جدیدترین اخبار و قوانین حقوقی (علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه )

حقوقی ----------- از تمام بازدیدکنندگان عزیز و گرانقدر التماس دعا دارم

داستانهای معنوی و حقوقی

 

داستانی از مثنوی معنوی

 

یک روز یکی از فقرای هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خویش در رنج وعذاب بود، وقتی چشمش به غلامان عمید (یکی از بزرگان سلجوقی) افتاد که لباسهای فاخری بر تن داشتند، رو به آسمان کرد و گفت: خدایا، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر.

روزها گذشت وناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندان افکند. و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت وبا شکنجه از آنان خواست تا عمید را لو دهند. غلامان با کمال جوانمردی، ماهها شکنجه و عذاب های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و راز ولی نعمت خویش را فاش نکردند. تا اینکه شبی مرد فقیر در خواب دید که به او میگویند: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر ...

                                            مثنوی معنوی دفتر پنجم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 15:4  توسط بهروز کشاورز  |  2 نظر

 

 

نانوا و شبلی

 

گرت هواست که نگسلد پیمان

نگهدار سررشته تا نگهدارد

مرد نانوایی بود که آرزوی دیدن عارفی بزرگ  بنام شِبلی را داشت. روزی مرد ژنده پوشی به در نانوایی آمد و قرص نانی برداشت و گفت که پولی ندارد. نانوا نان را از او گرفت و او را از مغازه بیرون کرد. شخصی  به او گفت: چرا این کار را کردی مگر نمیدانی او شِبلی، عارف بزرگ است. آن مرد بسیار ناراحت شد و به دنبال شبلی رفته و از او معذرت خواهی کرد و او را برای شام دعوت نمود و بسیار تهیه و تدارک دید ومهمانان زیادی را به افتخار شبلی دعوت کرد. بعد از صرف شام، یکی از مهمانها از شبلی پرسید که بدترین بنده خدا کیست ؟ شبلی گفت: همین صاحب خانه. مهمانها بسیار تعجب کردند و دلیل را جویا شدند. شبلی گفت: در راه شبلی صدها سکه خرج میکند اما در راه خدا از دادن قرص نانی هم دریغ میکند . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 14:52  توسط بهروز کشاورز  |  نظر بدهید

 

 

مورچه و حضرت سلیمان (ع)

 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شد وآتش به همه عالم زد

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود.

از او پرسید : که چرا این همه سختی را متحمل میشود؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته است اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق  وصال او میخواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمیتوانی این کار را انجام دهی.

مورچه گفت:  تمام سعی ام را میکنم.

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر میگویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد. . .

اگر تو نیزعاشق حقیقی باشی خداوند کائنات را به خدمت تو میگیرد تا تو به معشوق برسی.

ای کاش از این فرصت در جهت عشق الهی بهره مند شویم. . .


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 14:41  توسط بهروز کشاورز  |  نظر بدهید

 

 

سلطان محمود و ایاز

 

ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم

 گر همه زهر است چون خوردیم ساغر نشکنیم

یک روزسلطان محمود خربزه ای را برید و یک بُرش از آن را به اَیاز که غلام مُقرّبش بود داد و ایاز با اشتهای بسیار زیادی آن را خورد، سلطان که خیلی ایاز را دوست داشت بُرش دیگری به او داد واو باز با همان اشتیاق آن را خورد. سلطان وقتی شوق فراوان ایاز را برای خوردن خربزه دید، بُرشهای دیگری به او داد تا اینکه یک بُرش از خربزه مانده بود و سلطان تصمیم گرفت تا آن را خودش بخورد. وقتی خربزه را در دهانش گذاشت، با کمال تعجب دید که خربزه آنقدر تلخ است که نمی تواند حتی قطره ای از آن را فرو بَرَد و همه را برگرداند و پرسید: چطور تو این خربزه تلخ را با آن اشتهای فراوان میخوردی؟ ایاز گفت : جانم به فدایت، آنقدر از دستان  پرمهر شما شیرینی خورده ام که شرم داشتم برای خوردن یک بار تلخی لب به شِکوِه بازکنم . . .

