.

او زیباترین و خوشخوترین مردم بود. سنّ شریف آن حضرت را در هنگام شهادت 19 سال یا 18 سال و به روایتى 25 سال نوشته‌‏‌اند.

* چگونگی شهادت علی اکبر(ع)

علی اکبر، اوّلین شهید از آل ابى طالب است که روز عاشورا نزد پدر گرامى‌‌‏اش آمد و اذن میدان طلبید. امام علیه‌السلام بى درنگ به او اجازه فرمود و در همان حال ناامید از حیات او، به قامت رعنایش نگریست و باران اشک از دیدگانش فرو ریخت.

هنگامى که امام علیه‌السلام به چهره نورانى فرزندش «على اکبر» نگریست، سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد:

«اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلى‏ هؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلامٌ اشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله، کُنَّا إِذَا اشْتَقْنا إِلى‏ نَبِیِّکَ نَظَرْنا إِلى‏ وَجْهِهِ، اللَّهُمَّ امْنَعْهُمْ بَرَکاتِ الْأَرْضِ، وَ فَرِّقْهُمْ تَفْریقاً، وَ مَزِّقْهُمْ تَمْزیقاً، وَ اجْعَلْهُمْ طَرائِقَ قِدَداً، وَ لا تُرْضِ الْوُلاةَ عَنْهُمْ أَبَداً، فَإِنَّهُمْ دَعَوُونا لِیَنْصُرُونا ثُمَّ عَدَوا عَلَیْنا یُقاتِلُونَنا».

خدایا! بر این گروه ستمگر گواه باش که اینک جوانى به مبارزه با آنان مى‌‏رود که از نظر صورت و سیرت و گفتار، شبیه‏‌ترین مردم به رسول تو، حضرت محمّد صلى الله علیه و آله است. ما هر زمان که مشتاق دیدار پیامبرت مى‏‌شدیم، به چهره او مى‏‌نگریستیم. خدایا! برکات زمین را از آنان دریغ‌‏دار، و اجتماع آنان را پراکنده و متلاشى ساز و آنان را گروه‌‏هاى مختلف و متفاوتى قرار ده، و والیان آنها را هیچگاه از آنان راضى مگردان! که اینان ما را دعوت کردند تا به یارى ما برخیزند ولى اینک ستمکارانه به جنگ با ما برخاستند».

امام علیه‌السلام رو به عمر بن سعد کرده، فریاد زد:

«مالَکَ؟ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَکَ! وَ لا بارَکَ اللَّهُ لَکَ فِی أَمْرِکَ، وَ سَلَّطَ عَلَیْکَ مَنْ یَذْبَحُکَ بَعْدی عَلى‏ فِراشِکَ، کَما قَطَعْتَ رَحِمی وَ لَمْ تَحْفَظْ قَرابَتی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله»

خدا نسل تو را ریشه کن کند و به هیچ کارت برکت ندهد و بر تو کسى را چیره سازد که سرت را بعد از من در بستر از تن جدا سازد، همان گونه که تو رشته رحم مرا قطع کردى، و پیوند مرا با رسول خدا نادیده گرفتى!».

آنگاه امام با صداى رسا این آیه را تلاوت کرد: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى‏ آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»؛ خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برترى داد، آنها فرزندان (و دودمانى) بودند که (از نظر پاکى و تقوى و فضیلت) بعضى از بعضى دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست.

در این هنگام على اکبر بر سپاه اموى حمله کرد در حالى که این رجز را مى‏‌خواند:

أنَا عَلىُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِىٍّ / نَحْنُ وَ بَیْتِ اللَّهِ اوْلى‏ بِالنَّبِىِ‏

وَاللَّهِ لَایَحْکُمُ فِینَا ابْنُ الدَّعِىِّ / أَطْعَنُکُمْ بِالرُّمْحِ حَتّى‏ یَنْثَنی‏

أَضْرِبُکُمْ بِالسَّیْفِ أَحْمی عَنْ أبی / ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىٍّ عَلَویّ‏

منم على، پسر حسین فرزند على، به خانه خدا سوگند! ما به رسول خدا از همه کسى سزاوارتریم.

به خدا سوگند! پسر زیاد را نمى‌‏رسد که درباره ما حکم کند. آنقدر با نیزه بر شما بزنم تا کج شود، در حمایت از پدرم، با شمشیر بر شما ضربت فرود آورم ضربتى چون ضربت جوان هاشمى علوى.

پس از آن بر سپاه دشمن تاخت و بسیارى از آنان را به هلاکت رساند به گونه‏‌اى که دشمن از کثرت کشته‌‏شدگان به فغان آمد.

با آن که تشنگى بر آن حضرت چیره شده بود یکصد و بیست نفر را به خاک افکند، و در حالى که زخم‌‏هاى زیادى برداشته بود، نزد پدر آمد و عرض کرد: «یا أبَهْ! ألْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی، وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ أَجْهَدَنی، فَهَلْ إِلى‏ شَرْبَةٍ مِنْ ماءٍ سَبِیلٌ أَتَقَوّى‏ بِها عَلَى الْأَعْداءِ»

پدر جان! تشنگى مرا از پاى درآورد و سنگینى سلاح ناتوانم ساخت. آیا جرعه آبى هست که بتوانم بنوشم و به جنگ ادامه دهم؟!

امام علیه‌السلام فرمود: «یا بُنَىَّ یَعِزُّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلى‏ عَلِىٍّ وَ عَلى‏ أَبیکَ، أَنْ تَدْعُوهُمْ فَلا یُجیبُونَکَ، وَ تَسْتَغیثَ بِهِمْ فَلا یُغیثُونَکَ، یا بُنَىَّ هاتِ لِسانَکَ»

پسر جان! چقدر بر حضرت محمّد و على و پدرت، ناگوار است که آنان را بخوانى ولى پاسخى به تو ندهند و از آنان یارى بطلبى ولى یاریت نکنند. اى فرزندم! زبان خود را نزدیک آر!

آنگاه ‏امام علیه‌السلام زبان على‏اکبر را در دهان گرفت و مکید و انگشتر خود را به او داد و فرمود: «خُذْ هذَا الْخاتَمَ فی فیکَ وَ ارْجِعْ إِلى‏ قِتالِ عَدُوِّکَ، فَإِنّی أَرْجُو أَنَّکَ لا تُمْسی حَتّى‏ یَسْقِیَکَ جَدُّکَ بِکَأْسِهِ الْأَوْفى‏ شَرْبَةً لا تَظْمَأُ بَعْدَها أَبَداً»

این انگشتر را در دهانت بگذار و به نبرد با دشمن بازگرد امیدوارم که هنوز به شب نرسیده جدّت رسول خدا با جامى سرشار از شربت بهشتى تو را سیراب سازد، به گونه‏‌اى که پس از آن هرگز تشنه نگردى! (اعیان الشیعه، ج 1 ص 607 ؛ فتوح ابن اعثم، ج 5 ص 207 ؛ بحارالانوار، ج 45 ص 42)

على اکبر علیه‌السلام به میدان بازگشت و همانند پدر و جدش على مرتضى علیه‌السلام در هنگام نبرد بر یمین و یسار لشکر کوفه حمله مى‏‌نمود و به هر سو رو مى‏‌کرد جمعیت انبوهى از او مى‏‌گریختند یا به خاک مى‌‏افتادند.

«مُرّة بن مُنقِد» ناجوانمردانه با نیزه‏‌اش از پشت بر او حمله کرد که على اکبر از روى زین اسب افتاد و مرّة با شمشیر بر فرق آن حضرت زد و سرش را شکافت.

دشمن خونخوار و سنگدل و وحشى اطرافش را گرفتند و با شمشیرها بدن پاکش را قطعه قطعه نمودند.

