جدیدترین اخبار و قوانین حقوقی (علی فتحی وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه )

حقوقی ----------- از تمام بازدیدکنندگان عزیز و گرانقدر التماس دعا دارم

روز هشتم محرم؛ امام با عمر سعد اتمام حجت می کند

بنام خدا

به خدا قسم اگر هرمسلمانی واقعه کربلا را از عمق جان و ایمان و بصیرت درک کند تا اخر عمرش خنده به لب های او نخواهد امد ، خدایا عزاداری ما را بپذیر و واقعه کربلا و عشق بازی امام حسین ع با خدا را به ما شیعیان با چشم دل ، عیان بنما / التماس دعا

 

روز هشتم محرم؛ امام با عمر سعد اتمام حجت می کند

 

 

امام به عمر سعد فرمود: تو را چه می شود ؟ خداوند جان تو را بزودی در بستر بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد بخدا سوگند من می دانم از گندم عراق جز به مقداری اندک نخوری .عمر بن سعد با تمسخر گفت : جو ما را بس است!
کد خبر: ۲۸۶۹۳۹
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۳
 
چون تشنگى ، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده کرده بود ، آن حضرت کلنگى برداشت و در پشت خیمه ‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله ، زمین را کند ، آبى پس گوارا بیرون آمد ، همه نوشیدند و مشگ‌ ها را پر کردند ، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد .

خبر این ماجرا شگفت‏ انگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید ، و پیکى نزد عمر بن سعد فرستاد که : به من خبر رسیده است که حسین چاه مى‏ کند و آب به دست مى‏ آورد ، و خود و یارانش مى ‏نوشند ! به محض این که نامه به تو رسید ، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار کن که با عثمان کردند !!

عمر بن سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیه ‏السلام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیایند .

ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر بن سعد
چون تحمل عطش خصوصاً برای کودکان دیگر امکان پذیر نبود ، مردی از یاران امام حسین ( علیه السلام ) به نام یزید بن حصین همدانی که در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت : به من اجازه ده تا نزد عمر بن سعد رفته و با او در مورد آب مذاکره کنم شاید از این تصمیم برگردد .

امام ( علیه السلام ) فرمود : اختیار با توست .
او به خیمه عمر بن سعد وارد شد بدون آنکه سلام کند .

عمر بن سعد گفت : ای مرد همدانی چه عاملی تو را از سلام کردن به من بازداشت ؟ مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمی شناسم ؟

آن مرد همدانی گفت : اگر خود را مسلمان می پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می نوشند از آن مضایقه می کنی و اجازه نمی دهی تا آنان نیز از این آب بنوشند حتی اگر جان برسر عطش بگذارند ؟ و گمان می کنی که خدا و رسول او را می شناسی ؟

عمر بن سعد سربه زیرانداخت و گفت :
ای همدانی من میدانم که آزار کردن این خاندان حرام است اما عبیدالله مرا به این کار واداشته است و من در لحظات حساس قرار گرفته ام و نمی دانم باید چه کنم ؟ آیا حکومت ری را رها کنم ، حکومتی که در اشتیاق آن می سوزم ؟ و یا اینکه دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالیکه می دانم کیفر این کار آتش ؟ ولی حکومت ری به منزله نور چشم من است .

ای مرد همدانی در خودم این گذشت و فداکاری را که بتوانم از حکومت ری چشم بپوشم نمی بینم .
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت :
عمر بن سعد حاضر شده است که شما را برای رسیدن به حکومت ری به قتل رساند .

آوردن آب از فرات
بهرحال هر لحظه تب عطش در خیمه ها افزون می شد ، امام حسین ( علیه السلام ) برادر خود عباس بن علی بن ابی طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سی نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارک آب برای خیمه ها حرکت کند در حالی که بیست مشک با خود داشتند .

آنان شبانه حرکت کردند تا به نزدیکی شط فرات رسیدند در حالیکه نافع بن هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حرکت می کرد . عمرو بن حجاج پرسید : کیستی ؟
نافع بن هلال خود را معرفی کرد .

ابن حجاج گفت : ای برادر خوش آمدی ، علت آمدنت به اینجا چیست ؟
نافع گفت : آمده ام تا از این آب که ما را از آن محروم کرده اند ، بنوشم .
عمرو بن حجاج گفت : بنوش ، تو را گوارا باد .

نافع بن هلال گفت : بخدا سوگند ، در حالیکه حسین و یارانش تشنه کامند هرگز به تنهایی آب ننوشم .
سپاهیان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند ، و عمرو بن حجاج گفت :
آنها نباید از این آب بنوشند ، ما را برای همین جهت در این مکان گمارده اند .

درحالیکه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیکتر می شدند ، عباس بن علی ( علیه السلام ) به پیادگان دستور داد تا مشک ها را پر کنند و پیادگان نیز طبق دستور عمل کردند ، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند ، عباس بن علی ( علیه السلام ) و نافع بن هلال برآنها حمله ور شدند و آنها را به پیکار مشغول کردند ، و سواران ، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشک های آب را از آن منطقه دور کرده و به خیمه ها برسانند .

ملاقات امام حسین ( علیه السلام ) و عمر بن سعد
امام حسین ( علیه السلام ) مردی از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصاری را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست که شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند ، عمر سعد نیز پذیرفت . شب هنگام امام حسین ( علیه السلام ) با بیست نفر از یارانش و عمر بن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند .

امام حسین ( علیه السلام ) به همراهان خود دستورداد تا برگردند و فقط برادر خود حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) و فرزندش حضرت علی اکبر ( علیه السلام ) را در نزد خود نگاه داشت و همین طور عمر بن سعد نیز بجز فرزندش حفص و غلامش به بقیه همراهان دستور بازگشت داد .

ابتدا امام حسین ( علیه السلام ) آغاز سخن کرد و فرمود :

ای پسر سعد آیا با من مقاتله می کنی و از خدایی که بازگشت تو بسوی اوست هراسی نداری ؟ من فرزند کسی هستم که تو بهتر می دانی . آیا تو این گروه را رها نمی کنی تا با ما باشی ؟ و این موجب نزدیکی توبه خداست .

عمر بن سعد گفت : اگر از این گروه جدا شوم می ترسم که خانه ام را خراب کنند .
امام حسین ( علیه السلام ) فرمود : من برای تو خانه ات را می سازم .
عمر بن سعد گفت : من بیمناکم که املاکم را از من بگیرند .
امام فرمود : من بهتر از آن به تو خواهم داد ، از اموالی که در حجاز دارم .
عمر بن سعد گفت : من در کوفه بر جان خانواده ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می ترسم که آنها را از دم شمشیر گذراند .
امام حسین ( علیه السلام ) هنگامیکه مشاهده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود بازنمی گردد ، از جای برخاست در حالیکه می فرمود : تو را چه می شود ؟ خداوند جان تو را بزودی در بستر بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد بخدا سوگند من می دانم از گندم عراق جز به مقداری اندک نخوری .
عمر بن سعد با تمسخر گفت : جو ما را بس است .

نامه عمر بن سعد به عبید اللّه
بعد از این ملاقات عمر بن سعد به لشکرگاه خود بازگشت و به عبیدالله بن زیاد طی نامه ای نوشت :
خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یک سخن و رای متحد کرد این حسین است که می گوید یا به همان مکان که از آنجا آمده بازگردد یا به یکی از مرز های کشور های اسلامی برود و همانند یکی از مسلمانان زندگی کند و یا اینکه به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد و خشنودی و صلاح امت در همین است .

چون عبیدالله نامه عمر بن سعد را در نزد یاران خود قرائت کرد گفت :

ابن سعد درصدد چاره جویی و دلسوزی برای خویشان خود است .در این هنگام شمر بن ذی الجوشن از جای برخاست و گفت :

آیا این رفتار را از عمر بن سعد می پذیری ؟ حسین به سرزمین تو و در کنار تو آمده است بخدا سوگند که اگر او از این منطقه کوچ کند و با تو بیعت نکند روز به روز نیرومندتر گشته و تو از دستگیری او عاجز خواهی شد ، این را از او مپذیر که شکست تو در آناست اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند آنگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهی بود .ابن زیاد گفت : نیکو رأیی است و رأی من نیز بر همین است .
ای شمر نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه کند ، اگر از قبول حکم من سرباز زدند با آنها بجنگید ، و اگر عمر بن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشکر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و نزد من بفرست .

سپس نامه ای به عمر بن سعد نوشت که :
من تو را بسوی حسین نفرستادم که از او دفع شرکنی ، و کار را به درازا کشانی و به او امید سلامت و رهایی و زندگی دهی و عذر او را موجب قلمداد کرده و شفیع او گردی اگر حسین و اصحابش بر حکم من سرفرود آورده و تسلیم می شوند آنان را نزد من بفرست و اگر از قبول حکم من خودداری کند با سپاهیان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا کن که مستحق آنند و چون حسین را کشتی پیکر او را در زیر سم اسبان لگد کوب کن که او قاطع رحم و ستمکار است ، و نمی پندارم که پس از مرگ او این عمل ( لگدکوب کردن ) به او زیانی برساند ولی سخنی است که گفته ام و باید انجام شود ، پس اگر فرمان ما را اطاعت کردی تو را پاداش دهم و اگر از فرمان من سرباز زدی از لشکر ما کناره گیر و مسئولیت آنها را به شمر بن ذی الجوشن واگذار که ما فرمان خویش را به او داده ایم ، والسلام .

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخیله که لشکرگاه و پادگان کوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد کربلا شد.
و نامه عبیدالله را برای عمر بن سعد قرائت کرد . ابن سعد به شمر گفت :

وای بر تو ! خدا خانه ات را خراب کند چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده ای ! بخدا سوگند که تو عبیدالله را از قبول آنچه که من برای او نوشته بودم بازداشتی و کار را خراب کردی ، من امیدار بودم که این کار به صلح تمام شود ، بخدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در کالبد اوست . شمر به او گفت :

بگو بدانم چه خواهی کرد ؟ آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و با دشمنش خواهی جنگید و یا کناره خواهی گرفت و من مسئولیت لشکر را بعهده خواهم داشت ؟

عمر بن سعد گفت : امیری لشکر را به تو واگذار نمی کنم و در تو این شایستگی را نمی بینم ، و من خود این کار را به پایان خواهم رساند .

و بالاخره عمر بن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم خود را برای جنگ آماده کرد .
التماس دعا