                                                                                      الهی نامه عطار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 14:27  توسط بهروز کشاورز  |  نظر بدهید

 

 

شمس من و خدای من (مولانا)

 

پیــــر من و مـــــراد من، درد من و دوای من    فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من

از تو به حــــق رسیده‌ام، ای حق حقگزار من      شکر تو را ستاده‌ام، شمس من و خدای من

مات شوم ز عشــــق تو، زانکه شه دو عالمی        تا تو مرا نظر کنی، شمس من وخدای من

محـــو شــــــوم به پیش تــو تا که اثــر نمانَدَم      شرط ادب چنین بود، شمس من و خدای من

ابر بیا و آب زن، مشــرق و مغــرب جــــهان   صور بِدَم که می‌رسد، شمس من و خدای من

کعبه‌ی من، کنشــت من، دوزخ من، بهشت من      مونس روزگار من، شمس من و خدای من

برق اگر هزار بار چرخ زند به شرق و غرب    از تو نشان کی آورد، شمس من و خدای من

حور قصور را بگو، رخت برون بر از بهشت  تخت بنه که می رسد، شمس من و خدای من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 13:19  توسط بهروز کشاورز  |  نظر بدهید

 

 

فصلی از کتاب "فیه مافیه" مولانا

 

 

فصل

سَری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سَری هست که بکلاه زرّین و تاج مرصّع، جمال جعد او پوشیده شود زیرا که جعد خوبان، جذاب عشق است. او تختگاه دلهاست. تاج زرّین جمادست؛ پوشندۀ آن معشوق فؤادست. انگشتری سلیمان (علیه السّلام) در همه چیزها جستیم، در فقر یافتیم باین شاهد هم سکنها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین، آخر من روسبی باره ام. ازخردکی کار من این بوده است. بدانم مانع ها را این برگیرد، پرده ها را این بسوزد. اصل همۀ طاعتها اینست باقی فروعست. چنانک حلق گوسفند نبرّی در پاچۀ اودردمی چه منفعت کند. صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشیها آنجاست وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِیْنَ هرچه در بازار دکانیست یا مشروبی و متاعی یا پیشه ای، سررشتۀ هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشتۀ پنهانست تا آن چیز بایست نشود آن سررشته نجنبد و پیدا نشود. همچنان هرملّتی و هر دینی و هر کرامتی و معجزه ای و احوال انبیاء را از هر یکی آنها را سررشته ایست در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کُلُّ شَیْیءٍ اَحْصَیْناهُ فِی اِمَامٍ مُبِیْنٍ.

گفت فاعل نیکی وبدی یک چیزست یا دو چیز، جواب ازین رو که وقت ترددّ در مناظره​اند قطعاً دوباشد که یک کس با خود مخالفت نکند و ازین رو که لاینفک است بدی ازنیکی زیرا که نیکی ترک بدیست و ترک بدی بی بدی محالست. بیان آنکه نیکی ترک بدیست که اگر داعیه بدی نبود، ترک نیکی نبود. پس دو چیز نبود چنانکه مجوس گفتند که یزدان خالق نیکویهاست و اهرمن خالق بدیهاست و مکروهات. جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدانیست زیرا محبوب بی​مکروه محالست؛ زیراکه محبوب، زوال مکروه است و زوال مکروه، بی مکروه، محالست. شادی، زوال غمست و زوال غم، بی غم محالست پس یکی باشد لایتجزّی.

گفتم تا چیزی فانی نشود فایدۀ او ظاهر نشود، چنانک سخن تا حروف او فانی نشود، در نطق، فایدۀ آن بمستمع نرسد. هرکه عارف را بد گوید، آن نیک گفتن عارفست در حقیقت. زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر وی نشیند، عارف عدوّ آن صفت است. پس بدگویندۀ آن صفت، بدگویندۀ عدوّ عارف باشد و ستاینده عارف بود از آنک عارف از چنین مذمومی میگریزد و گریزنده از مذموم، محمود باشد وَ بِضِّدِهَا تَتَبَیَّنُ الاَشْیَاء . پس بحقیقت عارف میداند که او عدّو من نیست و نکوهندۀ من نیست، که من مثل باغ خرمّم و گِرد من دیوارست و بر آن دیوار حدثهاست و خارهاست. هرکه میگذرد باغ را نمی​بیند، آن دیوار و آلایش را می​بیند و بد آن را می​گوید. پس باغ با او چه خشم گیرد. الاّ این بدگفتن او را زیان کارست که او را با این دیوار میباید ساختن تا بباغ رسیدن. پس بنکوهش این دیوار از باغ دور ماند، پس خود را هلاک کرده باشد. پس مصطفی صلوات اللّه علیه گفت اَنَّا الضَّحُوْکُ الْقَتُوْل یعنی مرا عدوّی نیست تا در قهر او خشمگین باشد. او جهت آن میکشد کافر را بیک نوع تا آن کافر خود را نکشد بصد لون. لاجرم ضحوک باشد درین کشتن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/11ساعت 14:5  توسط بهروز کشاورز  |  2 نظر

 

 

پیش بینی حضرت امیر (ع)

 

روزگارى بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانى، و از اسلام جز نامى،باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدایت ویران است. مسجد نشینان و سازندگان بناهاى شکوهمند مساجد، بدترین مردم زمین مى‏باشند، که کانون هر فتنه، و جایگاه هر گونه خطاکارى‏اند، هر کس از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنه‏ها کشانند، که خداى بزرگ فرماید: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه‏اى بگمارم که انسان شکیبا در آن سرگردان ماند» و چنین کرده است، و ما از خدا مى‏خواهیم که از لغزش غفلت‏ها در گذرد.