در آخرین دقائق، على اکبر علیه‌السلام صدا زد: «یا أَبَتاهُ السَّلامُ عَلَیْکَ هذا جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ قَدْ سَقانِی بِکَأْسِهِ الْأَوْفى‏ وَیُقْرِئُکَ السَّلامَ وَ یَقُولُ: عَجِّلْ الْقُدُومَ إِلَیْنا فَإِنَّ لَکَ کَأساً مَذْخُورَةً» سلام بر تو یا أبتاه (خداحافظ پدرجان)، این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و بر تو سلام مى‏‌رساند و مى‏‌گوید در آمدنت به نزد ما شتاب کن، که براى تو جامى از شراب بهشتى ذخیره نموده‏‌‌ام. آنگاه فریادى زد و به شهادت رسید. (مقاتل الطالبین، ص 52 ؛ بحارالانوار، ج 45 ص 44)

امام علیه‌السلام با شنیدن صداى على اکبر علیه‌السلام چون بازشکارى خود را کنار پیکر غرقه به خون فرزندش رساند.

بنا به نقل سید بن طاووس: «فَجاءَ الْحُسَیْنُ علیه‌السلام حَتَّى وَقَفَ عَلَیْهِ، وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ» امام علیه‌السلام بر بالین على اکبر حاضر شد و صورت به صورت فرزندش نهاد. (لهوف، ص 167)

وضعیّت دلخراشى بود، چنان آن صحنه امام علیه‌السلام را متأثر ساخت که آن قوم را نفرین کرد: «قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ» خداوند بکشد قومى که تو را شهید کرد.

در آن حال امام علیه‌السلام سخت منقلب شد به گونه‌‏اى که صداى گریه آن حضرت بلند شد در حالى که کسى تا آن زمان صداى گریه او را نشنیده بود.

آنگاه فرمود: «عَلَى الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا» پس از تو، افّ بر این دنیا باد. (ارشاد مفید، ص 459)

در زیارتى که با سند صحیح از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است درباره شدت این مصیبت مى‌‏خوانیم: «وَلاتَسْکُنُ عَلَیْکَ مِنْ أَبیکَ زَفَرَةٌ» سوز و گداز پدرت بر داغ تو هرگز تسلّى نیافت. (کمال الزیارات، باب 79)

طبرى مى‌‏نویسد: «حمید بن مسلم» مى‏‌گوید: در همین حال دیدم زنى سراسیمه از خیمه‏ها خارج شد و فریاد مى‏‌کشید: «واحَبِیباه، یَابْنَ أُخَیَّاه» او به سرعت به طرف قتلگاه على اکبر مى‌‏آمد، پرسیدم، او کیست: گفتند: زینب دختر على بن ابى‏طالب علیه‌السلام است.

آمد و خود را روى پیکر على اکبر انداخت، امام علیه‌السلام دستش را گرفت و به سوى خیمه‏ها برگرداند.

آنگاه به جوانان بنى‏هاشم خطاب کرد و فرمود: «یا فُتْیانَ بَنِی هاشِمٍ إحْمِلُوا أَخاکُمْ إلى‏ الْفُسْطاطِ» اى جوانان بنى‏هاشم، برادرتان را به خیمه‏‌ها ببرید. (عاشورا ریشه‏ها، انگیزه‏ها، رویدادها، پیامدها، ص 477)

* چگونگی شهادت ابوالفضل العباس(ع)

عبّاس بن على علیه‌السلام پرچمدار لشکر امام حسین علیه‌السلام بود. هنگامى که دید تمام یاران و برادران و عموزادگان شربت شهادت نوشیدند، گریست و به شوق دیدار پروردگار جلو آمد و پرچم را بر گرفت و از برادرش امام حسین علیه السلام اجازه میدان خواست.

امام علیه‌السلام (که از فراق برادر سخت ناراحت بود) به سختى گریست به گونه‏‌اى که محاسن شریفش از اشک دیدگانش‏‌، تر شد، و فرمود: «یا أَخی کُنْتَ الْعَلامَةَ مِنْ عَسْکَری وَ مُجْمِعَ عَدَدِنا، فَإِذا أَنْتَ غَدَوْتَ یَؤُلُ جَمْعُنا إِلَى الشِّتاتِ، وَ عِمارَتُنا تَنْبَعِثُ إِلَى الْخَرابِ»

برادر جان! تو نشانه (شکوه و عظمت و) برپایى سپاه من و محور پیوستگى نفرات ما هستى. اگر تو بروى (و شهید شوى)، جمعیّت ما پراکنده، و ویران مى‌‌‏شود.

عبّاس علیه‌‌السلام عرض کرد: «فِداکَ رُوحُ أَخیکَ یا سَیِّدی! قَدْ ضاقَ صَدْری مِنْ حَیاةِ الدُّنْیا، وَ أُریدُ أَخْذَ الثَّارِ مِنْ هؤُلاءِ الْمُنافِقِینَ»

جان برادرت فدایت، اى سرورم! سینه‌‌‏ام از زندگانى دنیا به تنگ آمده است، مى‏‌‌خواهم از این منافقان انتقام (آن خون‏هاى پاک را) بگیرم.

امام علیه‌‌السلام فرمود: «إِذا غَدَوْتَ إِلَى الْجِهادِ فَاطْلُبْ لِهؤُلاءِ الْأَطْفالِ قَلیلًا مِنَ الْماءِ»

اینک که آهنگ میدان دارى براى این کودکان، آبى تهیّه کن.

حضرت عبّاس علیه‌السلام رهسپار میدان شد و آنان را موعظه کرد و از عذاب خدا ترساند، ولى اثرى نبخشید.

به نزد برادرش بازگشت و ماجرا را گزارش داد، که ناگهان صداى العطش کودکان به گوشش رسید، بى درنگ بر اسب شد و نیزه و مشک را برداشت و به سوى فرات روانه شد.

چهار هزار تن از مأموران فرات، آن حضرت را محاصره کردند و هدف نیزه‏‌ها قرار دادند ولى آن حضرت دلاورانه لشکر دشمن را شکافت و هشتاد نفر از آنان را به خاک هلاکت افکند و وارد فرات شد.

«فَلَمَّا أَرادَ أَنْ یَشْرَبَ غُرْفَةً مِنَ الْماءِ ذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ وَأَهْلِ بَیْتِهِ فَرَضَّ الْماءَ وَمَلَأَ الْقِرْبَةَ»

هنگامى که خواست مقدارى آب بیاشامد تشنگى امام حسین علیه‌السلام و اهل‏بیتش را به خاطر آورد، آب را روى آب ریخت، مشکش را پر کرد. (بحارالانوار علامه مجلسی، ج 45 ص 41)

آنگاه مشک را بر دوش راست خود نهاد و به‏ سوى خیمه رهسپار شد و چنین گفت:

یا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ هُونِی /  وَبَعْدَهُ لا کُنْتِ أَنْ تَکُونِی‏

هذا حُسَیْنٌ وارِدُ الْمَنُونِ / وَتَشْرَبینَ بارِدَ الْمَعینِ

هَیْهاتُ ما هذا فِعالُ دینِی‏ / وَلا فِعالُ صادِقِ الْیَقینِ

«اى نفس (عباس)! زندگى پس از حسین علیه‌السلام خوارى و ذلت است، مبادا پس از او زنده بمانى.

این حسین است که شربت مرگ مى‌‏نوشد و تو مى‏‌خواهى آب سرد و گوارا بنوشى؟!

هیهات! چنین کردارى، از آیین من نیست و نه کردار شخص راست باور.

سپاه خون آشام ابن سعد اطرافش را گرفتند. عباس دلیرانه در آن میان حمله مى‌‏کرد و این رجز را مى‏خواند:

لا أَرْهَبُ الْمَوْتَ إِذَا الْمَوْتُ رَقا / حَتَّى أُوارى‏ فِی الْمَصالیتِ لَقا

نَفْسِی لِسِبْطِ الْمُصْطَفى‏ الطُّهْرِ وَقا / إِنِّی انَا الْعَبَّاسُ اغْدُو بِالسَّقا

وَلا أَخافُ الشَّرَّ یَوْمَ الْمُلْتَقى‏

هنگامى که مرگ فرا رسید، مرا از آن باکى نیست، تا آن هنگام که شمشیرها مرا در خاک افکنند.

من جانم را سپر فرزند زاده پیامبر پاکیزه خوى قرار داده‏‌ام، من همان عباسم که سمت سقائى دارم، و از سختىِ نبرد، واهمه‏‌اى ندارم. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 608 ؛ و نگاه شود به: مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 117 و بحارالانوار ج 45 ص 40)

دشمن خود را باخته بود، توانِ مقابله رویارو با آن حضرت را نداشت، لذا پشت درختها کمین کرده بودند. «نوفل ازرق» دست راست قمر بنى‏هاشم را قطع نمود و آن جناب مشک را به دوش چپ نهاد و پرچم و شمشیر را به دست چپ گرفت و این رجز را خواند:

وَاللَّهِ إنْ قَطَعْتُمُ یَمینی / إِنِّی أُحامِی أَبَداً عَنْ دینِی‏

وَ عَنْ إِمامٍ صادِقِ الْیَقینِ / نَجْلِ الْنَّبِیِّ الطَّاهِرِ الْأَمینِ‏

به خدا سوگند! اگر چه دست راستم را قطع نمودید، ولى من پیوسته از دینم حمایت مى‌‏کنم و از امامى صادق الایمان که فرزند پیامبر پاک و امین است، حمایت مى‏‌کنم.

آنگاه «نوفل ارزق» و «حکیم بن طفیل» از کمینگاه بر آن حضرت حمله کردند و دست چپ او را از بدن جدا کردند. آن حضرت پرچم را به سینه خود چسبانید و این رجز را خواند:

یا نَفْسُ لا تَخْشَ مِنَ الْکُفَّارِ / وَأَبْشِری‏ بِرَحْمَةِ الْجَبَّارِ

مَعَ النَّبِیِّ السَّیِّدِ الُمخْتارِ / قَدْ قَطَعُوا بِبَغْیِهِمْ یَسارِی‏

فَأَصْلِهِمْ یا رَبِّ حَرَّ النَّار

اى نفس! از کفار هراسى نداشته باش، تو را بشارت باد بر رحمت خداوند جبران کننده و هم‌‏نشینى با پیامبر بزرگ و برگزیده. اینان دست چپم را به ستم قطع کردند، خدایا حرارت آتش را به آنان بچشان. (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 117 و بحارالانوار، ج 45 ص 40)

آنگاه، مشک را به دندان گرفت، چیزى نگذشت که تیرى بر مشک اصابت کرد و آبهاى آن فرو ریخت.

تیر دیگرى بر سینه مبارکش اصابت کرد و بعضى نوشته‌‌‏اند تیرى بر چشم حضرت نشست و مردى از قبیله تمیم با عمود آهنین بر فرق مبارکش زد که از اسب به زمین افتاد. «وَنادى‏ بِأعْلى‏ صَوْتِهِ: أَدْرِکْنی‏ یا أَخِی» با صداى بلند فریاد زد: برادر مرا دریاب. (ابصار العین، ص 30)

هنگامى که امام حسین علیه‌السلام بر بالینش رسید وى را شهید دید، پس گریست.

همچنین نقل شده است: هنگامى که عباس علیه‌السلام شهید شد امام حسین علیه‌السلام فرمود: «الْانَ إِنْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حِیلَتی» اینک کمرم شکست و راه چاره بر من محدود شد.

آنگاه گریست و این اشعار را خواند:

تَعَدَّیْتُمْ یا شَرَّ قَوْمٍ بِبَغْیِکُمْ / وَ خالَفْتُمْ دینَ النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ

أَما کانَ خَیْرُ الرُّسُلِ أوْصاکُمْ بِنا / أَما نَحْنُ مِنْ نَجْلِ النَّبِىِّ المُسَدَّدِ

أما کانَتِ الزَّهْراءُ أُمّی دُونَکُمْ / أما کانَ مِنْ خَیْرِ الْبَرِیَّةِ أحْمَدَ

لُعِنْتُمْ وَ أُخْزیتُمْ بِما قَدْ جَنَیْتُمْ / فسَوْفَ تَلاقُوا حَرَّ نارٍ تُوَقَّدُ

اى بدترین مردم! با ستمکارى خویش بر ما تعدّى کردید، و با آیین پیامبر خدا محمّد صلى الله علیه و آله مخالفت ورزیدید.

آیا بهترین پیامبر، سفارش ما را به شما نکرده بود؟ آیا ما از نسل پیامبر راستین نیستیم؟

آیا جز این است که حضرت زهرا علیهاالسلام مادر من است نه شما؟ آیا او از نسل بهترین انسان‌‏ها نبود؟

به سبب جنایتى که مرتکب شدید ملعون و خوار گشتید، و به زودى گرفتار آتش شعله‏‌ور الهى خواهید شد. (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 117 ؛ بحارالانوار، ج 45 ص 40 ؛ عاشورا ریشه‌ها، انگیزه‌ها، رویدادها، پیامدها، ص 493)

* آخرین لحظات امام حسین علیه‌السلام

بعد از شهادت یاران باوفا، امام حسین علیه‌السلام پیوسته به راست و چپ مى‌‏نگریست و هیچ یک از اصحاب و یاران خود را ندید جز آنان که پیشانى به خاک ساییده و صدایى از آنها به گوش نمى‏رسید، پس ندا داد:

«یا مُسْلِمَ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا هانِىَ بْنَ عُرْوَةَ، وَ یا حَبیبَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا زُهَیْرَ بْنَ الْقَیْنِ، وَ یا یَزیدَ بْنَ مَظاهِرَ، وَ یا یَحْیَى بْنَ کَثیرٍ، وَ یا هِلالَ بْنَ نافِعٍ، وَ یا إِبْراهِیمَ بْنَ الُحصَیْنِ، وَ یا عُمَیْرَ بْنَ الْمُطاعِ، وَ یا أَسَدُ الْکَلْبِىُّ، وَ یا عَبْدَاللَّهِ بْنَ عَقیلٍ، وَ یا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ، وَ یا داوُدَ بْنَ الطِّرِمَّاحِ، وَ یا حُرُّ الرِّیاحِىُّ، وَ یا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ، وَ یا أَبْطالَ الصَّفا، وَ یا فُرْسانَ الْهَیْجاءِ، مالی أُنادیکُمْ فَلا تُجیبُونی، وَ أَدْعُوکُمْ فَلا تَسْمَعُونی؟! أَنْتُمْ نِیامٌ أَرْجُوکُمْ تَنْتَبِهُونَ؟

أَمْ حالَتْ مَوَدَّتُکُمْ عَنْ إِمامِکُمْ فَلا تَنْصُرُونَهُ؟ فَهذِهِ نِساءُ الرَّسُولِ صلى الله علیه و آله لِفَقْدِکُمْ قَدْ عَلاهُنَّ النُّحُولُ، فَقُومُوا مِنْ نَوْمَتِکُمْ، أَیُّهَا الْکِرامُ، وَ ادْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ الطُّغاةَ اللِّئامَ، وَ لکِنْ صَرَعَکُمْ وَاللَّهِ رَیْبُ الْمَنُونِ وَ غَدَرَ بِکُمُ الدَّهْرُ الخَؤُونُ، وَ إِلّا لَما کُنْتُمْ عَنْ دَعْوَتی تَقْصُرُونَ، وَلا عَنْ نُصْرَتی تَحْتَجِبُونَ، فَها نَحْنُ عَلَیْکُمْ مُفْتَجِعُونَ، وَ بِکُمْ لاحِقُونَ، فَإِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».