لینک : نهج البلاغه حکمت36۱

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 11:5  توسط بهروز کشاورز  |  13 نظر

 

 

مبارزه حق علیه باطل

 

افرادی که به مردم بی دفاع و بی گناه که برای احقاق حقشان اعتراض می کنند، بطور ناجوانمردانه و وحشیانه برخورد کرده و بسوی آنان شلیک می کنند، آنان را می کشند و یا آنان را وحشیانه کتک می زنند، اکثراً کسانی هستند که در ایام محرم عزاداری می کنند و همیشه از خود می پرسند که:

"شمر" چطور توانست سَر "امام حسین (ع)" را ببُرد؟

حال من از آنها می پرسم:  شما چطور می بُرید؟ شما سر حق رو می بُرید. سر خدا را می بُرید.(ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ)

حق را می بینید و پایتان را روی آن می گذارید.

مصداق آیه ۱۴۶ سوره مبارکه بقره  شده اید:

 وَإِنَّ فَرِیقاً مِّنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ

و مسلماً گروهى از ایشان حقیقت را پنهان می کنند درحالیکه خودشان هم مى‏دانند.

و ای کاش به آیه ۴۲ سوره مبارکه بقره عمل می کردید:

وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿42﴾

و حق را با باطل نپوشانید و حقیقت را با آنکه خود مى‏دانید کتمان نکنید (42)

از شخصی درباره این مسائل خواستم تا از قرآن برایم مشورتی بگیرد و جالب است که آیات ۴۵ تا ۵۳ سوره نمل آمد که در ذیل به آن اشاره شده:

و به راستى به سوى ثمود برادرشان صالح را فرستادیم که خدا را بپرستید پس به ناگاه آنان به دو دسته تقسیم شده و به پیکار پرداختند (45)

 

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِیقَانِ یَخْتَصِمُونَ ﴿45﴾

[صالح] گفت: اى قوم(ثمود) چرا پیش از [جستن] نیکى شتابزده خواهان بدى هستید؟ چرا از خدا آمرزش نمى‏خواهید؟ باشد که مورد رحمت قرار گیرید (46)

 

قَالَ یَا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلَا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ﴿46﴾

گفتند: ما به تو و به هر کس که همراه توست‏شگون بد زدیم. (صالح) گفت: ‏سرنوشت‏خوب و بدتان پیش خداست بلکه شما مردمى هستید که مورد آزمایش قرار گرفته‏اید (47)

 

قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَبِمَن مَّعَکَ قَالَ طَائِرُکُمْ عِندَ اللَّهِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ ﴿47﴾

و در آن شهر نه (9) دسته بودند که در آن سرزمین فساد مى‏کردند و از در اصلاح درنمى‏آمدند (48)

 

وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلَا یُصْلِحُونَ ﴿48﴾

[با هم] گفتند با یکدیگر سوگند بخورید که حتما به [صالح] و کسانش حمله کرده و شبیخون مى‏زنیم سپس به بازماندگان او خواهیم گفت ما در محل قتل کسانش حاضر نبودیم و ما قطعاً راست مى‏گوییم (49)

 

قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ ﴿49﴾

و دست به نیرنگ زدند و [ما نیز] دست به نیرنگ زدیم و خبر نداشتند (50)

 

وَمَکَرُوا مَکْرًا وَمَکَرْنَا مَکْرًا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ﴿50﴾

پس بنگر که فرجام نیرنگشان چگونه بود ما آنان و قومشان را همگى هلاک کردیم (51)

 

فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ ﴿51﴾

و این [هم] خانه‏هاى خالى آنهاست به [سزاى] بیدادى که کرده‏اند قطعاً در این [کیفر] براى مردمى که مى‏دانند عبرتى خواهد بود (52)

 

فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَةً لِّقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ﴿52﴾

و کسانى را که ایمان آورده و تقوا پیشه کرده بودند رهانیدیم(53)

 

 

وَأَنجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ ﴿53﴾

 

 

قطعاً بین شماها هنوز کسانی هستند که مصداق آیه ۷ سوره بقره نشده اند:

خداوند بر دلهاى آنان و بر شنوایى ایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده‏اى است و آنان را عذابى دردناک است (7)

 

خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ ﴿7﴾

 

پس کمی بیندیشید 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 14:9  توسط بهروز کشاورز  |  8 نظر

 

 

مولانا و رقص سماع

 

                                    

 

وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای رقص سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا شخص بدون کوچکترین آشنایی با رفتار و تعلیمات مولوی بلافاصله درک می کند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد در حقیقت سماع و تفکرات مولانا درهایی به روی حقایق ماورای دنیای مادی میباشد بیایید سعی کنیم تا این در را بگشاییم.

 بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی، در قلب هر انسان چیزی به نام سر نهفته است. رازی در قلب ما شکل می گیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به واسطه آن در گردش اند این راز در اختیار هر کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک میتوان  آن را بدست آورد. این همان رازی است که شاعر و عارف ترک، یونس عمر آن را چنین توصیف می کند: "در درون من خودی وجود دارد".

 فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تعبیر خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسانها را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند. در سراسر تاریخ، ماهیت معنوی مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. انچه که تلاش کرده ایم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است. بعضی کسان که به این راز دست یافته اند زبان در قفا کشیده اند چرا که نفس دانستن را امری ندانستنی انگاشته اند و همانطور که نمی دانند چه چیز ندانستنی است توصیفی هم برای آن ندارد.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت 14:7  توسط بهروز کشاورز  |  11 نظر

 

 

تعبیر اهل تصوف از داستان حضرت خضر و حضرت موسی در قرآن

 

 

در سوره کهف آیات ۶۰ تا ۸۲  آمده که موسی (ع) در معیت خضر نبی(ع) در سه مرحله

 رشته صبر را برید:

1)      سوراخ کردن کشتی به دست خضر (ع)

2)      کشتن نوجوان توسط خضر (ع)

3)      بنا نهادن مجدد خشت در حال فرو افتادن به همت خضر (ع)

 

گفته اند که علت سوراخ کردن کشتی این بود که پادشاه آن سامان هر کشتی سالم را به یغما می گرفت و  خضر (ع) کشتی را سوراخ و معیوب ساخت تا پادشاه آن را از ماهیگیران نگیرد.

اما نوجوان دارای والدین با ایمانی بود که خضر نبی(ع) می دانست که ناپاکی و سرکشی نوجوان در جوانی به کدورت قلب والدین می انجامد لذا خواست که خداوند بجای آن فرزند، فرزند دیگری که صالح بود به والدین او عطا کند.

اما دیوار ازآن دو کودک یتیمی بود که زیر آن گنج پنهان بود و متعلق به والدین آن یتیمان بوده که چون از مومنین بودند مشیت الهی بر این استوار بود که تا بالغ شدن یتیمان،آن گنج در امان باشد و در اثر فرو ریختن خشت، گنج به این زودی هویدا نگردد.

تصوف اسلامی داستان خضر نبی و موسی (ع) را بدین نهج شرح می کنند:

هزاران پیمبر با امت خویش در دریای معرفت غواصی می کردند به امید آنکه گوهرتوحید از آن دریا در دامن طلب گیرند و آن کشتی ، کشتی انسانیت است که خضر نبی (ع)می خواست به دست شفقت و مصلحت آنرا خراب کند و صاحبان کشتی، درویشان بودندکه سکینه القلوب ، صفت ایشان بود. ولی موسی ظاهر آن را به پیرایه شریعت آراسته دید ولی خضر او راگفت در پس این آبادانی شیطانی است که در جوار کشتی به کمین نشسته تا به زور هوی وهوس کشتی را بستاند و باید این آراستگی را به دست شفقت برداریم تا شیطان ظاهر آنرا خراب بیند و پیرامون آن نگردد. آن نو جوان که خضر(ع) او را کشت اشاره به آرزوها و پنداشت ها است که در میدان ریاضت و مجاهدت از نهاد درویش سر میزند و خضرنبی(ع) خواست هر چه غیر از ایمان است، سرش را به تیغ غیرت بردارد. اما دیواری که خضر عمارت کرد اشاره به نفس مطمئنه است چون دیدکه در میدان مجاهدت پاک گشته، به موسی گفت که مانع از نابودشدن آن گردد تا گنج حقیقت را که در صفات بشریت نهاده شده است به تهذیب نفس بازسازی گرداند.