اى مسلم بن عقیل! اى هانى بن عروة! اى حبیب بن مظاهر! اى زهیر بن قین! اى یزید بن مظاهر! اى یحیى بن کثیر! اى هلال بن نافع! اى ابراهیم بن حُصَین! اى عمیر بن مطاع! اى اسد کلبى! اى عبداللَّه بن عقیل! اى مسلم بن عوسجه! اى داود بن طرمّاح! اى حرّ ریاحى! اى على بن الحسین! اى دلاورمردان خالص! و اى سواران میدان نبرد! چه شده است شما را صدا مى‌‏زنم ولى پاسخم را نمى‌‏دهید؟ و شما را مى‏‌خوانم ولى دیگر سخنم را نمى‌‏شنوید؟ آیا به خواب رفته‌‏اید که به بیدارى‌‏تان امیدوار باشم؟ یا از محبّت امامتان دست کشیده‌‏اید که او را یارى نمى‌‏کنید؟

این بانوان از خاندان پیامبرند که از فقدانتان ناتوان گشته‏اند. از خوابتان برخیزید، اى بزرگواران! و از حرم رسول خدا در برابر طغیانگران پست، دفاع کنید.

ولى به خدا سوگند! مرگ، شما را به خاک افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما وفا نکرده، وگرنه هرگز از اجابت دعوتم کوتاهى نمى‌‏کردید، و از یاریم دست نمى‌‏کشیدید، آگاه باشید، ما در فراق شما سوگواریم و به شما ملحق مى‌‏شویم، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». (معالی السبطین، ج 2 ص 17)

امام حسین علیه‌السلام فرمود: فرزندم سلامم را به شیعیانم برسان

در روایتى آمده است: هنگامى که امام حسین علیه‌‌السلام تنها شد به خیمه‌‏هاى برادرانش سر کشید، آنجا را خالى دید. آنگاه به خیمه‏‌هاى فرزندان عقیل نگاهى انداخت، کسى را در آنجا نیز ندید؛ سپس به خیمه‌‏هاى یارانش نگریست کسى را ندید، امام در آن حال ذکر «لَا حَوْلَ وَ لَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِیمِ» را فراوان بر زبان جارى مى‏‌ساخت.

آنگاه به خیمه‏‌هاى زنان روانه شد و به خیمه فرزندش امام زین العابدین علیه‌السلام رفت.

او را دید که بر روى پوست خشنى خوابیده و عمّه‌‏اش زینب علیهاالسلام از او پرستارى مى‌‏کند. چون حضرت على بن الحسین علیه‌السلام نگاهش به پدر افتاد خواست از جا برخیزد، ولى از شدّت بیمارى نتوانست، پس به عمّه‌‏اش زینب گفت: «کمکم کن تا بنشینم چرا که پسر پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است» زینب علیهاالسلام وى را به سینه‏‌اش تکیه داد و امام حسین علیه‌السلام از حال فرزندش پرسید: او حمد الهى را بجا آورد و گفت:

«یا أبَتاهُ ما صَنَعْتَ الْیَوْمَ مَعَ هؤُلاءِ الْمُنافِقِینَ؟؛ پدر جان! امروز با این گروه منافق چه کرده‏‌اى؟».

امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود:

«یا وَلَدِی قَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَانْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ، وَ قَدْ شُبَّ الْقِتالُ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ، لَعَنَهُمُ اللَّهُ حَتّى‏ فاضَتِ الْأَرْضُ بِالدَّمِ مِنَّا وَ مِنْهُمْ؛ فرزندم»

شیطان بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است و جنگ بین ما و آنان چنان شعله‏‌ور شد که زمین از خون ما و آنان رنگین شده است!».

حضرت سجّاد علیه‌السلام عرض کرد:

«یا أبَتاهُ أَیْنَ عَمِّىَ الْعَبَّاسُ؟» پدر جان! عمویم عبّاس کجاست؟

در این هنگام اشک بر چشمان زینب حلقه زد و به برادرش نگریست که چگونه پاسخ مى‏‌دهد- چرا که امام علیه‌السلام خبر شهادت عبّاس را به وى نداده بود.

امام علیه‌السلام پاسخ داد:

«یا بُنَىَّ إِنَّ عَمَّکَ قَدْ قُتِلَ، وَ قَطَعُوا یَدَیْهِ عَلى‏ شاطِى‏ءِ الْفُراتِ» پسر جان! عمویت کشته شد و دستانش کنار فرات از پیکر جدا شد!

على بن الحسین علیه‌السلام آن چنان گریست که بى‌حال شد. چون به حال آمد از دیگر عموهایش پرسید و امام پاسخ مى‌‏داد: «همه شهید شدند».

آنگاه پرسید:

«وَ أَیْنَ أَخی عَلِیٌّ، وَ حَبیبُ بْنُ مَظاهِرَ، وَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ، وَ زُهَیْرُ بْنُ الْقَیْنِ؟»

برادرم على اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجایند؟

امام علیه‌السلام پاسخ داد:

«یا بُنَىَّ إِعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ فی الْخِیامِ رَجُلٌ إِلّا أَنَا وَ أَنْتَ، وَ أَمَّا هؤُلاءِ الَّذِینَ تَسْأَلُ عَنْهُمْ فَکُلُّهُمْ صَرْعى‏ عَلى‏ وَجْهِ الثَّرى‏» 

فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمه‌‏ها مردى جز من و تو نمانده است، همه آنان به خاک افتاده و شهید شده‏‌اند.

پس على بن الحسین علیه‌السلام سخت گریست. آنگاه به عمّه‌‏اش زینب علیهاالسلام گفت: «یا عَمَّتاهُ عَلَىَّ بِالسَّیْفِ وَ الْعَصا» عمّه جان! شمشیر و عصایم را حاضر کن.

پدرش فرمود: «وَ ما تَصْنَعُ بِهِما» مى‌‏خواهى چه کنى؟

عرض کرد: «أمَّا الْعَصا فَأَتَوَکَّأُ عَلَیْها، وَ أَمَّا السَّیْفُ فَأَذُبُّ بِهِ بَیْنَ یَدَىْ إِبْنِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله فَإِنَّهُ لَاخَیْرَ فِی الْحَیاةِ بَعْدَهُ»

بر عصا تکیه کنم و با شمشیرم از فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله دفاع نمایم، چرا که زندگانى پس از او ارزش ندارد.

امام حسین علیه‌السلام او را باز داشت و به سینه چسباند و فرمود: «یا وَلَدی أَنْتَ أَطْیَبُ ذُرِّیَّتی، وَ أَفْضَلُ عِتْرَتی، وَ أَنْتَ خَلیفَتی عَلى‏ هؤُلاءِ الْعِیالِ وَ الْأَطْفالِ، فَإِنَّهُمْ غُرَباءٌ مَخْذُولُونَ، قَدْ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ وَ الْیُتْمُ وَ شَماتَةُ الْأَعْداءِ وَ نَوائِبُ الزَّمانِ سَکِّتْهُمْ إِذا صَرَخُوا، وَ آنِسْهُمْ اذَا اسْتَوْحَشُوا، وَ سَلِّ خَواطِرَهُمْ بِلَیْنِ الْکَلامِ، فَإِنَّهُمْ ما بَقِىَ مِنْ رِجالِهِمْ مَنْ یَسْتَأْنِسُونَ بِهِ غَیْرُکَ، وَ لا أَحَدٌ عِنْدَهُمْ یَشْکُونَ إِلَیْهِ حُزْنَهُمْ سِواکَ، دَعْهُمْ یَشُمُّوکَ وَ تَشُمُّهُمْ، وَ یَبْکُوا عَلَیْکَ وَ تَبْکی عَلَیْهِمْ»

فرزندم! تو پاک‌‏ترین ذریّه و برترین عترت منى و تو جانشین من بر این بانوان و کودکانى.

آنان غریب و بى‌‏کس‏‌اند که تنهایى و یتیمى و سرزنش دشمنان و سختى‏‌هاى دوران آنان را فرا گرفته است.

هر گاه که ناله سر دادند آنان را آرام کن، و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نیکو، خاطرشان را تسلّى بخش. چرا که کسى از مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غم‏‌هایشان را به وى باز گویند. بگذار آنان تو را ببویند و تو آنان را ببویى و آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنان.

آنگاه امام علیه‌السلام دست فرزندش را گرفت و با صداى رسا فرمود: «یا زَیْنَبُ وَ یا امَّ کُلْثُومِ وَ یا سَکینَةُ وَ یا رُقَیَّةُ وَ یا فاطِمَةُ، اسْمَعْنَ کَلامی وَ اعْلَمْنَ أَنَّ ابْنی هذا خَلیفَتی عَلَیْکُمْ، وَ هُوَ إِمامٌ مُفْتَرِضُ الطَّاعَةِ»

اى زینب! اى امّ کلثوم! اى سکینه! اى رقیّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنوید و بدانید که این فرزندم جانشین من بر شماست و او امامى است که پیروى از او واجب است.

سپس به فرزندش فرمود:

«یا وَلَدی بَلِّغْ شیعَتی عَنِّیَ السَّلامَ فَقُلْ لَهُمْ: إِنَّ أَبی ماتَ غَریباً فَانْدُبُوهُ وَ مَضى‏ شَهیداً فَابْکُوهُ؛ فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.

امام علیه‌السلام لباس کهنه به تن کرد

هنگامى که امام ‏حسین علیه‌السلام عزم میدان کرد، فرمود: «ائْتُونی بِثَوْبٍ لا یُرْغَبُ فیهِ، الْبِسُهُ غَیْرَ ثِیابِی، لا اجَرَّدُ، فَانِّی مَقْتُولٌ مَسْلُوبٌ»

برایم جامه کهنه‏‌اى بیاورید که کسى به آن رغبت نکند تا آن را زیر لباسهایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نکنند، زیرا مى‌‏دانم پس از شهادت لباسهایم ربوده خواهد شد.

لباس تنگ و کوتاهى آوردند ولى امام علیه‌السلام آن را نپوشید و فرمود: «هذا لِباسُ أَهْلِ الذِّمَّةِ» این لباس اهل ذمّه (کفّار اهل کتاب) است.

لباس بلندترى آوردند. امام علیه‌السلام آن را پوشید سپس با بانوان حرم خداحافظى کرد.

در روایت دیگرى آمده است هنگامى که لباس کهنه آوردند، چند جایش را پاره کرد (تا ارزشى براى بیرون آوردن نداشته باشد) و آن را زیر لباس‌‏هایش پوشید؛ ولى پس از شهادت امام (دشمن ناجوانمرد پست) آن را نیز از بدنش بیرون آوردند. (تاریخ ابن عساکر، ج 14 ص 221)

گریه سکینه برای امام علیه‌السلام

در آن هنگام حضرت سکینه گریه سر داد. امام وى را به سینه چسبانید و فرمود:

سَیَطُولُ بَعْدی یا سَکینَةُ فَاعْلَمی   مِنْکِ الْبُکاءُ إِذَا الْحَمامُ دَهانِی‏

لا تُحْرِقی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً    مادامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثمانی‏

وَ إِذا قُتِلْتُ فَانْتَ اوْلى‏ بِالَّذِی   تَأْتینَهُ یا خَیْرَةَ النِّسْوانِ‏

سکینه! بدان پس از شهادتم گریه‌‏هاى طولانى خواهى داشت. تا جان در بدن دارم با اشک حسرتت دلم را آتش مزن. اى بهترین زنان! هنگامى که شهید شدم پس تو از هر کس به سوگوارى سزاوارترى. (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 119)

گفتگوی امام با زنان حرم‏

امام حسین علیه‌السلام به سوى خیمه رفت و ندا داد:

«یا سَکینَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا امَّ کُلْثُومِ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلامُ»

اى سکینه! اى فاطمه! اى زینب! اى امّ کلثوم! خداحافظ من هم رفتم.

سکینه فریاد برآورد: پدرجان! آیا تسلیم مرگ شده‏‌اى؟! امام پاسخ داد:

«کَیْفَ لا یَسْتَسْلِمُ مَنْ لا ناصِرَ لَهُ وَ لا مُعینَ؟» چگونه تسلیم نشود کسى که یار و یاورى براى او نمانده است؟.

سکینه گفت: پدر جان! (حال که چنین است) ما را به حرم جدّمان برگردان!

«هَیْهاتَ، لَوْ تُرِکَ الْقَطا لَنامَ» هیهات! اگر مرغ قطا را رها مى‏‌کردند در آشیانه‌‏اش آرام مى‏گرفت. (اشاره به این‌‏که ما را رها نخواهند کرد).

صداى گریه بانوان برخاست، امام آنان را آرام کرد و به سوى دشمن حمله‌‏ور شد. (بحارالانوار ج 45 ص 47)

موعظه امام به لشکر عمر سعد

امام حسین علیه‌السلام به دشمنان نزدیک شد و خطاب به آنان فرمود:

«یا وَیْلَکُمْ أَتَقْتُلُونِی عَلى‏ سُنَّةٍ بَدَّلْتُها؟ أَمْ عَلى‏ شَریعَةٍ غَیَّرْتُها، أَمْ عَلى‏ جُرْمٍ فَعَلْتُهُ، أَمْ عَلى‏ حَقٍّ تَرَکْتُهُ؟»

واى بر شما! چرا با من مى‌‏جنگید؟ آیا سنّتى را تغییر داده‌‏ام؟ یا شریعتى را دگرگون ساخته‏‌ام؟ یا جرمى مرتکب شده‌‏ام؟ و یا حقّى را ترک کرده‌‏ام؟.

گفتند: «إِنَّا نَقْتُلُکَ بُغْضاً لِأَبِیکَ» به خاطر کینه‌‏اى که از پدرت به دل داریم، با تو مى‌‏جنگیم و تو را مى‏‌کشیم. (ینابیع الموده، ج 3 ص 79)

مرگ بهتر از زندگى ننگین است!

امام علیه‌السلام به میدان آمد و مبارز طلبید، هر کس از پهلوانان سپاه دشمن پیش آمد او را به خاک افکند، تا آنجا که بسیارى از آنان را به هلاکت رساند آنگاه به میمنه (به جانب راست سپاه) حمله کرد و فرمود: «الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ» مرگ بهتر از زندگى ننگین است.

سپس به میسره (جانب چپ سپاه) یورش برد و فرمود:

أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِىِّ / آلَیْتُ أَنْ لا أَنْثَنی‏

أَحْمی عِیالاتِ أَبی / أَمْضی عَلى‏ دینِ النَّبِىِ‏

منم حسین بن على علیه‌السلام، سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مى‌‏کنم و بر دین پیامبر رهسپارم. (بحارالانوار، ج 45 ص 49)

و در روایت دیگر آمده است، امام علیه‌السلام فرمود: «مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حَیاةٍ فی ذُلٍّ» مرگ با عزّت بهتر از زندگى با ذلّت است. (بحارالانوار، ج 45 ص 192)

اگر دین ندارید آزاد مرد باشید!

امام علیه‌السلام به هر سو یورش برد و گروه عظیمى را به خاک افکند.

عمر سعد فریاد برآورد: آیا مى‌‏دانید با چه کس مى‏‌جنگید؟ او فرزند همان دلاور میدان‌‏ها و قهرمانان عرب است، از هر سو به وى هجوم آورید.

بعد از این فرمان چهار هزار تیرانداز از هر سو امام علیه‌السلام را هدف قرار دادند و از سوى دیگر به جانب خیمه‌‏ها حمله‌‌‏ور شدند و میان آن حضرت و خیامش فاصله انداختند.

امام علیه‌‌السلام فریاد برآورد:

«وَیْحَکُمْ یا شیعَةَ آلِ أَبی سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ، وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ، فَکُونُوا أَحْراراً فی دُنْیاکُمْ هذِهِ، وَارْجِعُوا إِلى‏ أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَبَاً کَما تَزْعُمُونَ»

واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمى‏‌ترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مى‏‌دانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید.

شمر صدا زد: اى پسر فاطمه! چه مى‏‌گویى؟ امام علیه‌السلام فرمود: «أَنَا الَّذی أُقاتِلُکُمْ، وَ تُقاتِلُونی، وَ النِّساءُ لَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ، فَامْنَعُوا عُتاتَکُمْ وَ طُغاتَکُمْ وَ جُهَّالَکُمْ عَنِ التَّعَرُّضِ لِحَرَمی ما دُمْتُ حَیّاً»

من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى زنان که گناهى ندارند، پس تا زمانى‏ که زنده هستم، سپاهیان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید.

شمر گفت: راست مى‏‌گوید. آنگاه به لشکریان خویش رو کرد و گفت: «از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار!

سپاه دشمن از هر طرف به سوى امام علیه‌السلام حمله‏‌ور شدند و امام در جستجوى آب به سوى فرات رفت ولى سپاهیان همگى هجوم آوردند و مانع شدند.

مناجات با خدا و نفرین به دشمن‏

در روز عاشورا امام حسین علیه‌السلام به سوى فرات روانه شد که شمر گفت: به خدا سوگند! به آن نخواهى رسید تا در آتش درآیى!

شخص دیگرى گفت: یا حسین! آیا آب فرات را نمى‌‏بینى که مثل شکم ماهى مى‌‏درخشد؟! به خدا سوگند! از آن نخواهى چشید تا آن‌‏که با لب تشنه از جهان چشم بپوشى!

امام علیه‌السلام گفت: «اللَّهُمَّ أَمِتْهُ عَطَشاً» خدایا! او را تشنه بمیران.

راوى مى‏‌گوید: به خدا سوگند پس از نفرین امام آن شخص به مرض عطش گرفتار شد، به گونه‌‏اى که پیوسته مى‌‏گفت: به من آب دهید! آبش مى‌‏دادند تا آنجا که آب از دهانش مى‌‏ریخت ولى همچنان مى‏‌گفت: آبم دهید که تشنگى مرا کشت! پیوسته این چنین بود تا آن‌‏که به هلاکت رسید!

تیری به پیشانی امام اصابت کرد

آنگاه مردى از سپاه دشمن به نام «ابوالحتوف جعفى» تیرى به سوى امام رها کرد.

تیر به پیشانى امام اصابت کرد. آن را بیرون کشید، خون بر چهره و محاسن امام جارى شد، عرض کرد: «اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَرى‏ ما أَنَا فیهِ مِنْ عِبادِکَ هؤُلاءِ الْعُصاةِ، اللَّهُمَّ أَحِصَّهُمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تَذَرْ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ أَحَداً، وَ لا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً»

خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مى‏‌رسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان کسى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز.

سپس به آنان حمله کرد، و به هر کس که مى‏‌رسید او را با شمشیرش بر خاک مى‌‏افکند، این در حالى بود که تیرها از هر سو مى‌‏بارید و بر بدن امام علیه‌السلام مى‌‏نشست و مى‏‌فرمود:

«یا أُمَّةَ السُّوءِ! بِئْسَما خَلَّفْتُمْ مُحَمَّداً فی عِتْرَتِهِ، أَما إِنَّکُمْ لَنْ تَقْتُلُوا بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِ اللَّهِ فَتُهابُوا قَتْلَهُ، بَلْ یُهَوِّنُ عَلَیْکُمْ عِنْدَ قَتْلِکُمْ إِیَّاىَ، وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِی رَبِّی بِالشَّهادَةِ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ»

اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بنده‏‌اى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر کس برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمى‏‌برید انتقام مرا از شما بگیرد.

حصین بن مالک سکونى فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟

امام علیه‌السلام فرمود: «یُلْقی بَأْسُکُمْ بَیْنَکُمْ وَ یَسْفِکُ دِماءَکُمْ، ثُمَّ یَصُبُّ عَلَیْکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ»

نزاع و اختلاف در میانتان مى‌‏افکند و خونتان را مى‌‏ریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مى‏سازد.

امام علیه‌السلام همچنان مى‌‏جنگید تا آن که زخم‌‏هاى بسیارى بر بدن مبارکش وارد شد. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 4 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 51)

تیری به گلوی امام اصابت کرد

در روایتى آمده است: هنگامى که دشمنان، امام را آماج تیرها قرار دادند تیر به گلوى امام اصابت کرد و فرمود:

«بِسْمِ اللَّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ، وَ هذا قَتیلٌ فی رِضَى اللَّهِ»

به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا! (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 120)

اصابت سنگ به پیشانی امام و زدن تیر سه شعبه بر سینه ایشان

امام علیه‌السلام خسته شد، خواست اندکى بیاساید که ناگاه سنگى آمد و به پیشانى امام رسید، خون جارى شد.

امام دامن پیراهنش را بالا زد تا خون از چهره‏اش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به سینه امام علیه‌السلام فرو نشست.

امام (دعاى قربانى خواند و) فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلى‏ مِلِّةِ رَسُولِ اللَّهِ» به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا.

آنگاه سرش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: «إِلهی إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا لَیْسَ عَلى‏ وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ نَبِىٍّ غَیْرَهُ» خداى من! تو آگاهى که اینان کسى را مى‏‌کشند که در روى زمین پسر پیامبرى جز وى نیست.

سپس تیر را بیرون کشید. خون همچون ناودان جارى شد. دستش را بر محلّ زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطره‌‏اى از آن به زمین بازنگشت!

بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و فرمود:

«هکَذا وَاللَّهِ أَکُونُ حَتّى‏ أَلْقى‏ جَدّی رَسُولَ اللَّهِ وَ أَنَا مَخْضُوبٌ بِدَمی، وَ أَقُولُ: یا رَسُولَ اللَّهِ قَتَلَنی فُلانٌ وَ فُلانٌ»

آرى، به خدا سوگند! مى‌‏خواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید کردند. (مقتل الحسین خوارزمی، ج 2 ص 34 ؛ بحارالانوار ج 45 ص 53)

امام از اسب به زمین افتاد

امام علیه‌السلام بر اثر زخم‏‌هاى فراوان از اسب به زمین افتاد، ولى برخاست.

خواهرش زینب علیهاالسلام از خیمه‏‌ها بیرون آمد و با ناله‌‏اى جانسوز مى‌‏گفت: «لَیْتَ السَّماءُ إِنْطَبَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ» کاش آسمان بر زمین فرو مى‏‌افتاد.

عمر بن سعد را دید که نزدیک امام علیه‌السلام ایستاده است. فرمود: «أَیُقْتَلُ ابُوعَبْدِاللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَیْهِ؟» اى عمر بن سعد! اباعبداللَّه علیه‌السلام را شهید مى‏‌کنند و تو نظاره مى‌‏کنى؟!

اشک از دیدگان عمر سعد (دیدند) جارى شد و صورتش را برگرداند و چیزى نگفت. (کامل ابن اثیر، ج 3 ص 78)

حضرت زینب علیهاالسلام فریاد زد: «وَیْلَکُمْ، أما فِیکُمْ مُسْلِمٌ» واى بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟

سکوت مرگبارى همه را فرا گرفته بود و کسى پاسخى نداد. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609)

امام علیه‌السلام ردایى به تن کرده و عمامه به سر داشت. و با آن که پیاده و زخمى بود چون سواران دلاور مى‌‏جنگید، نگاهى به تیراندازان و نگاهى به حرم خود داشت و مى‏‌گفت:

«أَعَلى‏ قَتْلی تَجْتَمِعُونَ، أَما وَاللَّهِ لا تَقْتُلُونَ بَعْدی عَبْداً مِنْ عِبادِاللَّهِ، اللَّهُ أَسْخَطُ عَلَیْکُمْ لِقَتْلِهِ مِنِّی؛ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنّی لَأَرْجُوا أَنْ یُکْرِمَنِى اللَّهَ بِهَوانِکُمْ، ثُمَّ یَنْتَقِمُ لی مِنْکُمْ مِنْ حَیْثُ لا تَشْعُرُونَ. أَما وَاللَّهِ لَوْ قَتَلْتُمُونی لَأَلْقَى اللَّهَ بَاْسَکُمْ بَیْنَکُمْ وَ سَفَکَ دِمائَکُمْ ثُمَّ لا یَرْضى‏ حَتّى‏ یُضاعِفَ لَکُمُ الْعَذابَ الْأَلیمَ»

آیا بر کشتن من با هم متّحد شده‏‌اید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بنده‌‏اى از بندگان خدا را نمى‏‌کشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد.

به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمى‌‏برید از شما بگیرد.

هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مى‏‌سازد و خونتان را مى‌‏ریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند. (اعیان الشیعه، ج 1 ص 609)

آخرین مناجات امام علیه‌السلام ‏

امام حسین علیه‌السلام در آخرین لحظات عمر گرانبهایش با خداى خود چنین مناجات مى‌‏کرد:

«اللَّهُمَّ! مُتَعالِىَ الْمَکانِ، عَظیمَ الْجَبَرُوتِ، شَدیدَ الِمحالِ، غَنِىٌّ عَنِ الْخَلائِقِ، عَریضُ الْکِبْرِیاءِ، قادِرٌ عَلى‏ ما تَشاءُ، قَریبُ الرَّحْمَةِ، صادِقُ الْوَعْدِ، سابِغُ النِّعْمَةِ، حَسَنُ الْبَلاءِ، قَریبٌ إِذا دُعیتَ، مُحیطٌ بِما خَلَقْتَ، قابِلُ التَّوْبَةِ لِمَنْ تابَ إِلَیْکَ، قادِرٌ عَلى‏ ما أَرَدْتَ، وَ مُدْرِکٌ ما طَلَبْتَ، وَ شَکُورٌ إِذا شُکِرْتَ، وَ ذَکُورٌ إِذا ذُکِرْتَ، أَدْعُوکَ مُحْتاجاً، وَ أَرْغَبُ إِلَیْکَ فَقیراً، وَ أَفْزَعُ إِلَیْکَ خائِفاً، وَ أَبْکی إِلَیْکَ مَکْرُوباً، وَ اسْتَعینُ بِکَ ضَعیفاً، وَ أَتَوَکَّلُ عَلَیْکَ کافِیاً، أُحْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا، فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَدَعُونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ قَتَلُونا، وَ نَحْنُ عِتْرَةُ نِبَیِّکَ، وَ وَلَدُ حَبیبِکَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، الَّذی اصْطَفَیْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَ ائْتَمَنْتَهُ عَلى‏ وَحْیِکَ، فَاجْعَلْ لَنا مِنْ أَمْرِنا فَرَجاً وَ مَخْرَجاً بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ».

خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند (در کیفر و انتقام)! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو!

هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریده‌‏ها احاطه دارى! توبه‌‏پذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مى‌‏رسى!

چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مى‌‏کنى!

حاجتمندانه تو را مى‌‏خوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مى‌‏برم و با حال حزن به درگاه تو مى‌‏گریم و ناتوانمندانه از تو یارى مى‏‌طلبم تنها بر تو توکّل مى‌‏کنم، میان ما و این قوم حکم فرما!

اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى کردند و به کشتن ما برخاستند.

ما خاندان پیامبر و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه صلى الله علیه و آله هستیم، همو که او را به پیامبرى برگزیدى و بر وحى‏‌ات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان.

آنگاه افزود: «صَبْراً عَلى‏ قَضائِکَ یا رَبِّ لا إِلهَ سِواکَ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، مالِىَ رَبٌّ سِواکَ، وَ لا مَعْبُودٌ غَیْرُکَ، صَبْراً عَلى‏ حُکْمِکَ یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا دائِماً لا نَفادَ لَهُ، یا مُحْیِىَ الْمَوْتى‏، یا قائِماً عَلى‏ کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ، احْکُمْ بَیْنی وَ بَیْنَهُمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحاکِمینَ»

پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مى‏‌ورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست.

بر حکم تو صبر مى‏‌کنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشه‌‏اى که پایان‏ناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى. (مقتل الحسین مقرم، ص 282)

لحظات شهادت سالار و سرور شهیدان عالم ‏

راوی مى‏گوید: «کنار قتلگاه ایستاده بودم و جان دادن امام علیه‌السلام را نظاره مى‏‌کردم. به خدا سوگند! هرگز به خون آغشته‌‏اى را ندیده بودم که خون بدنش رفته باشد ولى این چنین زیبا و درخشنده باشد. آنچنان نور چهره‌‏اش خیره‌کننده بود که اندیشه شهادت او از یادم رفت.

حسین علیه‌السلام در آن حال شربتى آب مى‌‏خواست. شنیدم مردى سنگدل و بى‏‌ایمان پاسخ داد: آب نیاشامى تا بر آتش درآئى (نعوذ بالله) و از حمیم آن بنوشى. (وَاللَّهِ لا تَذُوقُ الْماءَ حَتَّى تَرِدَ الْحامِیَةَ فَتَشْرَبَ مِنْ حَمیمِها)

امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «إِنَّما أَرِدُ عَلى‏ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ وَأَسْکُنُ مَعَهُ فِی دارِهِ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ وَأَشْکُو إِلَیْهِ ما ارْتَکَبْتُمْ مِنِّی وَفَعَلْتُمْ بِی»

بلکه من بر جدم رسول خدا وارد مى‌‏شوم و در خانه‏‌اش در بهشت جایگاه صدق و در جوار قرب خداى مقتدر ساکن مى‌‏شوم و از جنایاتى که نسبت به من روا داشتید به او شکایت مى‏‌برم.

سپاه ابن سعد با شنیدن این سخن چنان به خشم آمدند که گویا خداوند در دل آنها هیچ رحمى قرار نداده بود. (مقتل الحسین مقرم، ص 282؛ بحارالانوار ج 45 ص 57)

شهادت امام حسین علیه‌السلام در کربلا

هنگام مصیبت عظمى فرا رسیده بود. حالت ضعف بر امام علیه‌السلام مستولى شده بود، هر کس با هر وسیله‌‌‌‏اى که در اختیار داشت به آن حضرت ضربه مى‏زد، ولى هر کس به قصد کشتن نزدیک آن بزرگوار مى‌‏شد، لرزه بر اندامش مى‏‌افتاد و به عقب بر مى‌‏گشت.

«مالک بن نمیر» نزدیک رفت و شمشیرى بر فرق مبارکش زد که خون از سر آن حضرت جارى شد. امام علیه‌السلام فرمود: «هرگز با آن دست، غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند». در تواریخ آمده است که او پس از آن چون بیچارگان در نهایت فقر و تنگدستى به سر مى‏برد و دستانش از کار افتاد. (انساب الاشراف، ج 3 ص 407)

«زُرعة بن شریک» ضربه‏‌اى بر دست چپ آن حضرت وارد ساخت.

«سنان بن انس» با دو سلاح نیزه و شمشیر ضرباتى بر حضرت وارد ساخت، و به آن افتخار مى‏‌کرد!

زمان به کندى مى‌‏گذشت و جهان در انتظار حادثه‌‏اى عظیم بود. عمر سعد مى‌‏خواست که کار سریعتر تمام شود و انتظار به پایان رسد. به خولى بن یزید که در کنارش بود دستور داد که کار حسین علیه‌السلام را تمام کند. وى پیش رفت تا سر از بدن آن حضرت جدا سازد ولى لرزه بر اندامش افتاد و به عقب برگشت.

«سنان بن انس»- بنا به نقلى- جلو رفت و شمشیرى را حواله گلوى مبارک امام کرد و گفت: «ترا مى‌‏کشم و سر از بدنت جدا مى‏‌کنم در حالى که مى‌‏دانم تو پسر رسول خدایى و پدر و مادرت بهترین خلق خدایند!»  پس سر مبارک امام را از بدن جدا کرد. (کامل ابن اثیر ج 4 ص 78 ؛ انساب الاشراف، ج3 ص 409)

در روایت دیگر، شمر بن ذى الجوشن در خشم شد و روى سینه مبارک امام علیه‌السلام نشست و محاسن آن حضرت را به دست گرفت و چون خواست امام را به قتل برساند، آن حضرت لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‌‏کشى در حالى که مى‏‌دانى من کیستم؟

شمر گفت: آرى، تو را خوب مى‏‌شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏‌کشم و باکى ندارم! پس با دوازده ضربه سر مبارک امام علیه‌السلام را از بدن جدا ساخت. (بحارالانوار ج 45 ، ص56)

دگرگونى عالَم طبیعت‏ پس از شهادت امام

طبق نقل تواریخ بعد از شهادت آن حضرت، دگرگونى‏‌هایى در عالم تکوین رخ داد که خبر از وقوع حادثه عظیمى مى‏‌داد. روایات مربوط به دگرگونى‏‌هاى عالم را، شیعه و اهل سنت متفقاً نقل کرده‌‏اند از جمله:

بنا به نقل سید بن طاووس در لهوف: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریکى و طوفان سرخ فام آسمان کربلا و اطراف را فرا گرفت، سپاه ابن سعد وحشت کردند و گمان نمودند بر آنها عذاب نازل شده است. (عاشورا ریشه‌‏ها، انگیزه‌‌‏ها، رویدادها، پیامدها، آیت الله مکارم شیرازی و همکاران، ص 500)

«وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون‏» آنها که ستم کردند به زودى مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏دانند که بازگشتشان به کجاست! (سوره شعرا / 227)

التماس دعا


 
 
تنها میلیاردی که امام خمینی ره او را بوسید و نهایتا صهیونیست ها او را شهید کردند
نویسنده : علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
 

 

 

هوالقادر

 

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین وعلی الارواح التی حلت به فنائک علیک منی سلام الله ابدا مابقیت و بقی الیل و النهار.

 

ضمن عرض تسلیت ایام پربار تاسوعا و عاشورای حسینی ،  محضر شما بزرگواران،‌ قبولی سوگواری ان عزیزان در ایام شهادت مولایی دو عالم اباعبدالله الحسین ع را از باری تعالی برای شما خواستاریم. التماس دعا داریم.

 

تنها سوپرمیلیاردری که امام او را بوسید+عکس

تنها سوپرمیلیاردری که امام او را بوسید+عکس

یک شهروند از ایتالیا با امام خمینی دیدار کرد. او برای ادای احترام به جمهور اسلامی و به شیعیان آمده است. او بابت آنچه که انقلاب تا کنون برای پیشرفت آرمان و به نام خدا انجام داده است از رهبر انقلاب تشکر کرد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، شهید ادواردو آنیلی تنها پسر جیوانی آنیلی که ثروتمندترین خانواده یتالیا محسوب می‌شد، بود. به استناد مستندی که با موضوع زندگی این شهید تهیه شده درآمد سالیانه این خانواده سه برابر درآمد نفتی جمهوری اسلامی ایران بود. و از جمله دارایی های آنان باشگاه یوونتوس و کارخانجات ماشین فیات، لامبورگینی، فراری و ... بود. طبیعی است که با چنین ثروتی هر انسانی ممکن است حتی نتواند در خوابش هم خود را جای پسر آنیلی بزرگ بگذارد.

موضوع زندگی ادواردو هم از آن حکایت‌هایی است که انگشت تعجب همه را به دهان می‌برد و نشان می‌دهد اگر به خدا برسی حتی چنین زندگی و ثروت افسانه‌ای هم برایت بی‌ارزش می‌شود.

به قول حضرت شمس:

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند/فرزند و عیال و خانمان را چه کند/دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی/دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

 

شهید ادواردو آنیلی (هشام عزیز)

 

ادواردو پس از اینکه دین اسلام و مذهب شیعه را پذیرفت دست از دنیا شست و راه دیگری در پیش گرفت. او سفری به ایران داشت و در آن سفر با امام خمینی(ره) نیز دیدار کرد.

ادواردو که حالا دیگر نام خود را هشام عزیز گذاشته بود بعد از مسلمان شدن از طرف خانواده طرد شد و پسری که پدرش جزو اولین ثروتمندان دنیا بود برای رفت و آمدش حتی کرایه تاکسی هم نداشت. سرانجام یهودیانی که چشم به اموال خاندان آنیلی داشتند و از طرف دیگر مسلمان شدن تنها وارث این خانواده داغی گران بر سینه شان گذاشته بود با توطئه ای او را به شهادت رساندند. 

آنچه پیش روی شماست متن دستخط ادواردو آنیلی به زبان ایتالیایی است که پبشنهاد ادواردو به عنوان متن خبر ملاقات او با حضرت امام (ره) است. ملاقاتی که در 8 شهریور 1360 در حضور مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، مرحوم حاج احمد خمینی و آقای فخرالدین حجازی انجام شد. چون قرار نبود نام ادواردو ذکر شود این ملاقات جنبه خبری نداشت و لذا متن زیر تقدیم دفتر امام (ره) نگردید. شهید آنیلی تنها خلرجی ‌ای بود که توفیق داشت حضرت امام پیشانی‌اش را ببوسد.

 

 

به نام الله بخشنده و مهربان

یک شهروند از جمهوری ایتالیا امروز با امام خمینی دیدار کرد.

او برای ادای احترام به جمهور اسلامی و به شیعیان آمده است.

او بابت آنچه که انقلاب تا کنون برای پیشرفت آرمان و به نام خدا در روی زمین در این دوران انجام داده است از رهبر انقلاب تشکر کرد.

هشام عزیز( نام مستعار شهید ادواردو آنیلی است)

منبع:http://khabarfarsi.com/ext/7154596


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →